[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شخصیت های دوست داشتنی
نویسنده پیام
لئو‌ن آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 16
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۱/۶
اعتبار: 7


تشکرها : 20
( 139 تشکر در 16 ارسال )
شماره ارسال: #72
RE: شخصیت های دوست داشتنی

گِی لنگلند[ناجورها]1961

خب، دوستان و همراهان فرهیخته، بر کسی پوشیده نیست که در این جمع، هرکس گنجینه‌ای از دانش فنی و تحلیلی است که بنده در برابرش شاگردی بیش نیستم؛ پس گوش می‌سپارم و از هر کلامتان می‌آموزم. اما امشب، با اجازه شما، نه از نقشه کامل معبد که از یک سنگ تراش‌خورده خاص سخن خواهم گفت. می‌خواهم مستقیم بروم سر اصل مطلب: مهم‌ترین درسی که از دل شخصیت گی لنگلند در {ناجورها} بیرون کشیدم.زخم کهنه بر گردن اسطوره: تنها درسی که از گی لنگلند در {ناجورها} می‌توان و باید آموخت

در میان تمام روح‌های زخمی و سایه‌های شکسته‌ای که در برزخ نمکزارهای نوادا پرسه می‌زنند، گی لنگلند تنها کسی‌ست که ایستاده می‌میرد. و این {ایستاده مردن}  دقت کنید  یک انتخاب نیست؛ سرنوشت محتوم مردی‌ست که آخرین بازمانده عصری‌ست بلعیده‌شده در حلقوم پیشرفت. اگر از {ناجورها} تنها یک درس بتوان بیرون کشید درسی که در کتاب‌های بازیگری و تحلیل‌های روانشناسانه پیدا نمی‌شود  آن درس در هیکل فرسوده اما کماکان مغرور کلارک گیبل تجسم یافته، درست همانجا که شانه‌هایش هنوز بار آن {هیچ} عظیم را تاب می‌آورند. این درس را صریح و بی‌پرده با شما قسمت می‌کنم، نه مثل یک معلم، که مثل کسی که این زهر را یک‌بار سر کشیده و تلخی‌اش را خوب می‌شناسد.

اول باید پرده از یک توهم برداشت: توهم {کابوی آزاد}. گی لنگلند، برخلاف آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، مردی نیست که آزادی را در تاخت‌بیابان و رام‌کردن اسب‌های وحشی پیدا کرده باشد. او آزادی را در خیال خودش حفظ کرده، نه در واقعیت. نشانه‌اش روشن است: در تمام طول فیلم، گی حتی یک بار سوار اسب نمی‌شود. اسبش یک کامیون فرسوده‌ست. مرکبش چهارچرخ و زنگ‌زده. او کابویی‌ست که دنیای اسب‌ها را از کف داده، اما غرور کابویی را مثل ردای سلطنتی دور خودش پیچیده. این یعنی تراژدی: گی لنگلند هنوز {زندگی می‌کند} به این شرط که باور کند کابوی آزاد است، در حالی‌که جهان  بی‌اعتنا به باور او  گله‌هایش را پراکنده، اسب‌هایش را فروخته و مراتعش را زیر آسفالت و بتن دفن کرده.

و همینجاست که آن ظرافت تلخ و مرگبار شخصیت گی خودش را رو می‌کند: او استاد {نادیده گرفتن} است. ببینید چطور در برابر هر نشانه فروپاشی، دیواری از خونسردی می‌سازد. رازلین از غم تنهایی‌اش حرف می‌زند، و گی با پوزخندی دلربا و نگاهی پدرانه جواب می‌دهد: {عزیزم، تو فقط یه کمی ناجوری، همین.} این جمله کلید شخصیت اوست. او با زدن برچسب {ناجور} به دیگران، درد خودش را بی‌حس می‌کند. ناجوری را به دیگران نسبت می‌دهد تا خودش {معیار} باقی بماند، {طبیعی} بماند، تا آن مجسمه اسطوره‌ای درونش فرو نریزد. اما فاجعه اینجاست که این حقه، دیر یا زود، در برابر واقعیتِ گزنده دوام نمی‌آورد. و آن لحظه گسیختگی، در سکانس شکار اسب‌ها از راه می‌رسد.

حالا برسیم به آن صحنه. همان صحنه‌ای که باید مثل یک مشت گره‌کرده نگهش دارید و ساعت‌ها به آن زل بزنید: گی، پس از دقایقی جدال خشن و دیوانه‌وار با اسب نر، بالاخره حیوان را به بند می‌کشد. اسب وحشی تجسم آخرین ذره آزادی در طبیعت  طناب به گردن افتاده و گی بالای سرش ایستاده. اما چیزی که می‌بینیم فتح و غرور نیست. چشمان کلارک گیبل خالی‌ست. مطلقاً خالی. در آن نمای درشت، تمام آن سال‌های رام‌کردن، تمام غروب‌های غرب وحشی، تمام اسطوره کابوی فاتح، در یک لحظه فرو می‌ریزد. گیبل با آن ظرافت حیرت‌آوری که فقط یک غول بازیگری از آن برمی‌آید، به ما نشان می‌دهد که گی لنگلند در آن لحظه چه می‌بیند: خودش را. مردی را که با طنابی نامرئی به گردن، به اسارت نیاز، به اسارت حفظ آبرو، به اسارت {مردانگی} درآمده است.

و درست در همین نقطه است که آن درس تراش‌خورده و بی‌چون‌وچرا از دل این شخصیت بیرون می‌زند. گی لنگلند در کسری از ثانیه با تمام وجود می‌فهمد که یک عمر اشتباه می‌کرده. تمام این سال‌ها فکر می‌کرد {آزادی} یعنی قدرت شکار، یعنی به بند کشیدن، یعنی سلطه بر هرچه وحشی و رام‌نشدنی‌ست. اما حالا، با دیدن وحشت در چشمان اسب به دام‌افتاده، می‌فهمد که آزادی واقعی رها کردن است، نه تصاحب. ولی — و این {اما} تیغ برنده تراژدی است — گی دیگر دیر فهمیده. یک عمر غرورش را در {پایین کشیدن} موجودات وحشی خرج کرده. یک عمر با این توهم زیسته که مردانگی‌اش به تعداد اسب‌های شکارشده‌اش بستگی دارد. حالا در آستانهٔ پیری چشمانش باز می‌شود و می‌بیند که آزادی یعنی رها کردن همان چیزی که برای تصاحبش جان کنده. این یعنی فاجعه به سبک تراژدی‌های یونان: قهرمان نه به خاطر گناه، که به خاطر دیر فهمیدنِ حقیقت سقوط می‌کند.

کلارک گیبل مردی پنجاه‌ونه‌ساله و خودش اسیر اسطوره خویش  این فروپاشی را چنان عریان و بی‌پروا بازی می‌کند که هر پلک‌زدنش اعترافی‌ست به خطاهای یک عمر. او در تمام طول فیلم از ما پنهان می‌کند که می‌داند بازنده است. و این بزرگترین ترفند یک بازیگر طراز اول است: نمایش {مردی که وانمود می‌کند نمی‌داند} در برابر {مردی که واقعاً نمی‌داند}. گیبل، گی لنگلند را دقیقاً روی آن مرز باریک میان انکار و خودآگاهی نگه می‌دارد، و همین نوسان دردناک است که مشت تماشاگر حرفه‌ای را گره می‌زند. آخر، زندگی خودمان چطور؟ چند بار نخواسته‌ایم باور کنیم که {هنوز اسب‌های وحشی هست} در حالی‌که بیابان‌ها خالی‌تر از همیشه‌اند؟

حالا تیزترین تیغ این درس را رو می‌کنم: گی لنگلند اسب را آزاد می‌کند. در واپسین لحظات فیلم، طناب را از گردن حیوان باز می‌کند و روانه بیابانش می‌سازد. اما گول این ژست باشکوه را نخورید. این حرکت اوج تراژدی گی‌ست، نه اوج نجات او. چرا که گی اسب را آزاد می‌کند، اما خودش هنوز در بند است. طناب اسب را باز می‌کند، اما طناب غرور، طناب آن {کابوی همیشه پیروز}، طناب چهل سال زندگی با یک دروغ شیرین، هنوز دور گردن خودش است. می‌تواند یک اسب را رها کند، اما نمی‌تواند از {کابوی بودن} دست بکشد. و این یعنی فاجعهٔ نهایی.

درس نهایی برای ما  تماشاگرانی که مدعی فهم هنریم این است: می‌توانی در اوج روشن‌بینی به حقیقت برسی و باز هم نتوانی مطابق آن زندگی کنی. گی می‌داند که آزادی در رها کردن است، در بخشیدن، در عدم تصاحب. این حقیقت را در چشم‌های اسب وحشی خوانده. اما دیگر نمی‌تواند خودش را از قفس {مردانگی کهنه} بیرون بکشد. یک عمر با تعریفی غلط از شجاعت زیسته، و حالا حتی اگر حقیقت را ببیند، استخوان‌هایش آنقدر با آن تعریف عجین شده که توان بازتعریف خودش را ندارد. این همان شکاف عمیق بین او و رازلین است. رازلین از ابتدا می‌داند که آزادی در دوست‌داشتن و رها کردن است  برای همین بر سر شکار گریه می‌کند. اما گی، حتی وقتی می‌فهمد، فقط می‌تواند یک اسب را رها کند، نه خودش را. و این یعنی دانشِ بدون توان تغییر تلخ‌ترین شکل ممکن آگاهی.

و بگذارید صریح باشیم: کلارک گیبل خودش قربانی همین تراژدی بود. {پادشاه هالیوود}، در این فیلم نقش مردی را بازی می‌کند که تاج از سرش افتاده و حالا تلاش می‌کند با همان حرکات و نگاه فاتحانه، تاج را روی سر نگه دارد. گیبل می‌دانست این آخرین بازی عمرش است و چنین هم شد، دوازده روز بعد قلبش از تپش ایستاد. آیا او هم در آن بیابان سوزان، حقیقتی درباره زندگی خودش فهمید که دیگر توان تغییرش را نداشت؟ نمی‌دانیم. اما این را می‌دانیم که در لحظه باز کردن طناب از گردن اسب، کلارک گیبل نیز اسطوره {پادشاه} را رها کرد و به استقبال نیستی رفت. بازی او در این سکانس فقط بازی یک نقش نیست؛ اجرای مرگ یک اسطوره است.

پس، دوستان من، این درس را از گی لنگلند و از کلارک گیبل نه به عنوان نکته‌ای تکنیکی، که به عنوان یک قاعده زندگی با خود ببرید: جوانمردانه‌ترین و درعین‌حال تلخ‌ترین کار جهان این است که در پایان راه بفهمی آنچه یک عمر برایش جنگیدی، ارزش جنگیدن نداشته و تو را از خود واقعی‌ات دور کرده. و دیگر دیر است. اما حتی در این {دیری}، یک کار شریف از تو برمی‌آید: طناب را از گردن دیگری باز کنی، حتی اگر طناب گردن خودت همچنان سفت و محکم باقی مانده باشد.

این است درسی که تنها از شخصیت گی لنگلند می‌شود گرفت. درسی که نه در دیالوگ‌ها، که در سکوت‌های کلارک گیبل، در نگاه خالی‌اش به افق بیابان، و در دست‌های لرزانش هنگام باز کردن گره طناب نهفته است. هرکس این سکوت را بشنود، دیگر {ناجورها} را یک فیلم ساده نخواهد دید، که آن را چونان آیینه‌ای برای سنجش آزادی دروغین خودش به کار خواهد بست. و این است والاترین حرمتی که می‌شود برای یک اثر هنری قائل شد.


مسئله اینجاست که من کُلی منتظر این روز بودم،تمام عمرمو!
۱۴۰۵/۳/۱ عصر ۱۰:۴۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کنتس پابرهنه, mr.anderson, آلبرت کمپیون, ممل آمریکایی, رابرت, باربوسا, سروان رنو, مارک واتنی, Classic, BATMAN, مموله, ترنچ موزر, rahgozar_bineshan
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
شخصیت های دوست داشتنی - Classic - ۱۳۸۹/۵/۱, صبح ۰۱:۴۶
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Scarlett - ۱۳۸۹/۵/۱, صبح ۱۱:۱۸
RE: شخصیت های دوست داشتنی - norman.bates - ۱۳۸۹/۵/۸, عصر ۱۱:۴۱
RE: شخصیت های دوست داشتنی - هیچکس - ۱۳۸۹/۵/۱۰, صبح ۱۱:۲۶
RE: شخصیت های دوست داشتنی - بانو - ۱۳۸۹/۵/۱۸, عصر ۰۷:۳۶
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Savezva - ۱۳۸۹/۶/۷, صبح ۱۰:۵۰
RE: شخصیت های دوست داشتنی - میثم - ۱۳۸۹/۶/۲۲, عصر ۰۵:۵۷
RE: شخصیت های دوست داشتنی - ساب زیرو - ۱۳۸۹/۸/۱۶, عصر ۰۸:۵۱
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سروان رنو - ۱۳۸۹/۸/۱۶, عصر ۱۰:۲۳
RE: شخصیت های دوست داشتنی - دزیره - ۱۳۸۹/۱۱/۶, صبح ۰۹:۰۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Blanche - ۱۳۹۰/۵/۳, صبح ۱۰:۵۵
RE: شخصیت های دوست داشتنی - KESSLER - ۱۳۹۰/۱۱/۲۸, صبح ۱۰:۳۰
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سروان رنو - ۱۳۹۰/۱۲/۱۸, عصر ۱۱:۱۲
RE: شخصیت های دوست داشتنی - جو گیلیس - ۱۳۹۱/۱۰/۲۹, عصر ۱۰:۳۱
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Jacques Clouseau - ۱۳۹۲/۲/۲۳, عصر ۰۴:۴۳
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سارا - ۱۳۹۲/۵/۲۹, صبح ۰۱:۲۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - منصور - ۱۳۹۲/۵/۲۹, صبح ۱۰:۰۶
RE: شخصیت های دوست داشتنی - jack regan - ۱۳۹۲/۹/۲۱, عصر ۰۳:۵۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - آقای خط - ۱۳۹۲/۱۰/۱۲, عصر ۱۱:۲۸
RE: شخصیت های دوست داشتنی - دکــس - ۱۳۹۳/۱۱/۳۰, عصر ۱۲:۲۵
به بهانه ریش - دکــس - ۱۳۹۴/۱/۱۰, عصر ۱۰:۳۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سروان رنو - ۱۳۹۴/۱۰/۲۲, صبح ۱۲:۲۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - جیمز باند - ۱۳۹۴/۱۰/۲۲, صبح ۰۷:۱۱
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سروان رنو - ۱۳۹۴/۱۰/۳۰, عصر ۱۱:۳۷
RE: شخصیت های دوست داشتنی - اشپیلمن - ۱۳۹۴/۱۱/۱۲, صبح ۰۲:۰۲
RE: شخصیت های دوست داشتنی - سروان رنو - ۱۳۹۷/۱۱/۱۵, عصر ۰۵:۰۳
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Savezva - ۱۳۹۷/۱۲/۲, عصر ۰۱:۲۴
بدجنس دوست داشتنی - کنتس پابرهنه - ۱۳۹۹/۳/۱۲, صبح ۰۶:۰۹
RE: شخصیت های دوست داشتنی - Savezva - ۱۴۰۰/۱۱/۱۵, عصر ۰۹:۵۷
RE: شخصیت های دوست داشتنی - فارست - ۱۴۰۱/۴/۳۰, عصر ۰۳:۳۴
RE: شخصیت های دوست داشتنی - اکتورز - ۱۴۰۴/۱۰/۸, عصر ۰۷:۰۵
RE: شخصیت های دوست داشتنی - لئو‌ن - ۱۴۰۵/۳/۱ عصر ۱۰:۴۵