[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 3.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات سودا زده من
نویسنده پیام
رابرت آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 152
تاریخ ثبت نام: ۱۴۰۰/۶/۲۰
اعتبار: 30


تشکرها : 2345
( 2212 تشکر در 152 ارسال )
شماره ارسال: #13
Sad آشفته حالی!

چند سال قبل، پس از کلی جستجو به مجتمع مسکونی جدیدی نقل مکان کردم. مجتمع با وجودی که  چند سال ساخت بود، معماری زیبا و دلنوازی داشت. بر خلاف آپارتمان‌های موجود، حیاط مشاع دقیقاً در وسط ساختمان و بین واحدها قرار گرفته بود. باغچه‌ای زیبا با انواع گل‌های رز و یک پیچک پر برگ که به دور استوانه چراغ روشنایی وسط باغچه پیچیده بود، منظره‌ای بسیار زیبا درست می‌کردند.

من در آن ایام هنوز بازنشسته نشده بودم و بسیار مشغله داشتم. از یک سو فیلمنامه یک سریال معروف را مطالعه می‌کردم و از سوی دیگر مشغول نگارش یک داستان کوتاه بودم. جای شما خالی... بعد از ظهرهای تابستان که از جام جم به منزل برمی‌گشتم، صندلی و میز کارم را در بالکن بزرگ خانه می‌گذاشتم و هر از چند گاه از بالکن نگاهی به پایین و آن باغچه مصفا می‌انداختم و سر کِیف می‌آمدم. معمولاً چای یا قهوه‌ای هم آماده بود و به اتفاق عیال نوش جان‌می‌کردیم.

مجتمع ما شانزده واحد داشت و هر شانزده واحد بر حیاط مشرف بوده و از این فضا استفاده می‌کردند. همسایه‌ها در خنکای دم غروب، کنار باغچه گرد هم می‌آمدند و گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند.

اما یک روز فریاد یکی از همسایه‌ها، آن روال را به هم ریخت. آقای "م" بر سر اینکه نوه‌اش به یکی از گل‌های باغچه حساسیت تنفسی پیدا کرده، داد و بیداد راه انداخته بود. سر و صدا آن‌قدر بالا گرفت که ساکنان مجتمع‌های کناری هم پشت در حیاط ما جمع شدند.

سایر اهالی هم که از این اوضاع ناراحت شده بودند، با آقای "م" مجادله و منازعه کردند.

سرتان را درد نیاورم. این قضیه کش پیدا کرد و هر روز بر ابعاد فاجعه افزوده شد. آقای "م" هر روز قیل و قال راه می‌انداخت و کار تا آنجا پیش رفت که من صندلی و میز را از بالکن جمع کردم و گوشه اتاق مشغول کارم شدم. با این وجود، تمرکزم به هم ریخته بود و نتوانستم به موقع کارهایم را به اتمام برسانم.

یک هفته گذشت. نیمه‌شبی متوجه صدای خش‌خش شدم. صدا از حیاط می‌آمد. از بالکن نگاهی انداختم. مدیر مجتمع که انسانی شریف بود در آن هنگام شب، مشغول بیرون آوردن گل حساسیت‌زا از باغچه و انتقالش به یک گلدان سفالی زیبا بود. خود را به کنار باغچه رساندم و علت را جویا شدم. اینکه چرا ایشان این کار را همان ابتدا انجام نداده است؟

مدیر مجتمع که انسانی سرد و گرم چشیده بود، به مطلب جالبی اشاره کرد:

- آقای رابرت! حتماً این بیت را شنیدید:

هیچ ترتیبی و آدابی مجوی     هر چه می‌خواهد دل  تنگت بگوی

- بله، شنیدم. چطور مگه؟

- این همه جا مصداق نداره. من بیشتر به این ضرب‌المثل اعتقاد دارم:

- هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

اگر آقای "م" خیلی راحت و دوستانه و در گفتگویی شخصی به من اطلاع می‌داد که نوه‌اش به این گل حساسیت داره، بلافاصله گل رو جابجا می‌کردم. اما با داد و بیداد کارها پیش نمی‌ره. مخصوصاً اینکه همسایه‌های مجتمع‌های دیگه و عابران رهگذر فکر کردند اینجا چه خبره و نسبت به ما فکرهای بد کردند!

***

آن شب سر آمد و چند روز گذشت. من چند سال دیگری ساکن آن مجتمع بودم. خوشبختانه از  آن به بعد، دیگر هیچ مجادله‌ای پیش نیامد. آقای "م" و سایر اهالی هم خواسته‌هایشان را با کمال احترام به اطلاع همدیگر می‌رساندند.

من هم دوباره میز و صندلی را به بالکن برگرداندم و حتی زمستان‌ها با وجودی که سگ‌لرز می‌زدم! در فضای باز کارهایم را انجام می‌دادم.

القصه، همه روزه عابران و رهگذران خسته‌دل و پر شکسته‌ زیادی به کافه ما سر می‌زنند. ان‌شاء‌الله هیچ وقت خاطر آنها و ما همسایه‌های دائمی مکدر نشود...


يا رادَّ ما قَدْ فات... (ای برگرداننده آنچه از دست رفته است...)
۱۴۰۱/۱/۱۵ عصر ۰۳:۱۷
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مموله, مارک واتنی, مراد بیگ, Classic, کاپیتان باگواش, لوک مک گرگور, سروان رنو, آلبرت کمپیون, EDWIN, آدمیرال گلوبال, مارکوپولو, باربوسا, ماهی گیر, کلانتر چانس, اکتورز
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۰/۶/۳۰, عصر ۱۰:۰۹
پیش شماره - رابرت - ۱۴۰۰/۶/۳۱, عصر ۰۹:۳۵
خارج از نوبت - رابرت - ۱۴۰۰/۷/۱۸, عصر ۱۱:۳۲
آنا... - رابرت - ۱۴۰۱/۲/۵, عصر ۰۵:۲۷
RE: آنا... - مموله - ۱۴۰۱/۲/۵, عصر ۰۹:۳۵
RE: خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۲/۲/۳۱, صبح ۰۱:۱۸
RE: خاطرات سودا زده من - Classic - ۱۴۰۲/۳/۱, صبح ۱۱:۰۵
RE: خاطرات سودا زده من - سناتور - ۱۴۰۲/۳/۴, عصر ۰۳:۲۳
RE: خاطرات سودا زده من - سروان رنو - ۱۴۰۲/۱۱/۲۵, عصر ۱۰:۳۵