در این سو و آنسوی فضای بی انتهای نت گاها با مطالبی روبرو میشوم کە نویسندەگانشان خود را در مقام قاضی قرار دادە و بە مقایسەی "ادبیات" و "سینما" پرداختەاند.(خب ، همە حق نظر دارند).
عمدەی آنها بە برتری ادبیات در مقابل سینما میپردازند ، کما اینکە علاقەمندان بە سینما را سطحی نگر و علاقەمندان ادبیات را اندیشمندتر میشمارند.
جالب است کە بسیاری از نگارندەگان آن مطالب وقتی از در گفتمان بە ایشان نزدیک میشوم آخر سر اعتراف میکنند کە لیستی از فیلمهای محبوب هم دارند.
مگر میشود بە یکی از این دو هنر علاقەمند باشی و دیگری را نادیدە بگیری؟
افراد زیادی را دیدەام (در انجمنهای ادبی) کە سرگرم بە نوشتن شعر و داستان و هرآنچە بە حوزەی ادبیات مربوط میشود بودەاند و اعتراف کردەاند غافل ماندنشان از هنر سینما و فیلم دیدن(و شناختن) باعث شدە از قافلە عقب بمانند.
اینکە یک نویسندەی ادبی یا یک خوانندەی ادبی ، امروزە ، سینما کە محصول یک قرن گذشتە است و برای این روزگار ، هنری معاصر و قدرمند محسوب میشود را نشناسد در حالیکە غول های ادبیات جهان طی همین یک قرن از مخاطبان سینما بودەاند (برای مثال آلبر کامو و صادق هدایت) ، واقعا جای سوال دارد کە یک نفر(خاصە تازە کار)خودش را در چە جایگاهی میبیند کە سینما را صرف تجاری ، تجملاتی و فاقد ارزش هنری میشمارد!
با در نظر گرفتن این مهم کە سینما همەی هنرهای دیگر را در خود دارد پس میشود گفت یک سر و گردن از همەاشان پیشرفتش بیشتر بودە و در مقابل با توجە بە پاراگراف قبل ادیبان قرنهای گذشتە در نبود سینما جملگی بر هنر نمایش(تئاتر) آشنا و گاهی نیز در این ضمینە نوشتەاند (برشت ، دیکنز ، سوفوکول ، شکسپیر ... من از شما عذر خواهی میکنم کە تعدادی از هم عصران من هنر نمایش را سخیف میدانند).
در سرآغاز رمان "جین ایر" نوشتەی "شارلوت برونتە" ، نویسندە نە فقط چند سطر یا چند پاراگراف بلکە چند صفحەی نخست را بە توصیف مسیری کە جین ایر ازآن عبور میکند پرداختە است و از چمنزارها ، کوەها ، درختان و ابرها و ... گفتە است در حالیکە در آثار سینمایی همەی آن مسیر را میشود در چند فرم بە تصویر کشید و اگر فیلمساز در تصویرسازی موفق باشد چە بسا خنکای نسیمی کە بر چمن زار میوزد صورت مخاطب را نیز نوازش کند.
بحثی کە اینجا مطرح میشود این است کە خوانندەی رمان خودش و خلاقیت ذهنیش را درگیر تصویر سازی میکند و سینما لقمەی آمادە ای است در برابر ذهن گشنەی مخاطب؛ خب در مقابل بندە معتقدم کە همان یک صحنەی سینمایی هم محصول ذهن خلاق یک تیم از هنرمندان است و در جایگاە خودش قابل تقدیر ، دیگر مقایسەی شان چە کاریست؟
بە نظر من اگر ادبیات بازی واژەگان و ذهن است سینما هم بازی نور و چشم است و بە همان اندازە کە میشود با خواندن کاراکتر گرگوار سامسا در مسخ کافکا دچار (شَک و شُک) شد با دیدن شخصیتهای سولاریسِ تارکفسکی هم و شاید بیشتر.(این شاید بیشتر من هم نوعی گارد گرفتن بود در مقابل دوستداران افراطی ادبیات).
وقتی یک اقتباس ادبی در سینما را میبینیم و بە شرطی کە نسخەی ادبیش را خواندە باشیم ، آنوقت شاید راحتتر بشود مقایسە کرد و پی برد کە اگر ضعفی در نسخەی سینمایی آن اثر دیدە میشود این قصور از سوی تیم فیلمسازی میباشد وگر نە شاهکارهایی هم هستند کە وفا دار بە نسخەی ادبی بودە و گاها برجستەتر از آن هم از آب در آمدەاند.
برای مثال : بربادرفتە نمونەی موفق / مارگارت میچل در جایی گفتە بود کە بدون آنکە کلارک گیبلی دیدە باشم انگار این نقش را برای کلارک گیبل نوشتەام. بربادرفتە از جملەی موفقترین اقتباسهای تاریخ سینما از ادبیات است.
نسخەی سینمایی 1984 از رمان جورج اورول نمونەی نا موفق / بە هیچ عنوان قابل دفاع نیست و درآنجا تصویر قدرت واژە را ندارد و این ضعف فیلمساز و مجموعەاش است کە نتوانستەاند آن شاهکار را کامل و بدون نقص بە تصویر بکشند.
و یا آثاری کە نسخەی ادبی آنها ضعیف و بعد از اینکە فیلمشان ساختە شد بیشتر دیدە و خواندە شدند ( پرواز بر فراز آشیانەی فاختە = دیوانە از قفس پرید) نمونەی بارز این نوع کە تا قبل از ساختە شدن فیلم ، کتابش هرگز چنان جایگاهی در ادبیات نداشت.
ولی مگر همەی آثار سینما در زیر مجموعەی ادبیات قرار میگیرند؟
تاریخ سینما پر از شاهکار هایی است کە خالقانشان مولف بودەاند و بە موضوعی پرداختە کە در ادبیات هیچ گاە کسی سراغشان نرفتە است.
اینجا آقای با ی عزیز جملەی زیبایی نوشتند و من از خواندنش بسیار لذت بردم :
... با توجە بە معنی و دقت در میان خط های دیدە نشدەی هنر ، جاییکە ادبیات و سینما باهم تلاقی میکنند...
حقیقتا سینما هیچ کم و کسری ندارد (خصوصا سینمای کلاسیک) ، نە اینکە برتر از ادبیات باشد ، نە ، منتهی اگر امروزە مخاطب سینما نقصی در تولیدات جدید میبیند یقینا بخاطر کم کاری سازندگان یا بە اقتضای شرایط (عرضە و تقاضا) میباشد.
آن موجی کە در فضای مجازی شکل گرفتە و سینما را مورد تمسخر قرار میدهد نیز از نسل جدیدتر نشئت میگیرد ، نسلی کە آن خطوط نادیدە کە جناب با ازش میگوید را حتی با ذرە بین هم نمیبینند. نسل بلاگر ، نسل یوتیوبر ، نسل زد و هر نام دیگری کە دارند. نسلی کە حتی سینما دوستانش هم ژست فیلمشناسی میگیرند. اما روح فیلم را نمیشناسند.
(ژان پل سارتر جایی در کتاب ادبیات چیست؟ میگوید : فقط داستان خوب هست و داستان بد ...) توجە کنید خوب بودن یک داستان از همەی جوانب و با معیارهای مشخصی کە عمدەی افراد کتابخوان با آن معیارها آشنا هستند و در منظر نقد و بررسی کە قرار میگیرند خوب بودنش را بر اساس آن مولفەها تائید میکنند ( مثال : صد سال تنهایی اثر مارکز کە رمانی محبوب بیشتر منتقدین و خوانندگان در هر سطحی هست)، یک فیلم را هم بر اساس معیارهای یک فیلم خوب اگر مورد بررسی قرار دهیم متوجە دلایل خوب بودنش خواهیم شد و این شناخت با دیدن یکی دو فیلم ایجاد نمیشود و بقول شاعر : بسیار سفر باید تا پختە شود خامی... .
حرف آخر : سینما یک هنر دوستداشتنی و مسحور کنندە است و یک فیلم خوب بە همان اندازە کە یک موسیقی خوب میتواند روح را جلا بخشد ، آنهم خوراک اندیشیدن و تامل است.
ادبیات (خصوصا داستانی) مرزی ندارد و ادب دوست واقعی (عاشق ادبیات) هم مرزی در هنر نمیبیند ، پس آنانکە در برابر سینما گارد میگیرند نە ادیبند و نە ادب شناس.