[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شخصیت های دوست داشتنی
نویسنده پیام
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 74
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 14


تشکرها : 1514
( 665 تشکر در 73 ارسال )
شماره ارسال: #61
RE: الیویا دهاویلند - Olivia de havilland

(۱۴۰۱/۴/۲۸ عصر ۱۰:۱۸)سروان رنو نوشته شده:  

جالبه !

اولین تجربه آشنایی من با الیویا دهاویلند در فیلم برباد رفته بود . اونجا چندان ازش خوشم نیومد!

شاید پررنگ بودن شخصیت اسکارلت اُهارا و رت باتلر در فیلمنامه باعث می شد که ملانی در سایه قرار بگیره و علاوه بر اون , نوع لباس و گریم الیویا در فیلم طوری هست که بر خلاف جذابیت اسکارلت , ملانی جذابیت خاصی نداره و بیشتر یک زن خانه دار مهربان را تداعی می کنه.

اما بعدها که فیلم های دیگری ازش دیدم متوجه شدم که چه بازیگر توانا و زیبایی است .

با یک فیلم واقعا نمی توان درباره بازیگرها قضاوت کرد.

الیویا دهاویلند

آفرین بر سروان نکته سنج و تیزبین کافه


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۴/۲۹ صبح ۰۷:۰۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, شارینگهام, باربوسا, سروان رنو, کاپیتان اسکای, مموله, آلبرت کمپیون, Dude, ترنچ موزر
فارست آفلاین
رحمه الله علیه
*

ارسال ها: 3
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۲۸


تشکرها : 5
( 23 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #62
RE: شخصیت های دوست داشتنی

چهره معصوم فارست ......

البته من زیاد به مفهوم پنهان فیلم که آمریکای در حال تغییر را روایت می کند کاری ندارم .

بماند برای دوستانی که منتقد هستند


اگر از خانواده و دوستان من خوشت نمی‌آید،مهم نیست برای من همه چیز هستند
۱۴۰۱/۴/۳۰ عصر ۰۳:۳۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, باربوسا, کلانتر چانس, کاپیتان اسکای, مموله, ترنچ موزر
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 74
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 14


تشکرها : 1514
( 665 تشکر در 73 ارسال )
شماره ارسال: #63
RE: شخصیت های دوست داشتنی

کاراکتر دود  در فیلم ریو براوو با بازی درخشان دین مارتین یکی دیگر از شخصیت های دوست داشتنی برای من هستش. شخصیتی که با دست یاری دهنده کلانتر چانس  از خاکستر به جا مانده از شکست عشقی و الکلیسم شدید دوباره بال و پر می گیره و میشه یه معاون واقعی و همه فن حریف.

دین مارتین


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۵/۲ صبح ۱۱:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, پهلوان جواد, کاپیتان اسکای, باربوسا, مراد بیگ, سروان رنو, Classic, مموله, آلبرت کمپیون, rahgozar_bineshan, BATMAN, اکتورز, ترنچ موزر
کلانتر چانس آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 74
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۴/۱
اعتبار: 14


تشکرها : 1514
( 665 تشکر در 73 ارسال )
شماره ارسال: #64
RE: شخصیت های دوست داشتنی

شخصیت جک تورنس با بازی درخشان جک نیکلسون در فیلم درخشش یکی از شخصیت های منفی ولی محبوب سینمایی من هستش. به زیبایی هر چه تمام تر مراحل تحول جک تورنس از یک پدر مهربان و شوهری دوست داشتنی به یک  جانی خطرناک و روانی رو برای بیننده تداعی می کنه.

jack torrance


به دوستانت نزدیک باش!به دشمنانت نزدیک تر!
۱۴۰۱/۵/۲۹ صبح ۱۱:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مارک واتنی, سروان رنو, مموله, باربوسا, شارینگهام, کوئیک, سندباد, آدمیرال گلوبال, آلبرت کمپیون, اکتورز, ترنچ موزر
تئودور بگول آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 16
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۷/۱۴
اعتبار: 4


تشکرها : 26
( 50 تشکر در 16 ارسال )
شماره ارسال: #65
RE: شخصیت های دوست داشتنی

فيلم فوق العاده مرد كوچك (little man 2006) شخصيت كالوين يك دزد قد كوتاه و پر زور كه تازه از زندان آزاد شده. دوستان لطفا اگه كسي نسخه 1080 دوبله و سانسور نـشده اين فيلم رو داره به من پيام بده . خيلي گشتم جايي پيدا نكردم. در آرشيو سايت تايني موويز قبلا بوده ولي حذفش كردن. اگر كسي از قبل 1080 اين فيلم رو از تايني موويز داره و يا دسترسي به سايت ديبا مووي داره لطفا پيام بده.



فایل های ضمیمه بند انگشتی
   

ایمان یعنی قدم اول رابرداری حتی اگه بقیه مسیر در تاریکیست
۱۴۰۱/۱۱/۱۲ عصر ۰۳:۴۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آرلینگتون, پیرمرد, آلبرت کمپیون, باربوسا, مارک واتنی, rahgozar_bineshan, کوئیک, اکتورز, ترنچ موزر
آرلینگتون آفلاین
در به در کافه
*

ارسال ها: 95
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۱/۳/۲۳
اعتبار: 22


تشکرها : 758
( 722 تشکر در 93 ارسال )
شماره ارسال: #66
RE: شخصیت های دوست داشتنی

زیبا . آرام . آواز یک پرنده . خونسرد . پایبند بر اصولی اخلاقی - حرفه ای . تنها . خانه ای محقر . انتخابی استادانه از ملویل . آلن در جای جف . موزیک در جای دیالوگ . سالها بعد . سکانس ی در ( 1983 Fighter ) آلن ، موزیک ، قفس . بار دگر در کنار هم . (ادای احترام بر Samourai  1967)  .  زنده باد کاستلو . https://uupload.ir/view/samourai_o2sa.mp4/ https://uupload.ir/view/fighter_k3vq.mp4/

۱۴۰۱/۱۲/۲ صبح ۱۲:۴۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کوئیک, باربوسا, رابرت, Emiliano, مارک واتنی, مموله, پیرمرد, سروان رنو, لوک مک گرگور, آلبرت کمپیون, اکتورز, ترنچ موزر
مموله آفلاین
رفیق فابریک
*

ارسال ها: 137
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۰/۲
اعتبار: 33


تشکرها : 2192
( 1204 تشکر در 132 ارسال )
شماره ارسال: #67
RE: شخصیت های دوست داشتنی

(۱۴۰۱/۱۲/۲ صبح ۱۲:۴۸)آرلینگتون نوشته شده:  

زیبا . آرام . آواز یک پرنده . خونسرد . پایبند بر اصولی اخلاقی - حرفه ای . تنها . خانه ای محقر . انتخابی استادانه از ملویل . آلن در جای جف . موزیک در جای دیالوگ . سالها بعد . سکانس ی در ( 1983 Fighter ) آلن ، موزیک ، قفس . بار دگر در کنار هم . (ادای احترام بر Samourai  1967)  .  زنده باد کاستلو . https://uupload.ir/view/samourai_o2sa.mp4/ https://uupload.ir/view/fighter_k3vq.mp4/

اصلا حواسم به عکس نبود خط به خط نوشته اتون رو که می خوندم ته ذهن ام می گفتم سامورایی  سامورایی

۱۴۰۱/۱۲/۲ عصر ۰۷:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کوئیک, آرلینگتون, باربوسا, مارک واتنی, ترنچ موزر
کنتس پابرهنه آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 178
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۶/۵
اعتبار: 52


تشکرها : 3848
( 3018 تشکر در 128 ارسال )
شماره ارسال: #68
RE: فریر در فیلم دانکرک

دانکرک شاید در بین دوستداران نولان خیلی محبوب نباشد اما به نظر من در ژانر جنگی فیلمی استادانه و قدرتمند است که داستانش را به خوبی تعریف کرده و از صحنه های جنگی رایج پرهیز می کند. در بین سه داستانی که همزمان روایت می شود (در ساحل، دریا و آسمان) جذاب ترین داستان برای من زمانی ست که فیلم بر روی فریر خلبان نیروی هوایی تمرکز دارد. او و دو خلبان دیگر به سمت محل تخلیه در دانکرک می روند اما فرمانده آنها مفقود می شود و فریر فرماندهی را به دست می گیرد. هنگامی که نشانگر سوختش می شکند او حاضر به برگشت نیست. اگر چه با نگرانی به نشانگر سوخت شکسته اش نگاهی می اندازد اما بیشتر دلهره ای که در چشمانش دیده می شود برای همرزمانش است، خودش انگار بیمی به دل راه نمی دهد و محکم و مصمم مشغول نبردی سخت با جنگنده های آلمانی می شود. سرانجام نیز به خاطر اتمام سوختش در نزدیکی آلمانها فرود آمده و به اسارت آنها درمی آید.

قطعن اگر شخص دیگری به جز تام هاردی این نقش را ایفا می کرد، این شخصیت اینقدر جذاب و دوست داشتنی نبود. هیچ بازیگری را به یاد ندارم که در فیلمی فقط و فقط با نگاهش بازی کند. حیرت آور است که او تنها با چشمانش می تواند تمام احساسش را به مخاطب انتقال دهد. هنگام نوشتن فیلم نامه ی دانکرک، نولان کاراکتر فریر را برای تام هاردی نوشته و به گفته خودش برای اولین بار بازیگر را قبل از نوشتن فیلم نامه انتخاب کرده است.


"Love is the only thing that can transcend time and space"

Interstellar
۱۴۰۲/۹/۲۹ صبح ۰۵:۱۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اکتورز, رابرت, Classic, مارک واتنی, Emiliano, کوئیک, مراد بیگ, سروان رنو, لوک مک گرگور, Dude, پیرمرد, باربوسا, ترنچ موزر, Savezva
لوک مک گرگور آفلاین
جوینده َطلا
***

ارسال ها: 220
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۶/۶/۳۱
اعتبار: 24


تشکرها : 1033
( 1855 تشکر در 216 ارسال )
شماره ارسال: #69
RE: شخصیت های دوست داشتنی

سالهای سال است که حرفهای ضد و نقیضی درباره سریال های ترکی می شنویم. بعضی ها معتقدند که آثار ترکی کاملا بی محتوا و ضعیف اند و ارزش پیگیری را ندارند. عده ای اما با شور و اشتیاق تمام قسمت‌های این سریال ها را دنبال می کنند و بر این باورند که ترک ها راه جذب مخاطب را به خوبی می شناسند؛ به شکلی که با آمیختن فرهنگ شرقی و غربی در آثارشان به جایی رسیده‌اند که هم می توانند مردم مشرق زمین را جذب کنند و هم مردم مغرب زمین را. بنده نه شیفته آثار ترکی هستم و نه مخالف آنها. سالها پیش که به تماشای بعضی از این سریال ها می نشستم گاهی لذت نصیبم می شد و گاهی نیز آزار! الان حدود ده سالی می شود که سریال ترکی نمی بینم و دلیل اصلیش نیز قسمت‌های بسیار طولانی و کشدار آنهاست که مملو از تکرار و تکرار و تکرار همان دیالوگ های صد بار بر زبان رانده شده است و گاهی نیز پایانهای ضعیفی که بیننده را به مرز ناامیدی و حتی افسردگی می کشانند.

معمولاً وقتی یادی از شخصیت های دوست داشتنی و یا قابل توجه می کنیم آنهایی در ذهن مان نقش می بندند که حضوری پررنگ داشته و یا به عبارتی از کاراکترهای اصلی یک اثر به شمار می روند. چرا که کاراکترهای حاشیه ای معمولاً فرصتی برای پرداختن به آنها وجود ندارد و شاید بتوان گفت که بسیار دشوار است تا از شخصیتی که معمولاً حضور ندارد، کاراکتری ملموس و گیرا ارائه داد. اما انگار ترک ها این کار را بهتر از دیگران می توانند انجام دهند. چرا که شخصیت رسول با بازیگری فرید کایا در سریال ترکی Öyle Bir Geçer Zaman ki همان کاراکتری است که نبودش در سریال همیشه آزارم می داد!

در ابتدای سریال او یکی از آدم بدهاست. از آنهایی که حتی رد شدن از کنارش نیز دلهره ایجاد می کند. از آن جاسوس های دانشگاه که تحمل اغتشاشات را ندارد. وظیفه او این است که از تظاهرات دانشجویی و هر حرکتی که منجر به انتقاد علیه حکومت دهه شصت میلادی ترکیه شود، جلوگیری کند. از آن دست مردانی که شما فکر می کنید, می تواند سر یک دانشجوی حق طلب را به راحتی به باد دهد! اما زمان ثابت میکند که وی با وجود اینکه می تواند، اما نمی تواند...

رسول از آن نقشهایی است که ممکن است قسمتها بگذرند و بگذرند و بگذرند و شما او را نبینید‌ اما در هر لحظه ای که در سریال حضور دارد، در همان زمان اندک، بعد تازه ای از شخصیتش را به نمایش می گذارد. حضور او هیچگاه بیهوده و بی هدف باقی نمی ماند. حضور او در فصل اول سریال نسبت به سایر کاراکترها بسیار کم رنگ است. نقش وی اما در فصل دوم کم رنگتر می شود و در فصل سوم و پایانی اثر نیز اصلا حضور ندارد. با این وجود پرداختی که به کاراکترش شده و پیچ‌ و‌ قوس های زیرکانه ای که در همان مدت زمان محدود در آن بستر شکل گرفته، آنقدر گیرا است که نمی توان وی را از یاد برد و همواره نبودش آزار دهنده جلوه می کند‌‌. چقدر پیش آمده که کاراکتری نسبتاً کم رنگ تا سالها در ذهنتان باقی بماند را نمی دانم. اما امیدوارم که چنین تجربه ای نداشته باشید. چرا که شخصیتی جذاب که نویسندگان او را در پس زمینه نگاه دارند، نشان یک پتانسیل از دست رفته است!


من به شانس اعتقاد ندارم. به خودم اعتقاد دارم!
۱۴۰۲/۱۰/۲۱ صبح ۰۲:۰۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, آلبرت کمپیون, Classic, مارک واتنی, سروان رنو, مورچه سیاه, کنتس پابرهنه, کوئیک, Dude, Emiliano, مراد بیگ, دون دیه‌گو دلاوگا, پیرمرد, باربوسا, دکتر دیتون, ترنچ موزر
پهلوان جواد آفلاین
پهلوانِ کافه
*

ارسال ها: 816
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۴/۳۱
اعتبار: 27


تشکرها : 1206
( 5492 تشکر در 811 ارسال )
شماره ارسال: #70
RE: شخصیت های دوست داشتنی

شخصیت پهلوان ارسلان در سریال پهلوانان نمیمیرند

شخصیت پهلوان ارسلان در سریال پهلوانان نمیمیرند یه شخصیت دوست داشتنی و دارای ویژگیهای روحی خارق العاده مثل ادب و متانت خارق العاده-طبع لطیف و شاعرانه و وفاداری- احترام به پیشکسوت و دهها

ویژگی مثبت دیگه هست.شخصیتی که علاوه بر اینکه فشارهای زیادی رو در زندگی هم از نظر عشقی و هم حوادثی که در زندگی پهلوانی براش اتفاق میفته تحمل میکنه.

از یه طرف تحمل عشق فاطمه دختر پهلوان خلیل که سالها ذهنش رو درگیر کرده از طرف دیگه انتظارت ننه ارسلان و از طرف دیگه مراقبت 24 ساعته از پهلوان جواد با این که فشار روحی زیادی بهش وارد میکه ولی از این شخصیت جز متانت و ادب دیده نشد. شخصیت حشمت زرین که آقای علی اوسیوند نقشش رو بازی میکرد هم سرنوشت مشابه با این نقش داشت ولی در مجموع وضعیت بهتری از این نقش داشت هم در زمینه زندگی و هم در زمینه عشقی ولی متانت این شخصیت رو نداشت.

بازی زیبای مرحوم مصطفی عبدالهی و دوبله خارق العاده استاد ناصر نظامی در کنار متن زیبا و حرفه ای هم در خلق این کاراکتر زیبا و به یاد ماندنی بی تاثیر نبوده.

یه کلیپ زیبا و کوتاه از شخصیت پهلوان ارسلان در سریال:

https://imgurl.ir/viewer.php?file=d67991...https://imgurl.ir/viewer.php?file=d679915_PAHLAVANA


زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است
۱۴۰۳/۵/۱۳ عصر ۰۳:۳۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رابرت, ترنچ موزر, مارک واتنی, سروان رنو, پیرمرد, ادگار فروسه, باربوسا, شارینگهام, BATMAN, دکتر دیتون, rahgozar_bineshan
اکتورز آفلاین
مشتری همیشگی
***

ارسال ها: 407
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۴/۲۱
اعتبار: 44


تشکرها : 2584
( 4273 تشکر در 224 ارسال )
شماره ارسال: #71
RE: شخصیت های دوست داشتنی

سرود کریسمس

باب کراچت چهره‌ی خاموش اما درخشان و مهربانی که در دل سرود کریسمس چارلز دیکنز، همچون شمعی لرزان در برابر سرمای بی‌رحم جهان می‌سوزد و خاموش نمی‌شود.

اگر اسکروج نماد سنگدلیِ منجمدشده در پول است، باب کراچت بی‌تردید تجسم انسانیتِ زخم‌خورده اما زنده است؛ انسانی که با دستانی خالی، قلبی لبریز از مهربانی دارد. باب کراچت شخصیتی مظلوم است اما نه از آن مظلومیتی که به زاری و ضعف می‌انجامد؛ مظلومیت او نجیب است، آرام و بی‌ادعا.

او کارمندی ساده، کم‌درآمد و زیر سایه‌ی اربابی خسیس است، اما هرگز شأن انسانی خود را گرو نمی‌گذارد. در چهره‌اش نشانی از اعتراض فریادگونه نیست، بلکه نوعی پذیرش دردناک دیده می‌شود؛ پذیرشی که نه از ناتوانی بلکه از بزرگی روح برمی‌خیزد. او جهان را همان‌گونه که هست می‌بیند، اما اجازه نمی‌دهد زشتی‌هایش به قلبش نفوذ کنند.

در نسخه‌ی «سرود کریسمس میکی» ساختەی والت دیزنی ، این ویژگی‌های اخلاقی با زبانی ساده‌تر اما عاطفه‌ای_عمیق‌تر بازآفرینی می‌شوند. باب کراچتِ این روایت، با ظاهری کارتونی(میکی ماوس) و رفتاری ملایم، حتی بیش از نسخه‌ی کلاسیک(چە در رمان و هم در نسخەهای فیلم و انیمیشنی قبل‌تر) دوست‌داشتنی می‌شود. سادگی بصری این اقتباس، شخصیت او را از هرگونه پیچیدگی تصنعی می‌رهاند و جوهره‌اش را عریان‌تر به تماشاگر نشان می‌دهد.

مردی که با وجود فقر، دارای بهترین ثروت جهان است، "خانواده".

رابطه‌ی باب کراچت با خانواده‌اش، به‌ویژه با فرزند بیمارش «تیم کوچولو»، نقطه‌ی اوج مظلومیت و در عین حال شکوه اوست. او پدری است که نمی‌تواند معجزه بیافریند، اما می‌تواند عشق بورزد و همین عشق، در منطق انسانی داستان، از هر معجزه‌ای کارسازتر است. باب کراچت هیچ‌گاه از سرنوشت نمی‌نالد، بلکه با امیدی لرزان اما پابرجا، به فردایی بهتر ایمان دارد. او درد را پنهان نمی‌کند، اما اجازه نمی‌دهد درد، اخلاقش را بدزدد.

در دوبله‌ی فارسی سرود کریسمس میکی، صدای گرم و متین مرحوم محمد عبادی جان تازه‌ای به این شخصیت می‌بخشد. عبادی با آن لحن آرام، اندکی اندوهگین و عمیقاً انسانی، موفق می‌شود مظلومیت باب کراچت را بی‌آنکه به اغراق بیفتد، در گوش و جان مخاطب بنشاند. صدای او نه صدای شکست‌خورده‌هاست و نه صدای قهرمانان پرهیاهو؛ بلکه صدای مردی است که ایستاده، حتی وقتی خم شده است. این انتخاب صدا، باب کراچت را برای مخاطب ایرانی به شخصیتی نزدیک، ملموس و صمیمی بدل می‌کند. دوست‌داشتنی بودن باب کراچت دقیقاً از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد: از توانایی‌اش در مهربان ماندن در جهانی که مهربانی را تنبیه می‌کند. او نه علیه اسکروج می‌شورد و نه در دلش کینه می‌پرورد. حتی زمانی که بیشترین بی‌عدالتی را تجربه می‌کند، هنوز قادر است برای اربابش آرزوی خیر کند. این رفتار، در دنیای امروز که خشم به واکنشی رایج بدل شده، بیش از پیش تأثیرگذار و تکان‌دهنده است. باب کراچت یادآور این حقیقت فراموش‌شده است که انسان می‌تواند فقیر باشد، اما خوار نشود؛ می‌تواند مظلوم باشد، اما کوچک نگردد. او قهرمان سکوت است، قهرمان چراغ‌های کم‌نور خانه‌های سرد، قهرمان لبخندهایی که با حداقل‌ها ساخته می‌شوند. شاید به همین دلیل است که در میان تمام شخصیت‌های سرود کریسمس، او بیش از همه در دل می‌ماند؛ چون شبیه بسیاری از ماست، و در عین حال شبیه آن چیزی است که دوست داریم باشیم.

 نوشتن از باب کراچت در واقع نوشتن از انسانیت است ، از آن بخش فراموش‌شده‌ی روح که هنوز باور دارد کە : مهربانی اگر جهان را تغییر ندهد، دست‌کم انسان را نجات می‌دهد.

پ ن : هر سال حوالی کریسمس دوست دارم این انیمیشن خاطرەانگیز را ببینم و اینبار پس از دیدنش بە نظرم آمد برای اولین بار در مورد باب کراچت بنویسم بە عنوان یکی از دوست‌داشتنی ترین کاراکترهای ادبیات، سینما و انیمیشن کە تا کنون شناختەام ، خصوصا کە چارلز دیکنز از نویسندگان محبوبم و سرود کریسمسش از آثار محبوبم است.


در این درگە کە گە گە کــُــە کــَــە و کــَــە کــُــە شود ناگە
ز امروزت مشو غرە کە از فردا نەای آگە
۱۴۰۴/۱۰/۸ عصر ۰۷:۰۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, سروان رنو, mr.anderson, مارک واتنی, باربوسا, رابرت, ممل آمریکایی, شارینگهام, Classic, BATMAN, سرگرد راینهارت, مراد بیگ, ترنچ موزر, اسلون کلورا, دکتر دیتون, Savezva, rahgozar_bineshan
لئو‌ن آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 16
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۱/۶
اعتبار: 7


تشکرها : 20
( 139 تشکر در 16 ارسال )
شماره ارسال: #72
RE: شخصیت های دوست داشتنی

گِی لنگلند[ناجورها]1961

خب، دوستان و همراهان فرهیخته، بر کسی پوشیده نیست که در این جمع، هرکس گنجینه‌ای از دانش فنی و تحلیلی است که بنده در برابرش شاگردی بیش نیستم؛ پس گوش می‌سپارم و از هر کلامتان می‌آموزم. اما امشب، با اجازه شما، نه از نقشه کامل معبد که از یک سنگ تراش‌خورده خاص سخن خواهم گفت. می‌خواهم مستقیم بروم سر اصل مطلب: مهم‌ترین درسی که از دل شخصیت گی لنگلند در {ناجورها} بیرون کشیدم.زخم کهنه بر گردن اسطوره: تنها درسی که از گی لنگلند در {ناجورها} می‌توان و باید آموخت

در میان تمام روح‌های زخمی و سایه‌های شکسته‌ای که در برزخ نمکزارهای نوادا پرسه می‌زنند، گی لنگلند تنها کسی‌ست که ایستاده می‌میرد. و این {ایستاده مردن}  دقت کنید  یک انتخاب نیست؛ سرنوشت محتوم مردی‌ست که آخرین بازمانده عصری‌ست بلعیده‌شده در حلقوم پیشرفت. اگر از {ناجورها} تنها یک درس بتوان بیرون کشید درسی که در کتاب‌های بازیگری و تحلیل‌های روانشناسانه پیدا نمی‌شود  آن درس در هیکل فرسوده اما کماکان مغرور کلارک گیبل تجسم یافته، درست همانجا که شانه‌هایش هنوز بار آن {هیچ} عظیم را تاب می‌آورند. این درس را صریح و بی‌پرده با شما قسمت می‌کنم، نه مثل یک معلم، که مثل کسی که این زهر را یک‌بار سر کشیده و تلخی‌اش را خوب می‌شناسد.

اول باید پرده از یک توهم برداشت: توهم {کابوی آزاد}. گی لنگلند، برخلاف آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، مردی نیست که آزادی را در تاخت‌بیابان و رام‌کردن اسب‌های وحشی پیدا کرده باشد. او آزادی را در خیال خودش حفظ کرده، نه در واقعیت. نشانه‌اش روشن است: در تمام طول فیلم، گی حتی یک بار سوار اسب نمی‌شود. اسبش یک کامیون فرسوده‌ست. مرکبش چهارچرخ و زنگ‌زده. او کابویی‌ست که دنیای اسب‌ها را از کف داده، اما غرور کابویی را مثل ردای سلطنتی دور خودش پیچیده. این یعنی تراژدی: گی لنگلند هنوز {زندگی می‌کند} به این شرط که باور کند کابوی آزاد است، در حالی‌که جهان  بی‌اعتنا به باور او  گله‌هایش را پراکنده، اسب‌هایش را فروخته و مراتعش را زیر آسفالت و بتن دفن کرده.

و همینجاست که آن ظرافت تلخ و مرگبار شخصیت گی خودش را رو می‌کند: او استاد {نادیده گرفتن} است. ببینید چطور در برابر هر نشانه فروپاشی، دیواری از خونسردی می‌سازد. رازلین از غم تنهایی‌اش حرف می‌زند، و گی با پوزخندی دلربا و نگاهی پدرانه جواب می‌دهد: {عزیزم، تو فقط یه کمی ناجوری، همین.} این جمله کلید شخصیت اوست. او با زدن برچسب {ناجور} به دیگران، درد خودش را بی‌حس می‌کند. ناجوری را به دیگران نسبت می‌دهد تا خودش {معیار} باقی بماند، {طبیعی} بماند، تا آن مجسمه اسطوره‌ای درونش فرو نریزد. اما فاجعه اینجاست که این حقه، دیر یا زود، در برابر واقعیتِ گزنده دوام نمی‌آورد. و آن لحظه گسیختگی، در سکانس شکار اسب‌ها از راه می‌رسد.

حالا برسیم به آن صحنه. همان صحنه‌ای که باید مثل یک مشت گره‌کرده نگهش دارید و ساعت‌ها به آن زل بزنید: گی، پس از دقایقی جدال خشن و دیوانه‌وار با اسب نر، بالاخره حیوان را به بند می‌کشد. اسب وحشی تجسم آخرین ذره آزادی در طبیعت  طناب به گردن افتاده و گی بالای سرش ایستاده. اما چیزی که می‌بینیم فتح و غرور نیست. چشمان کلارک گیبل خالی‌ست. مطلقاً خالی. در آن نمای درشت، تمام آن سال‌های رام‌کردن، تمام غروب‌های غرب وحشی، تمام اسطوره کابوی فاتح، در یک لحظه فرو می‌ریزد. گیبل با آن ظرافت حیرت‌آوری که فقط یک غول بازیگری از آن برمی‌آید، به ما نشان می‌دهد که گی لنگلند در آن لحظه چه می‌بیند: خودش را. مردی را که با طنابی نامرئی به گردن، به اسارت نیاز، به اسارت حفظ آبرو، به اسارت {مردانگی} درآمده است.

و درست در همین نقطه است که آن درس تراش‌خورده و بی‌چون‌وچرا از دل این شخصیت بیرون می‌زند. گی لنگلند در کسری از ثانیه با تمام وجود می‌فهمد که یک عمر اشتباه می‌کرده. تمام این سال‌ها فکر می‌کرد {آزادی} یعنی قدرت شکار، یعنی به بند کشیدن، یعنی سلطه بر هرچه وحشی و رام‌نشدنی‌ست. اما حالا، با دیدن وحشت در چشمان اسب به دام‌افتاده، می‌فهمد که آزادی واقعی رها کردن است، نه تصاحب. ولی — و این {اما} تیغ برنده تراژدی است — گی دیگر دیر فهمیده. یک عمر غرورش را در {پایین کشیدن} موجودات وحشی خرج کرده. یک عمر با این توهم زیسته که مردانگی‌اش به تعداد اسب‌های شکارشده‌اش بستگی دارد. حالا در آستانهٔ پیری چشمانش باز می‌شود و می‌بیند که آزادی یعنی رها کردن همان چیزی که برای تصاحبش جان کنده. این یعنی فاجعه به سبک تراژدی‌های یونان: قهرمان نه به خاطر گناه، که به خاطر دیر فهمیدنِ حقیقت سقوط می‌کند.

کلارک گیبل مردی پنجاه‌ونه‌ساله و خودش اسیر اسطوره خویش  این فروپاشی را چنان عریان و بی‌پروا بازی می‌کند که هر پلک‌زدنش اعترافی‌ست به خطاهای یک عمر. او در تمام طول فیلم از ما پنهان می‌کند که می‌داند بازنده است. و این بزرگترین ترفند یک بازیگر طراز اول است: نمایش {مردی که وانمود می‌کند نمی‌داند} در برابر {مردی که واقعاً نمی‌داند}. گیبل، گی لنگلند را دقیقاً روی آن مرز باریک میان انکار و خودآگاهی نگه می‌دارد، و همین نوسان دردناک است که مشت تماشاگر حرفه‌ای را گره می‌زند. آخر، زندگی خودمان چطور؟ چند بار نخواسته‌ایم باور کنیم که {هنوز اسب‌های وحشی هست} در حالی‌که بیابان‌ها خالی‌تر از همیشه‌اند؟

حالا تیزترین تیغ این درس را رو می‌کنم: گی لنگلند اسب را آزاد می‌کند. در واپسین لحظات فیلم، طناب را از گردن حیوان باز می‌کند و روانه بیابانش می‌سازد. اما گول این ژست باشکوه را نخورید. این حرکت اوج تراژدی گی‌ست، نه اوج نجات او. چرا که گی اسب را آزاد می‌کند، اما خودش هنوز در بند است. طناب اسب را باز می‌کند، اما طناب غرور، طناب آن {کابوی همیشه پیروز}، طناب چهل سال زندگی با یک دروغ شیرین، هنوز دور گردن خودش است. می‌تواند یک اسب را رها کند، اما نمی‌تواند از {کابوی بودن} دست بکشد. و این یعنی فاجعهٔ نهایی.

درس نهایی برای ما  تماشاگرانی که مدعی فهم هنریم این است: می‌توانی در اوج روشن‌بینی به حقیقت برسی و باز هم نتوانی مطابق آن زندگی کنی. گی می‌داند که آزادی در رها کردن است، در بخشیدن، در عدم تصاحب. این حقیقت را در چشم‌های اسب وحشی خوانده. اما دیگر نمی‌تواند خودش را از قفس {مردانگی کهنه} بیرون بکشد. یک عمر با تعریفی غلط از شجاعت زیسته، و حالا حتی اگر حقیقت را ببیند، استخوان‌هایش آنقدر با آن تعریف عجین شده که توان بازتعریف خودش را ندارد. این همان شکاف عمیق بین او و رازلین است. رازلین از ابتدا می‌داند که آزادی در دوست‌داشتن و رها کردن است  برای همین بر سر شکار گریه می‌کند. اما گی، حتی وقتی می‌فهمد، فقط می‌تواند یک اسب را رها کند، نه خودش را. و این یعنی دانشِ بدون توان تغییر تلخ‌ترین شکل ممکن آگاهی.

و بگذارید صریح باشیم: کلارک گیبل خودش قربانی همین تراژدی بود. {پادشاه هالیوود}، در این فیلم نقش مردی را بازی می‌کند که تاج از سرش افتاده و حالا تلاش می‌کند با همان حرکات و نگاه فاتحانه، تاج را روی سر نگه دارد. گیبل می‌دانست این آخرین بازی عمرش است و چنین هم شد، دوازده روز بعد قلبش از تپش ایستاد. آیا او هم در آن بیابان سوزان، حقیقتی درباره زندگی خودش فهمید که دیگر توان تغییرش را نداشت؟ نمی‌دانیم. اما این را می‌دانیم که در لحظه باز کردن طناب از گردن اسب، کلارک گیبل نیز اسطوره {پادشاه} را رها کرد و به استقبال نیستی رفت. بازی او در این سکانس فقط بازی یک نقش نیست؛ اجرای مرگ یک اسطوره است.

پس، دوستان من، این درس را از گی لنگلند و از کلارک گیبل نه به عنوان نکته‌ای تکنیکی، که به عنوان یک قاعده زندگی با خود ببرید: جوانمردانه‌ترین و درعین‌حال تلخ‌ترین کار جهان این است که در پایان راه بفهمی آنچه یک عمر برایش جنگیدی، ارزش جنگیدن نداشته و تو را از خود واقعی‌ات دور کرده. و دیگر دیر است. اما حتی در این {دیری}، یک کار شریف از تو برمی‌آید: طناب را از گردن دیگری باز کنی، حتی اگر طناب گردن خودت همچنان سفت و محکم باقی مانده باشد.

این است درسی که تنها از شخصیت گی لنگلند می‌شود گرفت. درسی که نه در دیالوگ‌ها، که در سکوت‌های کلارک گیبل، در نگاه خالی‌اش به افق بیابان، و در دست‌های لرزانش هنگام باز کردن گره طناب نهفته است. هرکس این سکوت را بشنود، دیگر {ناجورها} را یک فیلم ساده نخواهد دید، که آن را چونان آیینه‌ای برای سنجش آزادی دروغین خودش به کار خواهد بست. و این است والاترین حرمتی که می‌شود برای یک اثر هنری قائل شد.


مسئله اینجاست که من کُلی منتظر این روز بودم،تمام عمرمو!
۱۴۰۵/۳/۱ عصر ۱۰:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, mr.anderson, آلبرت کمپیون, ممل آمریکایی, رابرت, باربوسا, سروان رنو, مارک واتنی, Classic, BATMAN, مموله, ترنچ موزر, rahgozar_bineshan
دیوید لارابی آفلاین
کافه نشین
*

ارسال ها: 7
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۳/۳
اعتبار: 8


تشکرها : 15
( 92 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #73
RE: شخصیت های دوست داشتنی

تایلر دُردِن(فایت کلاب۱۹۹۹)

او آمده تا زخم های یک عصر را نه مرهم بگذارد، که با انگشت، درونشان را بکاود و بگوید: (درد داری، چون زنده ای) نگاه او به انسان مدرن، نگاه یک طبیب عصبانی است که تحمل دیدن مرگ تدریجی روح را در میان ویترین ها و عناوین شغلی ندارد.

اولین و شاید عمیق ترین زهری که او به جان مخاطب می ریزد، نقد بی رحمانه اش به مفهوم (داشتن) است. آن جمله که (چیزهایی که مالکشان هستی، سرانجام مالک تو می شوند)، یک گلایه ساده ضدسرمایه داری نیست؛ این یک حکم فلسفی است. تایلر می گوید تو در ازای احساس امنیت، روح خود را میان اشیاء تقسیم کرده ای و حالا هرکدام از آن ها نخی شده اند که تو را به زمین می دوزند. او به راوی می فهماند که سوگواری برای فروریختن آپارتمان، سوگواری برای هیچ است؛ چون آن آپارتمان پیش از آنکه خانه ات باشد، تابوت هویت قرض گرفته ات بوده.

حرکتی که شاید تلخ ترین و در عین حال بیدارکننده ترین لحظه روایت باشد: ریختن اسید روی دست. تایلر اینجا یک آیین برگزار می کند. او زمزمه می کند: (بدون درد، بدون فداکاری، هیچ چیز به دست نمی آید.) این جمله از دل یک ذهن سادیسمی بیرون نیامده، از دل یک ذهن رهایی بخش بیرون آمده. در جهانی که همه چیز با مسکن های شیمیایی و عاطفی بی حس شده، درد تبدیل می شود به تنها نشانه حیات. وقتی فریاد می زند (نخستین صابون بشریت از خاکستر قهرمانان ساخته شد)، در واقع دارد به ما می گوید هر تولد دوباره ای، نیازمند سوختن است. تو باید بسوزی تا پاک شوی.

اما ماندگارترین حرف او، همان است که فلسفه اش را یکجا خلاصه می کند: (تنها پس از آنکه همه چیز را از دست دادی، آزاد انجام هر کاری خواهی بود) این گزاره، قلب تپنده تفکر تایلر است. ما انسان ها عمری را صرف ساختن حباب هایی از تعلقات می کنیم و بعد، تمام انرژی مان را خرج ترس از ترکیدن آن ها. تایلر می گوید اگر خودت آگاهانه این حباب را بترکانی، آن گاه هیچ قدرتی در جهان نمی تواند تو را تهدید کند. تهی شدن در نگاه او، نه فقر، که سبک باری محض است. نقطه صفری که از آن، همه چیز ممکن می شود.

در کنار اینها، او مردان بی خاصیت عصر مدرن را به زیرزمین می کشاند تا از طریق مشت و خون، دوباره به آن ها حس عاملیت بدهد. (فایت کلاب) در اصل یک جلسه روان درمانی وحشیانه است. خوبی این ایده در احیای همان چیزی است که تمدن بورژوازی آن را به گند کشیده: حس برادری نخستین، حس فیزیکی (من وجود دارم). تایلر نمی گذارد مردان، خود را در ردیف اعداد و کدهای کارمندی فراموش کنند.

 واضح تر بخوام بگم، تایلر دردن عصیان مغلوب شده در ناخودآگاه جمعی است. او آن معلم خطرناکی است که کتاب درسی اش را آتش می زند و می گوید (بیرون از کلاس، خبری از نمره و رتبه نیست.) او با اسلحه ای که روی شقیقه یک فروشنده می گذارد، نه یک قتل، که یک رستاخیز شخصی را کلید می زند. روش او غلط و خشن است، اما پیامش عمیقا درست است: (تو شغلت نیستی، تو حساب بانکی ات نیستی.) تایلر آن نسخه از ماست که حاضر است همه چیز را نابود کند، فقط برای آنکه ثابت کند زندگی چیزی فراتر از اقساط ماهانه و جلسات خسته کننده است. و درست در اوج ویرانی، وقتی فکر می کنی همه چیز تمام شده، لبخند می زند و یادآوری می کند: (این ته خط نیست. تازه بعد از آن است که پرواز شروع می شود)


میرسد اینجا بهاری تازه با احوال نو
۱۴۰۵/۳/۴ عصر ۰۲:۵۴
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : آلبرت کمپیون, مارک واتنی, سروان رنو, ممل آمریکایی, مراد بیگ, BATMAN, رابرت, باربوسا, مموله, آدمیرال گلوبال, ترنچ موزر, Savezva, rahgozar_bineshan, Classic, اکتورز
دیوید لارابی آفلاین
کافه نشین
*

ارسال ها: 7
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۳/۳
اعتبار: 8


تشکرها : 15
( 92 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #74
RE: شخصیت های دوست داشتنی

سم اسپِید(شاهین مالت۱۹۴۱)

با آن کلاه لبه دار سایه انداز و بارانی همیشه چروکیده اش، صرفا یک کارآگاه خصوصی در جغرافیای مه آلود سانفرانسیسکو نیست؛ او یک (الگو قدیمی) است. شخصیتی که داشیل همت خلق کرد و همفری بوگارت به آن کالبدی جاودانه بخشید، تجسم بی نقص انسان پرتاب شده در یک جهان فاقد معناست. در دنیایی که قانون به سخره گرفته شده، اخلاقیات به ویترینی توخالی تبدیل شده و انسان ها در مرداب طمع غوطه ورند، اسپید شمایل مردی است که برای زنده ماندن، از خیر (خوب بودن) گذشته تا بتواند (اصیل بماند)

اگر با دقت به این شخصیت نگاه کنیم، متوجه می شویم که نیازی به بازخوانی قصه قتل ها و دروغ ها نیست؛ آنچه اهمیت دارد، جهان بینی سم اسپید است. او یک فیلسوف خیابانی و یک رواقی امروزی است که درس هایش برای انسان معاصر، نه تنها راهگشا، که تکان دهنده و حیاتی است:

بزرگترین و عمیق ترین ویژگی اسپید، زیستن در منطقه خاکستری است. او قدیس نیست؛ ابایی از دروغ گفتن ندارد، با همسر شریک مقتولش در ارتباط بوده و به راحتی با تبهکاران بر سر پول چانه می زند. اما دقیقا همین تیرگی هاست که نقطه درخشان روح او را برجسته می کند:اسپید یک (قطب نمای درونی) غیرقابل مذاکره دارد

درسی که او به ما می دهد این است که وقتی ساختارهای بیرونی (جامعه، قانون، آدم ها) فاسد و غیرقابل اعتمادند، انسان خردمند نباید به بهانه این فساد، کاملا در آن حل شود. او می آموزد که باید برای خودت یک سلسله اصول شخصی تعریف کنی؛ خطوط قرمزی که حتی به قیمت جان و عشق، از آن ها عبور نکنی. این وفاداری به (اصول شخصی)، تنها لنگرگاهی است که انسان را از مسخ شدن در طوفان تباهی نجات می دهد.

اوج بلوغ روانی سم اسپید در مواجهه اش با (بریجید اوشانسی) درخشان می شود. بریجید نماد غایی وسوسه، زیبایی زهرآگین و عشق ویرانگر است. اسپید شاید در اعماق قلب تاریکش به او دلبسته باشد، اما اجازه نمی دهد این دلبستگی، عقلانیت صیقل خورده اش را فلج کند.

در سکانس نفس گیر پایانی، او عشق را قربانی بقا و حقیقت می کند. او می داند که اگر به بریجید اعتماد کند، تا پایان عمر باید با کابوس خیانت بخوابد. درس بزرگ اسپید برای ما، تمرین (ریاضت عاطفی) است. او به ما یادآوری می کند که گاهی باید روی احساسات شعله ور خود پا بگذاریم و آدم های مسموم را هرچقدر هم که عزیز، زیبا و فریبنده باشند با یک جراحی بی رحمانه ذهنی از زندگی مان حذف کنیم. عشق، اگر به قیمت از دست رفتن شرافت و امنیت روان آدمی تمام شود، یک تله مرگبار بیش نیست.

مجسمه شاهین مالت در این داستان، یک استعاره بی بدیل از اهداف پوشالی انسان امروزی است؛ یک (بهانه داستانی) که همه برای تصاحبش می درند، خیانت می کنند و جان می دهند، اما در نهایت مشخص می شود که چیزی جز یک تکه سرب بی ارزش نیست.

وقتی اسپید در پایان، شاهین تقلبی را در دست می گیرد و آن را (جنس رویاها) می نامد، در حال صدور یک بیانیه وجودی است. او به ما نهیب می زند که مراقب (شاهین های مالت) زندگی مان باشیم؛ ثروت اندوزی های جنون آمیز، جاه طلبی های کور، شهرت و جایگاه هایی که از دور برق می زنند، اما وقتی به قیمت فروختن روحمان به دستشان می آوریم، جز مشتی خاکستر و سرب نیستند. اسپید هنر بی تفاوت بودن نسبت به این سراب های جمعی را به ما می آموزد.

یکی از روش های بقای سم اسپید، توانایی او در (نقش بازی کردن) است. او در برابر کاسپر گاتمن حریص، کایروی مکار و بریجید دروغگو، نقاب های مختلفی به چهره می زند. گاهی می خندد، گاهی به شدت خشمگین می شود و گاهی خود را شیفته پول نشان می دهد. او با زبان خود هیولاها با آن ها حرف می زند تا دستشان را بخواند.

اما نکته کلیدی اینجاست: اسپید هرگز فراموش نمی کند که زیر این نقاب ها کیست. درس روان شناختی او برای ما، یادگیری انعطاف پذیری راهبردی در مواجهه با آدم های خطرناک زندگی و محیط های مسموم است. ما یاد می گیریم که گاهی برای کشف حقیقت و زنده ماندن، باید هم رنگ جماعت شد، باید استتار کرد، اما همزمان باید یک فاصله انتقادی عمیق با نقشی که بازی می کنیم، حفظ کنیم تا هسته مرکزی هویتمان آسیب نبیند.

سم اسپید یک قهرمان نجات بخش نیست؛ او یک بازمانده است. او به ما یاد نمی دهد که چگونه جهان را جای بهتری کنیم، بلکه می آموزد چگونه در جهانی که اصرار دارد ما را به لجن بکشد، (انسان) باقی بمانیم.

در نمای پایانی، زمانی که او تنها در تاریکی و مه قدم می زند و از میان سایه ها دور می شود، هیچ پاداشی در دست ندارد؛ نه پولی، نه عشقی و نه حتی تقدیری از سوی جامعه. اما او مالک چیزی است که هیچ کدام از آدم های آن قصه نداشتند: مالکیت بی قید و شرط بر خویشتن.

برای مای محاصره شده در عصر دروغ ها، نقاب ها و رقابت های نفس گیر، سم اسپید یک یادآوری باوقار و تلخ است: در پایان روز، تنها چیزی که برایت می ماند، اصالتی است که حاضر نشدی آن را به حراج بگذاری


میرسد اینجا بهاری تازه با احوال نو
۱۴۰۵/۳/۱۹ صبح ۱۲:۱۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, مراد بیگ, مارک واتنی, سروان رنو, ممل آمریکایی, باربوسا, BATMAN, کنتس پابرهنه, Classic, آلبرت کمپیون, mr.anderson, Savezva, اکتورز
master of puppet آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 60
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۳/۳/۸
اعتبار: 10


تشکرها : 114
( 517 تشکر در 59 ارسال )
شماره ارسال: #75
RE: شخصیت های دوست داشتنی

ویگو مورتنسن، بی‌شک، یکی از بااستعدادترین بازیگران نسل خویش است. از نخستین حضورش در نقش سارقی خرده‌پا در یکی از اپیزودهای Miami Vice، تا نقش فرعی اما تأثیرگذارش در قالب جوانی آمیش در Witness (1985)؛ از اوج شهرتش در نقش آراگورن، آن شاهزاده جسور در جست‌وجوی تاج‌وتخت گاندور، تا مردی که می‌کوشد از گذشته مافیایی خود بگریزد در A History of Violence؛ از راننده مرموز مافیای روس در  Eastern Promises تا محافظ ایتالیایی-آمریکایی پیانیست سیاه‌پوست در Green Book، همگی برای من تصویری از بازیگری پرتلاش، متعهد و برخوردار از استعدادی کم‌نظیر ساخته‌اند.

اما برای من، هیچ‌یک از این نقش‌ها به اندازه دیگو آلاتریسته در  Alatriste (2006) ماندگار نیست. او شوالیه‌ای کهنه‌کار و سربازی وطن‌پرست است که با چشمان خود هم افول تدریجی امپراتوری هابسبورگ اسپانیا را می‌بیند و هم نابودی طبقه شوالیه‌های جنگجو را در آغاز عصر باروت. دورانی که سلاح گرم، قواعد چندصدساله جنگ را بر هم زد و سربازان روستایی پیاده مجهز به تفنگ باروتی توانستند شوالیه‌های زره‌پوش را از فاصله‌ای دور از پای درآورند. مابه‌ازای تاریخی این دگرگونی را می‌توان در نبرد پاویا (۱۵۲۵) دید؛ جایی که ارتش هابسبورگ با اتکا به تفنگداران خود، ارتش فرانسه را در هم شکست، شمار زیادی از اشراف سواره‌نظام را از میان برد و حتی فرانسوای اول، پادشاه فرانسه، را به اسارت گرفت.

دیگو آلاتریسته از سربازی تا مزدوری را تجربه می‌کند؛ فروپاشی طبقه اجتماعی خود و زوال ارزش‌هایی را که عمری به آن‌ها وفادار بوده، با تمام وجود لمس می‌کند و سرانجام در تنهایی، شکست و فراموشی محو می‌شود. سرنوشتی که مرا همواره به یاد جووانی مدیچی، آخرین سردار بزرگ عصر رنسانس، در فیلم مهجور اما درخشان The Profession of Arms (2001)  ساخته ارمانو اولمی می‌اندازد؛ جنگاوری که برخلاف بسیاری از هم‌عصران منفعت‌طلبش، شرافت را بر مصلحت ترجیح داد و جان خود را در همان راه نهاد.

شاید به همین دلیل است که این دو فیلم را بیش از آنکه صرفاً روایت جنگ بدانم، مرثیه‌ای برای پایان یک عصر می‌بینم؛ عصر شوالیه‌ها، عصری که در آن شجاعت فردی، وفاداری و افتخار، آرام‌آرام جای خود را به ارتش‌های انبوه، باروت و محاسبات سیاست داد.

و چه پایانی باشکوه‌تر از دیالوگ ماندگار Alatriste در واپسین نبرد، هنگامی که مدافعان اسپانیایی دژ در محاصره استقلال‌طلبان هلندی قرار گرفته‌اند: «شاید روزی جنگیدن برای سربازان و میهن بی‌معنا شود؛ اما نه امروز آن روز است و نه شما آن سربازانید.»شاید همین یک جمله، بیش از هر تحلیل تاریخی، روح فیلم را آشکار می‌کند؛ سوگنامه‌ای برای نسلی که می‌دانست دورانش به پایان رسیده، اما همچنان تصمیم گرفت تا واپسین لحظه، مطابق آیین و شرافت خویش زندگی و نبرد کند.

پی نوشت : مع الاسف پس از جهد و تلاش مستمر نتوانستم فایل عکس ها ،احتمالا به دلیل حجم بالا،در پست آپلود کنم،فلذا به صورت ضمیمه ارسال می کنم .



فایل های ضمیمه
.jpg  FMO_IlMestiereDelleArmif.jpg (اندازه: 65.99 KB / دانلودها: 17)
.jpg  alatrise2.jpg (اندازه: 28.56 KB / دانلودها: 14)
۱۴۰۵/۵/۵ عصر ۰۶:۳۰
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : پهلوان جواد, رابرت, ممل آمریکایی, سروان رنو, اکتورز, مراد بیگ
ارسال پاسخ