[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارتhttps://www.picofile.com/f/qJOB7dJcxS/ن...https://www.picofile.com/f/qJOB7dJcxS/نمایش-صوتی-قلب-کوچک-پریسا-اثر-محمد-مجلسی-MP3-128K.mp3
» <شارینگهام> تسلیت بابت درگذشت هنرمند همه کاره، مرحوم سیروس ابراهیم‌زاده، روحش شاد
» <شارینگهام> سلام و درود. اول مهر که یادآور روزهای روشن دانایی و دوستی های ماندگارِ مدرسه است ، تبریک می گویم.
» <سرگرد راینهارت> نمایش قلب کوچک پریسا به یاد سیروس ابراهیم زاده تقدیم به دوستان در بخش مربوطه
» <سرگرد راینهارت> صدای ایشان در نمایشهای رادیویی در کنار اثار تلویزیونی و سینمایی ایشان ماندگار شد... نام و یادش گرامی
» <سرگرد راینهارت> سیروس ابراهیم زاده درگذشت.صدای همیشه جوان رادیو
» <سرگرد راینهارت> درود بر همه دوستان
» <BATMAN[تصویر: p311308_spaceship-.png] https://cdn.imgurl.ir/uploads/n491186_Antique.mp4
» <سروان رنو> نگاهی به دوبله اول و دوم فیلم هومبره (مرد) پل نیومن .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=94&pid=4736
» <باربوسا> متاسفانه رهبر نوربخش دوبلور جوان بر اثر سانحه رانندگی از دنیا رفت.
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات فیلم دیدن ... ( از ویدیو تا ... ماهواره )
نویسنده پیام
لئو‌ن آفلاین
مشتری کافه
*

ارسال ها: 16
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۵/۱/۶
اعتبار: 7


تشکرها : 20
( 140 تشکر در 16 ارسال )
شماره ارسال: #93
RE: خاطرات فیلم دیدن ...

خردادماه سال ۱۳۸۶، برای یک آخر هفته تصمیم گرفتیم همراه خانواده‌ی مادری راهی شمال شویم. ظهر پنج‌شنبه رسیدیم؛ هوا مطبوع بود و بعد از کمی استراحت، بزرگ‌ترها به‌جز شوهرخاله و دایی‌ها راهی بازار شدند. ما بچه‌ها خسته بودیم و گفتیم در خانه می‌مانیم و بازی می‌کنیم. چند ساعتی از رفتن بقیه گذشته بود، عصر شده بود دایی‌ها به ما گفتند: «برید توی حیاط بازی کنید، ما می‌خوایم فیلم ببینیم» همین جمله کافی بود تا کنجکاوی‌مان گل کند. حتی نمی‌دانستیم چه فیلمی قرار است پخش شود؛ فقط از سر فضولی اصرار داشتیم که کنارشان بمانیم. بعدها فهمیدیم فیلم «ممل آمریکایی» بوده.

ما کوتاه نمی‌آمدیم و پاهایمان را در یک کفش کرده بودیم که «نه، ما هم می‌خواهیم ببینیم» اما دایی‌ها انگار می‌دانستند قرار است چه صحنه‌هایی نمایش داده شود و مدام مخالفت می‌کردند. تا اینکه دایی کوچک‌تر چیزی در گوش دایی بزرگ‌تر گفت و یک‌باره دایی بزرگ‌تر اعلام کرد: «اشکالی نداره، همه با هم می‌بینیم… اما فیلم شب بیست و نهم رو» ما هم بی‌خبر از همه‌جا با ذوق دور DVD player و تلویزیون جمع شدیم. همان لحظه دایی کوچک‌تر با شیطنت چشمکی زد و گفت: «من برم از مغازه خوراکی بگیرم»

فیلم شروع شد اما دایی بزرگ‌تر آن را روی دور تند گذاشته بود. هر بار می‌پرسیدیم «چرا؟»، می‌گفت:«اینجا اتفاق خاصی نمیوفته» فیلم سریع جلو رفت تا رسید به صحنه‌ای که مرجانه گلچین در آینه آن روح را می‌بیند و بعد تشنج می‌کند. ما خشکمان زده بود؛ بی‌حرکت خیره مانده بودیم. ناگهان دایی بزرگ‌تر سرفه‌ای بلند کرد و همان لحظه برق‌ قطع شد. وحشت تمام وجودمان را گرفت و شروع کردیم به هوار حسین کردن

دایی بزرگ‌تر گفت:«شاید فیوز پریده»و رفت که درستش کند. شوهرخاله‌مان، آقا رضا،که صدای داد و هوار مارا شنیده بود وارد اتاق شد و وقتی متوجه شد بخاطر قطع برق ترسیدیم پیشنهادی داد و ما به پیشنهاد او تصمیم گرفتیم خانه را ترک کنیم و به حیاط برویم. با دلهره از پله‌ها پایین می‌رفتیم که ناگهان در تاریکی، از طبقه‌ی بالا، چهره‌ای سیاه‌پوش با چادر و لبخندی قرمز به سمت‌مان شروع به دویدن کرد

من که حالا دیگه جلوتر از بقیه بودم، دویدم سمت در خروجی و آن را باز کردم. هنگام دویدن در حیاط و دور شدن از در ورودی دو صدا شنیدیم: اول «تلق» و بعد «شِلِپ». وقتی به در ویلا رسیدیم تازه فهمیدیم آقا رضا همراه‌مان نیست. پسرخاله‌ام با گریه می‌گفت: «بابام کجاست؟»

در همین لحظه صدای فریاد دایی کوچک‌تر آمد: «بچه‌ها بیاید!» و بعد نام دایی بزرگ‌تر را صدا زد. دویدیم و خودمان را رساندیم. آقا رضا کنار حوض نشسته بود؛سر تا پا خیس یا به قول خودش موش آب کشیده شده بود،دستش را روی سرش گذاشته بود. از سر و صورتش خون جاری بود.

بعدها فهمیدیم آقا رضا که از نقشه‌ شیطنت‌آمیز دایی‌هاخبر نداشت، هنگام فرار پایش به گلدان گیر کرده و با سر نقش زمین شده. بعد هم که خواسته ادامه بدهد، مستقیم داخل حوض افتاده بود.

او را سریع به بیمارستان بردیم. بخشی از موهایش را تراشیدند و سرش را بخیه زدند. بااین‌همه، آقا رضا که دل صاف و مهربانی داشت هیچ گلایه‌ای نکرد و همه‌چیز را زیر سبیلی و با شوخی رد کرد

سال‌ها گذشت… آقا رضا ۹ سال بعد، در یک حادثه‌ی رانندگی از دنیا رفت. امروز دهمین سالگرد درگذشت اوست

اگر این خاطره لحظه‌ای لبخند روی لبتان نشاند، و اگر برایتان زحمتی نیست… یک فاتحه برای شادی روح آقا رضا بخوانید

روحش شاد و یادش گرامی


مسئله اینجاست که من کُلی منتظر این روز بودم،تمام عمرمو!
۱۴۰۵/۲/۱ صبح ۱۲:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : rahgozar_bineshan, رابرت, BATMAN, مارک واتنی, mr.anderson, سروان رنو, ترنچ موزر, مادام تری, سناتور
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
RE: خاطرات فیلم دیدن ... - لئو‌ن - ۱۴۰۵/۲/۱ صبح ۱۲:۰۲