تا جایی که به یاد دارم هیچ گاه به فیلمهایی با ژانر علمی_ تخیلی علاقه نداشتم.حتی اگر فیلمی با این ژانر در جشنواره هایی که برایم مهم هستند برنده جوایز اصلی هم شوند باز هم فیلم را با چند سال تاخیر میبینم.نمونه اش هم فیلم مالیخولیا یا همان ملانکولیا اثر لارس فون تریه که کریستین دانست هنرپیشه محبوبم برای بازی بی نظیرش در این فیلم, برنده نخل طلای کن شد و من فیلم را بعد از چهار سال بالاخره دیدم و خیلی هم مجذوبش شدم.همین ابتدا بگویم که اگر فیلم را ندیده اید و از آن دسته مخاطبانی هستید که به هیچ وجه دوست ندارید پایان فیلم را بدانید خواندن این مطلب را به بعد از تماشای فیلم موکول کنید.
فیلم مالیخولیا فیلمی ست با ژانر درام، علمی و تخیلی و با اینکه موضوع فیلم نابودی زمین و از بین رفتن زندگی است به هیچ وجه مانند فیلمهای آخرالزمانی دیگر شاهد تنش و اضطراب مردمی که در این موقعیتها به خیابانها پناه می آورند نیستیم. بر عکس فیلم سرشار از سکوت است و فقط به رفتار و واکنش سه نفر از اعضای یک خانواده،در برابر فاجعهٔ نابودی زمین میپردازد.


فیلم با تصاویر عجیبی آغاز میشود که در آغاز بی معنی و گنگ جلوه میکنند اما بعد از تماشای فیلم اگر بار دیگر این تصاویر را که تصاویر ذهنی جاستین هستند ببینید, مفهومش را به خوبی درک می کنید.قسمت اول فیلم به جاستین (کریستین دانست) میپردازد.از همان ابتدا متوجه رفتارهای غیر طبیعی او و فضای عجیب فیلم میشویم.در حالی که شوهر خواهر جاستین، "جان"(کیفر ساترلند) یکی از مجلل ترین و گرانترین جشن های ازدواج را برای او برگزار کرده جاستین به همراه همسرش دو ساعت با تاخیر به مراسم میرسد و تمام برنامه های مهمانی را به هم می ریزد انگار که این جشن اصلا برایش اهمیتی ندارد.
تصور کنید که در شب جشن ازدواج تان، بدانید که تا چند روز دیگر سیاره ای به زمین برخورد میکند و زمین به کلی نابود میشود، آنگاه چه احساسی دارید؟ مخصوصا اگر نتوانید در مورد افکار و پیش بینی تان با کسی حرف بزنید و همه را در دل خود نگه دارید، آیا دچار جنون نمیشوید؟ این اتفاقی ست که در این فیلم برای جاستین رخ داده... پیشگویی رخدادهای آینده انگار از مادرش به او به ارث رسیده است.مادری که رفتارهای او هم عجیب به نظر میرسد. حس پیش بینی جاستین را از سکانسی میتوان فهمید که خطاب به خواهرش کلیر (شارلوت گنزبور) میگوید من گاهی یه چیزهایی رو میفهمم که دیگران نمیدونند و برای اثبات حرفش تعداد لوبیاهای مسابقه شب عروسی اش را که هیچ کسی درست حدس نزده بود میگوید.

جاستین در ابتدای فیلم از شوهر خواهرش "جان" درباره ستاره سرخ رنگی در آسمان سوال میکند و جان در پاسخ میگوید آن ستارهٔ آنتارس است که یکی از ستارگان اصلی صورت فلکی عقرب است. اما روز بعد وقتی برای اسب سواری بیرون میرود و به آسمان نگاه میکند متوجه میشود ستاره قرمز رنگ از صورت فلکی عقرب بیرون رفته, پس مطمئن میشود که در پیش بینی هایش اشتباه نکرده است.درواقع متوجه می شود ستاره قرمز رنگ آنتارس نبوده و همان ملانکولیایی ست که دیگران برخوردش به زمین را شایعه ای بیش نمیدانند. از همان جا رفته رفته حال روحی اش وخیم تر میشود.چنان دچار افسردگی میشود که از پس هیچ کاری برنمی آید.حتی قادر نیست روی پاهایش بایستد. غذای مورد علاقه اش به نظر او طعم خاکستر میدهد و ... . اما از شبی که کنار دریاچه بر روی تخته سنگها دراز میکشد و به سیاره ملانکولیا که رنگش از قرمز به آبی تغییر کرده خیره می شود، انگار خودش را تسلیم سیاره و سرنوشت می کند و از همان جاست که حال روحی اش بهبود می یابد و به آرامش میرسد.

در ادامه، فیلم بیشتر به کلیر خواهر بزرگتر جاستین می پردازد.کلیر که در ابتدا شخصیتی آرام داشت و به نوعی تکیه گاه جاستین محسوب میشد با قوت گرفتن شایعات و اخبارِ مبنی بر برخورد ملانکولیا به زمین بیقرار و مضطرب می شود تا جایی که بستهٔ قرصی تهیه میکند تا در صورت وجود خطر دست به خودکشی بزند. همسرش که دانشمند و ستاره شناس است به او قول میدهدکه ملانکولیا فقط و فقط از کنار زمین عبور می کند و هرگز به زمین برخورد نمی کند.جان اعتقاد دارد تماشای ملانکولیا وقتی از کنار زمین می گذرد قشنگ ترین تجربهٔ زندگی شان خواهد شد.
شبی که ملانکولیا از کنار زمین عبور می کند جان, کلیر و جاستین به تماشای آن می نشینند.جان با لذت به وسیلهٔ تلسکوپ ملانکولیا را نگاه و دیگران را نیز به تماشای آن دعوت میکند.کلیر که تا قبل از آن به شدت مضطرب و پریشان بود با گفتن جملهٔ به نظر که دوستانه میاد آرامش نسبی اش را نشان میدهد. صدایی که بیشتر از همه در این سکانسها به گوش میرسد صدای عبور سیارهٔ ملانکولیاست (صدایی شبیه غرش هواپیما) که اضطراب را دو چندان می کند.در این حین جاستین با شگفتی و لبخند به ملانکولیا چشم دوخته است...

صبح روز بعد صدای ملانکولیا که در حال دور شدن است هنوز در فضا پیچیده است. کلیر که خیالش راحت شده, با خوشحالی کنار جان می آید و به او چای تعارف می کند اما جان با چهره ای مشوش و مضطرب در حال نگاه کردن درون تلسکوپ, و انجام محاسبات است و به کلیر توجه نمی کند.کلیر در تراس روی صندلی به خواب میرود و وقتی از خواب می پرد, متوجه غیبتِ جان میشود. بی درنگ ملانکولیا را زیر نظر میگیرد و بعد از دقایقی متوجه بازگشت سیاره ملانکولیا به سمت زمین میشود. بعد از کمی جستجو جسدِ جان را در اصطبل پیدا میکند...
وقتی دوباره فیلم را دیدم با خود فکر کردم وقتی جان با آن همه آرامش و اقتدار, با فهمیدن برخورد ملانکولیا به زمین دست به خودکشی میزند پس جاستین حق داشت که دچار افسردگی و مالیخولیا شده بود.

اما سکانسهای پایانی فیلم به همراه شنیدن آن موسیقی مرموز و هراسناک, هول انگیزتر هم جلوه میکند. کلیر از ترس نابودی زمین فرار میکند.انگار متوجه نیست برای فرار از ملانکولیا هیچ راهی ندارد و در آخر خسته و کلافه پیش جاستین برمی گردد. جاستین برای آرامش و خوشحالی خواهر زاده اش با چوپ غاری خیالی می سازد و هر سه نفر دست در دست هم به پیشواز مرگ میروند.
ملانکولیا فیلمی کم دیالوگ است و ریتم کندی دارد که شاید مخاطب عام را خسته کند.نا گفته نماند پوستر فیلم مرگ اوفلیا را (در نمایشنامهٔ شکسپیر) تداعی میکند. در سکانسی از فیلم هم به این موضوع اشاره می شود.جایی که جاستین در کتابخانهٔ جان, نقاشی هایی که نمود فکری و درونی اش است را در کتابهای مختلف پیدا و جایگزین نقاشی های مدرن میکند, نقاشی مرگ اوفلیا نیز به چشم می خورد.

