بنده معمولاً به ژانرهای علمی تخیلی و یا فانتزی علاقه مند نیستم و ترجیح می دهم آثاری را ببینم که در چارچوب واقعیت اتفاق می افتند. البته پیش آمده که از اینگونه آثار خوشم آمده باشد، اما معمولا چیز دیگری در آنها نظرم را جلب کرده است و نه وجهه تخیلی شان. به طور مثال می توان گفت که همیشه به مینی سریال بریتانیایی ناخوانده با بازیگری جذاب داگلاس هاج علاقه داشته ام. با این وجود هر وقت به یاد می آورم که سریال در چارچوب واقعیت شکل نمی گیرد، انگیزه ام برای تماشای مجددش نیز کاهش می یابد! شاید این خصوصیت من باعث شده بود که تا مدتها انگیزه ای برای تماشای سریال ساکن برج بلند و یا همان مردی در راس قلعه نداشته باشم. چرا که این اثر در ژانر علمی تخیلی قرار داده شده است. چندی پیش اما تصمیم به تماشایش گرفتم و به محض اینکه قسمت اول آنرا دیدم، دیگر نتوانستم رهایش کنم! همیشه به خودم می گفتم که اگر قرار است اثری تخیلی را تماشا کنم، بهتر است نیمه تخیلی باشد و نه تمام تخیلی. خوشبختانه مردی در راس قلعه بیشتر فضایی واقعی دارد و در آن خبری از موجودات درنده و یا دنیاهای عجیب و غریب به چشم نمی خورد، بلکه اثری در ژانر تاریخ جایگزین است.
تاریخ جایگزین که درست و یا غلط، یکی از زیرمجموعه های ژانر علمی تخیلی محسوب می شود, معمولاً تاریخ را وارونه نشان می دهد. داستان این سریال که بر مبنای رمانی به همان نام است، در سال ۱۹۶۲ می گذرد. در این اثر متحدین پیروز جنگ جهانی دوم بوده و در نتیجه کشور آمریکا تحت استعمار کشورهای ژاپن و آلمان قرار دارد. هیتلر هنوز زنده است! و آمریکایی ها زندگی سختی را می گذرانند. نیروهای مقاومت به شکل مخفیانه علیه ژاپنی ها و نازیها در حال فعالیت هستند، به امید اینکه روزی خود را آزاد ببینند.
نقش اصلی زن جوانی به نام جولیانا کرین می باشد که با دوست پسرش فرانک که پدربزرگش یهودی بوده، زندگی می کند. روزی خواهر جولیانا به دیدنش می آید و با دادن فیلمی به او، از وی می خواهد که آنرا به دست مرد راس قلعه برساند. خواهر همان زمان کشته می شود. جولیانا که تمایل دارد از فعالیت های خواهرش بیشتر بداند به مسافرت می رود تا به آخرین خواسته خواهرش جامه عمل بپوشاند. او در مقصد با مرد جوانی به نام جو بلیک آشنا می شود که انگار با نیروهای مقاومت همکاری می کند. اما جولیانای تازه کار هنوز نمی داند که وقتی پای فعالیت های زیرزمینی به میان می آید، به سادگی نمی توان به آدمهای غریبه اعتماد کرد!

مردی در راس قلعه بیننده را به یاد سریال ارتش سری و همچنین سریال ترکی روزی روزگاری می اندازد. سریال ارتش سری نیز درباره نیروی مقاومت بود که علیه دشمن نقشه می کشیدند. بخشی از سریال ترکی روزی روزگاری نیز به فعالیت های زیرزمینی جوانانی می پرداخت که علیه حکومت ترکیه دهه شصت میلادی فعالیت می کردند. البته سریال ارتش سری تنها محتوایش شباهت هایی نسبتی به این سریال دارد, اما ساختارش بیشتر حالت مستند گونه بود و یا به عبارتی واقع گرایانه تر می نمود. در حالی که مرد راس قلعه داستانی تر و پیرو تعلیق ساخته شده و به مانند روزی روزگاری قصد دارد به هر قیمتی که شده بیننده را به سمت خودش بکشاند. با این وجود شباهت ها به هر دو سریال محدود است و می توان گفت که سبک مخصوص به خود را دارد. راستش بعضی از صحنه های تعقیب و گریز و فرار از دست زردپوستان شباهت هایی به کارتون دوقلوها هم می دهد!
سریال پرخرج می باشد و کاملا مشخص است که سازندگان تمام سعی خود را کرده اند تا اثری با کیفیت ارائه دهند. در طول سریال شما بارها فراموش می کنید که ژانر این سریال علمی تخیلی است. چرا که بیشتر تمرکز سریال بر روی سیاست و جاسوس بازی می گذرد. ژاپنی ها و آلمانی ها اگرچه با یکدیگر همکاری می کنند, اما دل خوشی از همدیگر ندارند و هر کدام به تنهایی به دنبال سلطه بر جهان می باشند.
سریال اما خالی از تبلیغات سیاسی نیست. اشاره به حوادثی مانند هالوکاست در آن به وفور پیدا می شود. هالوکاست سلسله جنایات وحشتناکی بود که در آن عده کثیری از یهودیان بینوا توسط نژاد پرستان نازی شکنجه شده و به قتل رسیدند. اما آنها تنها قربانیان این جنگ وحشیانه نبودند. بلکه میلیون ها نفر از مردم با ملیت ها و اعتقادات مختلف در دوران جنگ شکنجه شده، از دنیا رفته و یا تباه شدند. این در حالیست که سینمای غرب سالهاست سعی دارد نشان دهد که تنها قربانی های جنایات جنگ جهانی یهودیان بودند و یا سایر قربانیان اهمیت به مراتب کمتری داشته اند! این نمونه پروپاگاندا و به عبارتی تبلیغات سیاسی است. بازیگرانی چون مل گیبسون، ریچارد گی یر، جانی دپ، جان کیوزک، مارک روفالو، پنه لوپه کروز، اما واتسون و ...که به بعضی مسائل صهیونیستی اعتراض کردند, یا به آنها برچسب نژاد پرست زده شد و مجبور به معذرت خواهی شدند و یا به یکباره کم کار گذشته و عدهای نیز خود را در حال بازی در فیلم های درجه چند دیدند! این در حالی است که ستارگانی دیگر که با شرایط کنار آمدند و یا سکوت کردند همچنان در بالاترین سطح هالیوود در حال کارند! البته پروپاگاندا در همه کشورهای دنیا وجود دارد. همانطور که همه می دانیم ایران نیز پر از سریال ها و فیلم هایی با مضمون پروپاگاندا است و همچنین پر بازیگرانی که مجبورند از محتوای آثاری که در آنها بازی کرده اند دفاع کنند! بگذریم.
با توجه به محتوای سریال افسردگی نیز در آن موج می زند. به هر حال استعمار، زورگویی و جان فشانی موضوعات شادی نیستند و نمی توان بدون نشان دادن تاثیراتشان بر روی مردم به آنها پرداخت. اما اگر خودتان در زندگی مشکلات زیادی داشته باشید، ساختار سریال ممکن است بر روحیه شما اثر منفی بگذارد. فیلمبرداری اثر نیز تاریک انجام شده تا حس خفقان و دیکتاتور مآبانه دوران هر چه بیشتر احساس شود.
روابط شخصیت ها اما امروزی است. سریال در اوایل دهه شصت می گذرد و آن زمان مردم غرب بسیار سنتی تر از زمان حال بودند و اگر روابطی خارج از ازدواج نیز وجود داشت، معمولاً مخفیانه شکل می گرفت. اما سریال شرایط را طوری نشان می دهد که انگار قرن بیست و یکم است. این اصلا معقول به نظر نمی رسد!
از نکات مثبت اثر می توان به چند لایه بودن کاراکترها و موقعیت هایشان یاد کرد. شخصیت ها تک بعدی نیستند. سریال به وضوح نشان می دهد که نازی ها خود قربانی قوانین احمقانه و غیرانسانی خودشان می شوند. آنها بی نهایت شرورند، با این وجود انسان هستند و وقتی درد و رنج به سراغ عزیزانشان بیاید، مانند هر انسان دیگری درگیر احساسات شده و می شکنند. آنها نیز بر حسب شرایط، ممکن است نسبت به قوانینی که با آن زندگی کرده و یا بزرگ شده اند، احساس تردید کنند.
نیروی های مقاومت نیز اگرچه در راه حق می جنگند، اما آنها نیز بی نقص نیستند. هنگامی که وارد مسیری می شوید که آدم کشی در آن اجتناب ناپذیر است، دیگر نمی تونید ادعا کنید که همان آدم ساده و بی آلایش گذشته هستید. تردیدها بارها به سراغتان می آیند و مدام از خود می پرسید که آیا واقعاً تصمیمات درستی گرفته اید؟

سریال خوش ساخت است. بازیگری ها همه قابل توجه می باشند و صحنه پردازی های زیبایی نیز شکل گرفته است. این اثر چهار فصلی، دنیا را درست مانند واقعیت پیچیده به تصویر می کشد و به ما نشان می دهد که گاهی گرفتن بعضی تصمیم ها، وحشتناک دشوار است. همچنین اینکه بشر چقدر تحت تأثیر محیطی است که در آن رشد یافته و اگر در شرایط دیگری رشد می کرد، شاید امروز انسان دیگری می بود.
در طول عمرم سریال های زیادی دیده ام که با وجود علاقه ام به آنها از قسمت پایانی شان چندان راضی نبودم. اما قسمت انتهایی ساکن برج بلند این را به من ثابت کرد که یک سریال هم می تواند شروعی جذاب داشته باشد و هم پایانی دلپذیر!
من بعضی قسمتها را زبان اصلی و بعضی ها را هم دوبله دیدم. می خواستم از کیفیت دوبله اش آگاه شوم و به صراحت می توانم بگویم از بهترین دوبله های است که دیده ام. هم انتخاب ها درست است، هم سینک گفتن دیالوگ ها و هم عمق احساسی که دوبلورها باید به خرج دهند، بسیار متناسب است!