[-]
جعبه پيام
» <سرگرد راینهارت> فیلم غازهای وحشی رو همه دیدیم اما من نمیدونستم که نسخه دو هم داره که البته جز اسم هیچ شباهتی به هم ندارن
» <سرگرد راینهارت> درود دوستان ارجمند
» <گربه چکمه پوش> فروزان https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4730
» <BATMAN> بهترین عناوین به نظرم اینها بودن که البته بیشترش تو کنسولهای سگا و سوپرنینتندو هم قابل اجرا بودن اما گرافیک آرکید به مراتب بالاتر بود https://cdn.imgurl.ir/uploads/d2125_Arcade.jpg
» <BATMAN> اواخر دهه 80 تا اواسط دهه 90 زیاد بازیهای آرکید رو (با مبدل تو ویندوز) پلی میدادم ، این عنوان رو هنوزم یه وقتا بازیش میکنم https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=277&pid=2122
» <سروان رنو> یادی از دستگاه های بازی آرکید .... https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=1212&pid=4730
» <آلبرت کمپیون> جداً مطالبی که می نویسی گیرا و سرگرم کننده هست
» <گربه چکمه پوش> خواهش میکنم،خوشحال میشوم شما عزیزان هم فعالیت داشته باشید در به اشتراک گذاری مطالب
» <آلبرت کمپیون> گربه جان این مطلبت هم (درباره آوا گاردنر) عالی بود دمت گرم
» <اکتورز> این ارسال بلاخرە کم و بیش ویرایش شد https://cafeclassic5.ir/showthread.php?t...https://cafeclassic5.ir/showthread.php?tid=475&pid=4726
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 11 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانسهای به یاد ماندنی
نویسنده پیام
BATMAN آفلاین
Nightmare
****

ارسال ها: 832
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 89


تشکرها : 10807
( 13268 تشکر در 626 ارسال )
شماره ارسال: #173
Video سکانس، دیالوگ "دوازده سال بردگی"

Twelve Year A Slave 2013

 ///قوانین عوض میشن اما حقایق جهان بدون تغییرن ///

در این مبحث به بخشهای مهمی از سکانسها و دیالوگهای این اثر سینمایی توجه شده است

اولین سکانس و دیالوگ، زمانی که کارگران سیاه پوست مشغول برداشت محصول پنبه هستند یک سفید پوست هم در بین آنها حضور دارد

گفتگوی سالمون (سیاه پوست) و آرمزبی (سفید پوست) در حالیکه زخمهای سالمون را مداوا میکند

Solomon/ میتونم بپرسم چطور به این موقعیت رسیدی؟ 

Armsby/ هر قدر ناظر مزرعه بودن کار قابل اطمینانی باشه از اون طرف هم کار آسونی برای روح و وجدان آدم نیست 

من که میگم هیچ انسان با وجدانی نمیتونه با زدن شلاق (هر روز) به دیگران بدون اینکه ذره ذره وجود خودش رو فنا کنه اینکارو انجام بده

اینکار اون رو به جایی میرسونه برای اینکه تحت تاثیر قرار نگیره یا برای خودش توجیه میاره 

یا راهی پیدا میکنه تا احساس گناهش رو لگد مال کنه، من همینکارو کردم بارها و بارها (حالا تقاص گذشته رو پس میده)

مهمترین دیالوگ فیلم زمانی شنیده میشود که بس (سفیدپوست درستکار یا همان آدم خوبه داستان) به همراه برده ها در حال ساخت انبار یا کلبه هستند

گرمای هوا به شدت آزار دهنده است و اپس هم این را میداند بنابراین به آقای بس پیشنهاد میکند تا کمی استراحت کرده و آب بنوشد

Bass/ چیزی که باعث تعجب من شده اینه که تو نگران حال من در این گرما هستی در حالیکه وضعیت کارگرات خیلی سخته!

Edwin Epps/ اونها جزء دارایی های من هستن 

Bass/ هدف از این گفتگو اینه که مشخص شه چی واقعیته و چی نه!

پس باید گفت که در برده داری نه عدالتی هست و نه رستکاری

اما سوال جالبی مطرح کردی! وقتی به این نکته برسیم که تو چه حقی در مقابل برده هات داری، چه حقی؟

 Epps/ من اونهارو خریدم و بابتشون پول دادم

Bass/ البته که اینکارو کردی و قانون میگه تو حق نگه داشتن سیاه پوست رو داری ولی با عرض معذرت این دروغه

فرض کن قانون رو دستکاری کنن، آزادیت رو بگیرن و تو رو برده کنن! اینطور فرض کن

Epps/ نمیشه چنین فرضی کرد!

Bass/ قوانین عوض میشن اپس، حقایق جهان بدون تغییرن!

این یه حقیقته، حقیقت ساده اینه که چیزی که درسته و حقه برای همست

سفید و سیاه مثل هم هستن!

_________________________________________

سالمون پس از فروخته شدن به آقای فورد (ارباب خوب) در مزرعه نیشکر مشغول به کار میشود

او یک برده معمولی نیست و غیر از هنر نوازندگی ویولن، از مهندسی حمل و نقل نیز سر رشته دارد

قرار است تعدادی از کارگران از منطقه محل کار به نقطه دیگری حمل شوند 

طبق روال همیشگی قرار میشود از مسیر کنار برکه عبور کنند اما سالمون پیشنهاد جالبی ارائه میکند

او عقیده دارد به جای مسیر قبلی از رودخانه و بوسیله کلک مسافت همیشگی را طی کنند تا زودتر به مقصد برسند

در نهایت با نقشه خلاقانه سالمون موافقت و ایده او عملی میشود

ارباب فورد که از این ابتکار بسیار خوشش آمده یک ویلون زیبا به سالمون هدیه میکند

برداشت من از این سکانس/ هنر و هنرمند جزئی از وجود هم و به هم وابسته اند، تا هنرمندی نباشد هنری شکوفا نخواهد شد 

تا هنری (در اینجا موسیقی و آلات آن مد نظر است) هم نباشد نمیتوان شاهد هنرنمایی یه هنرمند بود

بنابراین نمیشود بین آنها فاصله ایجاد کرد، اگر هم چنین اتفاقی پیش آمد بعدها دوباره شاهد پیوند این دو خواهیم بود (یک هنرمند عاشق هنر)

 مورد بعد/ یکی از قوانین برده داری این است که برده های سیاه پوست غیر از بیگاری (کار بدون مواجب) حق و حقوق دیگری ندارند

مثلا اگر برده ای از سواد نوشتن و خواندن برخوردار بود به هیچ وجه اجازه طرح آن را ندارد

شاید به این علت که در آن زمان داشتن سواد (حتی در حد خواندن و نوشتن) یک برتری محسوب میشد

به این ترتیب برده ها حق داشتن یک همچین امتیازی را نداشتند، گویا محکوم بودند تا از تمامی فضایل اخلاقی محروم باشند

خوب طبیعتا داشتن هنر هم یک امتیاز است اما تفاوت هنر این باشد که هر جا و به هر نحوی خودش را نشان میدهد

کسی هم نمیتواند منکرش شود یا ندید بگیرد، به همین علت اربابان سفید پوست قادر نبودند هنر نوازندگی سالمون رو کتمان کنند

از سکانسهای ابتدایی و پایانی فیلم

دقایق آغازین فیلم سالمون در حال کوک و تنظیم کردن ویولن است و درست در همان سکانسهای آغازین نیز گرفتار میشود

عکس این اتفاق در سکانسهای پایانی اتفاق میافتد، سالمون در حالیکه ویلون خود را در دست گرفته و ظاهرا قصد کوک کردن آن را دارد 

 لحظاتی بعد سیمهای ویولن را پاره کرده و به زمین میکوبد

شاید بتوان چنین برداشتی کرد/ سالمون هنر خود را عامل بدبختی و گرفتار شدنش میدانست

قبل از بردگی در ایالت و شهر خودش نوازنده ای خاص و شناخته شده ای بود به همین علت چهره ای شناخته شده ای بود

همین شهرت باعث میشود به دام دو فرد ناشناس و شیاد گرفتار و سپس به عنوان برده فروخته شود

برای همین ویلون را میشکند تا روحش را از بند شهرتی که عامل بدبختی او شد خلاص کند

جالب تر آنکه بعد از این اتفاق است که سالمون به آرزوی تقریبا محالش یعنی آزادی دست میابد

شاید این جمله برایتان آشنا باشد که شهرت درد سرساز است و انسان گمان خوشبخت تر است!

این سکانس بسیار پر معنا و قابل تامل است

در دقایق آغازین در صحنه ای که سالمون در بند است و با کشتی به آمریکای جنوبی منتقل میشود و قرار است به فروش برسد

پس پیاده شدن از کشتی در اسکله و در گوشه ای مینشیند و در همین حال به زمانی میاندیشد که به عنوان مردی آزاد صاحب همه چیز بود

در فلاش بک، سالمون به همراه همسر و فرزندانش، آزاد و خوشبخت برای خرید داخل مغازه ای میشوند که بطور اتفاقی یک سیاه پوست دیگر هم در آنجا میشود

اما او مانند سالمون مردی آزاد نیست و برده است، لحظاتی بعد اربابش از راه میرسد و صدایش میکند

سپس خطاب به فروشنده میگوید، عذرخواهی من را بابت ورود بدون اجازش پذیرا باشید

لحظه ای بعد سالمون با نگاهی غرور آمیز (نگاهی که به خود میبالد زیرا او یک سیاه پوست آزاد است) پاسخ میدهد

نیازی به اجازه خواستن نیست!

سپس ارباب یا همان مرد سفیدپوست در حالی که از فروشنده خداحافظی میکند با نگاهی تهدید آمیز

همراه با بغض و کینه که یقینا حرفهای زیادی در پس آن پنهان است از مغازه خارج میشود

حین تماشای فیلم به این فکر میکردم که شاید ماجرای اغفال سالمون و گرفتار شدنش زیر سر همین شخص باشه!

اگر هم اینطور نباشه باز هم نگاه پر معنا و کنایه آمیزیه، به قول قدیمیها که میگن کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه! (شاید به زودی خودت هم برده شدی پس انقدر خوش خیال نباش)

در هر صورت سکانس بسیار تاثیر گذاری است و مخاطب عمیقا با کاراکتر احساس همدردی میکند، شاید سالمون هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد روزی خودش برده دیگران باشد!

مورد آخر که باز هم تاثیر گذار است

اسارت و آزادی

زمانی که هم بندی سالمون (کلمنز) توسط اربابش و با ارائه سند به او بازگردانده میشود مخاطب همزمان دو احساس کاملا متفاوت و متضاد را تجربه میکند

از بین تمام صحنه ها این یکی برای من ماندگارتر خواهد بود و سکانسی هست که خیلی بهش علاقمندم

سفید و سیاهی که به ظاهر ارباب و برده اند در حالیکه حقیقت امر چیزه دیگریست!

1/ خوشحال از اینکه یک برده سیاه پوست که قرار بود به اجبار محکوم به سرنوشتی نامعلوم باشد به آغوش زندگی بازمیگردد

2/ غمگین به اینخاطر که برده های دیگر با حسرتی وصف ناشدنی این اتفاق خوشایند را نظاره میکنند و افسوس میخورند

التماسهای سالمون به کلمنز Clemens هم بطور حتم مخاطب را بی اندازه متاثر میکند

اما درست در پایان فیلم شاهد این اتفاق غیر قابل پیش بینی برای سالمون خواهیم بود

باز همان احساس شادی توامان با غم البته بسیار عمیق تر

سالمون مثل همیشه و به اجبار به همراه برده های دیگر در زمین ارباب با مشقت کار میکند که ناگهان مردی سیاه پوش (کلانتر) صدایش میزند پلت (نام بردگی سالمون)؟ پسری که پلت صدایش میکنند کجاست؟

 لحظاتی بعد و در اتفاقی غیر منتظره دوست قدیمی سالمون با حضور کلانتر سند آزادی سالمون رو برایش به ارمغان میآورند! این برای سالمون کمتر از یک معجزه نیست

لحظه وداع پتسی Patsey با سالمون که بسیار احساسی است

اما اینبار کسی که شاهد آزادی برده ای دیگر است دختر جوانیست که بارها مورد تجاوز، آزار و اذیت اربابش قرار گرفته + رفتارهای غیر انسانی و نگاههای تحقیر آمیز همسر ارباب

همه اینها دست یه دست هم میدهند تا مخاطب غم سنگینی را که در سینه دختر جوان پنهان است را به خوبی احساس کند

حین تماشای این صحنه به این فکر میکردم با رفتن سالمون قراره چی به سره پتس بیاد؟! مسلما وجود سالمون دلگرمی و دلخوشی بزرگی بود براش

 سکانس پایانی 

سالمون، سرانجام پس از مشقت های فراوان و تحمل 12 سال بردگی بار دیگر به آغوش همسر با وفایش بازمیگردد

_____________________________________________________

برداشت شخصی 

12سال بردگی داستانی گیرا و تاثیر گذاری دارد + صحنه ها و حوادثی تکان دهنده که در عین حال شامل ضعفهایی نیز میباشد

به عنوان مثال مخاطب در حین تماشای اثر به هیچ وجه گذشت زمان را آنطور که باید احساس نمیکند، گویا زمان ثابت مانده است

(احساس واقعیم در حین تماشای فیلم این بود که همه این اتفاقات در طول یکسال و حتی کمتر رخ میده)

شاید اگر تماشاگر قبل از دیدن فیلم و بعد از پایان آن از عنوانش (12 سال بردگی) آگاهی نداشته باشد 

هرگز به ذهنش خطور نمیکند که فیلم روایت 12 سال بردگی یک انسان سیاه پوست را به تصویر کشیده است!

مضاف بر این گریم شخصیتها نیز ضعیف و تا حد زیادی واقع گرایانه نیست

طبیعتا هر انسانی 12 سال از بهترین روزهای عمرش را در مکانی دور افتاده و در رنج و عذاب سپری کند بیش از اینها شکسته خواهد شد

معتقدم 12 سال بردگی میتوانست بهتر از اینها باشد و داستان آن به گونه ای روایت شود که مخاطب پس از تماشای فیلم بی آنکه از عنوان آن با خبر باشد گذشت زمان را احساس و لمس کند

فیلم گرسنگی محصول 2008 را چند سال قبل تماشا کردم، کارگردان این اثر هم استیو مک کوئین بوده است

به نظر من سبک روایت گرسنگی از جهاتی بهتر از 12 سال بردگی بود، چهره پردازی شخصیتهام عالی و بی نقص است 

تا جایی که هر بیننده ای حتی اگر اهل فیلم و سینما هم نباشد براحتی درد و رنجی را که شخصیت اصلی فیلم درگیر آن است را لمس خواهد کرد

ناگفته نماند که بابی ساندز شخصیت اصلی داستان روزهای متوالی دست به اعتصاب غذا میزند!

جالب اینکه استیو مک کوئین علاوه بر کارگردانی گرسنگی در نوشتن فیلمنامه هم نقش بسزایی داشته (هر دو اثر یاد شده بر اساس واقعیت ساخته شدند)

معتقدم اگر فیلمنامه 12 سال بردگی را نیز کارگردان آن مینوشت ممکن بود با اثر پخته تری وبرو باشم

در هر صورت 12 سال بردگی فیلمی تاثیر گذار است که به خوبی حسه ترحم و دلسوزی مخاطب را نسبت به کاراکترها (برده ها) تحریک میکند

احتمالا در آینده شاهد ساخت یک مجموعه تلویزیونی از این داستان باشیم (حس ششم میگه)

موردی که به نظرم جالب بود اینکه مایکل فسبندر  Michael Fassbender بازیگر نقش ادوین اپس در فیلم گرسنگی ساخته همین فیلمساز در سال 2008 هم ایفای نقش کرده است

البته در گرسنگی نقش یک مبارز و آزادیخواه ایرلندی بابی ساندز (Bobby Sands) را ایفا میکند اما در فیلم مورد بحث ما در هیبت یک برده دار سنگدل و هوسران ادوین اپس (Edwin Epps) ظاهر شده است!

اینجاست که هنر واقعی یک بازیگر نمایان میشود، بطور یقین یک بازیگر کار درست به خوبی از پس هر نقشی بر می آید

دوازده سال بردگی


! I'M BATMAN I'M VENGEANCE
۱۳۹۴/۸/۱۲ صبح ۰۲:۲۹
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, واتسون, rahgozar_bineshan, خانم لمپرت, Keyser, Princess Anne, مگی گربه, زینال بندری, Memento, حمید هامون, پیرمرد, جروشا, لو هارپر, سروان رنو, کنتس پابرهنه, زبل خان, ایـده آلـیـسـت, جناب سرگرد, باربوسا
ارسال پاسخ 


پیام در این موضوع
سکانسهای به یاد ماندنی - بانو - ۱۳۸۸/۸/۲, عصر ۰۷:۳۲
سکانسهای به یاد ماندنی - بانو - ۱۳۸۸/۸/۳, عصر ۰۷:۵۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۸/۴, صبح ۱۲:۳۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - واترلو - ۱۳۸۸/۸/۴, صبح ۰۶:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۸/۱۰, عصر ۰۱:۱۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - بانو - ۱۳۸۸/۸/۱۰, عصر ۰۹:۵۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۸/۱۰, عصر ۱۱:۱۰
سکانسهای به یاد ماندنی - بانو - ۱۳۸۸/۸/۱۴, عصر ۰۸:۵۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۸/۱۴, عصر ۱۱:۴۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۹/۳, عصر ۰۱:۳۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۹/۱۴, عصر ۱۱:۰۷
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۹/۱۷, عصر ۰۱:۱۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۹/۱۸, صبح ۱۲:۱۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۹/۱۸, صبح ۱۲:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۹/۱۹, عصر ۱۱:۵۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - seyed - ۱۳۸۸/۹/۲۰, صبح ۱۲:۴۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۹/۲۳, صبح ۰۸:۱۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۹/۲۶, عصر ۰۳:۰۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۹/۲۸, عصر ۱۱:۰۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - seyed - ۱۳۸۸/۹/۲۹, صبح ۱۲:۲۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۱۰/۲, صبح ۰۸:۱۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۱۰/۴, صبح ۱۲:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۱۰/۱۱, صبح ۰۶:۲۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Savezva - ۱۳۸۸/۱۰/۱۱, عصر ۱۰:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۱۰/۱۴, عصر ۰۲:۴۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۸/۱۱/۳, عصر ۱۱:۲۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۸/۱۲/۵, صبح ۰۹:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۲/۶, صبح ۰۷:۱۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۲/۱۳, صبح ۰۶:۴۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۲/۱۸, صبح ۰۷:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Rick - ۱۳۸۹/۳/۲۲, عصر ۰۶:۱۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Rick - ۱۳۸۹/۳/۳۰, صبح ۰۵:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۹/۳/۲۷, عصر ۰۲:۵۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Scarlett - ۱۳۸۹/۴/۸, صبح ۱۱:۰۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۹/۴/۱۲, صبح ۱۲:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۴/۱۲, عصر ۱۲:۵۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۴/۱۳, صبح ۰۶:۱۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۴/۱۴, عصر ۱۲:۳۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۴/۱۶, صبح ۰۶:۲۹
Roman Holiday - Peter Pan - ۱۳۸۹/۵/۱۳, عصر ۰۹:۴۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - norman.bates - ۱۳۸۹/۵/۱۴, صبح ۰۲:۰۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - MunChy - ۱۳۸۹/۷/۴, عصر ۱۰:۴۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Green - ۱۳۸۹/۷/۵, عصر ۱۰:۵۷
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - زبل خان - ۱۳۸۹/۹/۱۱, صبح ۱۱:۴۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - FONDA - ۱۳۸۹/۹/۱۲, صبح ۰۱:۴۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - سناتور - ۱۳۸۹/۱۰/۵, عصر ۱۰:۰۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۹/۱۰/۷, صبح ۱۲:۲۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Mallory - ۱۳۸۹/۱۰/۶, عصر ۱۱:۳۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - سناتور - ۱۳۸۹/۱۰/۷, عصر ۰۷:۳۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - دزیره - ۱۳۸۹/۱۰/۸, صبح ۰۸:۲۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - جورج بیلی - ۱۳۸۹/۱۰/۱۴, صبح ۰۱:۱۷
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۸۹/۱۰/۱۴, صبح ۰۸:۰۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - هری لایم - ۱۳۸۹/۱۱/۷, عصر ۰۴:۰۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - بانو - ۱۳۸۹/۱۱/۸, عصر ۰۴:۱۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Classic - ۱۳۸۹/۱۱/۱۰, صبح ۱۲:۰۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - هری لایم - ۱۳۸۹/۱۱/۱۴, صبح ۰۲:۴۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - هری لایم - ۱۳۸۹/۱۲/۳, عصر ۰۴:۵۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - دزیره - ۱۳۹۰/۲/۱۹, صبح ۰۷:۳۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - california - ۱۳۹۰/۲/۲۰, صبح ۰۲:۰۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - زبل خان - ۱۳۹۰/۲/۲۰, عصر ۱۲:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - ماری - ۱۳۹۰/۴/۱۵, عصر ۱۲:۱۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - jack regan - ۱۳۹۰/۵/۱۸, صبح ۰۸:۲۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - منصور - ۱۳۹۰/۸/۳۰, صبح ۰۸:۴۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - چاپلین - ۱۳۹۰/۹/۱۴, صبح ۱۲:۴۷
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - چاپلین - ۱۳۹۰/۹/۲۲, صبح ۰۱:۲۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - سناتور - ۱۳۹۰/۱۲/۱۳, عصر ۰۹:۱۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - بتی - ۱۳۹۰/۱۲/۱۵, عصر ۰۴:۵۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - dered - ۱۳۹۱/۴/۲۰, عصر ۱۱:۲۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - آماندا - ۱۳۹۱/۶/۱۴, عصر ۰۸:۱۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - شرلوك - ۱۳۹۱/۶/۲۰, عصر ۰۵:۱۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - آماندا - ۱۳۹۱/۶/۲۰, عصر ۰۷:۲۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - آماندا - ۱۳۹۱/۶/۲۰, صبح ۱۱:۱۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - رزا - ۱۳۹۱/۹/۲۴, صبح ۱۲:۵۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - آماندا - ۱۳۹۲/۲/۵, صبح ۱۲:۱۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۳/۴, عصر ۰۴:۴۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۴/۸, صبح ۰۹:۴۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Schindler - ۱۳۹۲/۴/۱۱, صبح ۰۳:۰۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Schindler - ۱۳۹۲/۴/۱۱, صبح ۰۳:۳۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Schindler - ۱۳۹۲/۴/۱۱, صبح ۰۴:۵۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۴/۱۲, عصر ۰۱:۱۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Schindler - ۱۳۹۲/۴/۲۵, صبح ۰۳:۲۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Schindler - ۱۳۹۲/۵/۶, صبح ۰۶:۰۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۵/۲۹, عصر ۰۶:۰۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۷/۹, صبح ۰۲:۱۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - اکتورز - ۱۳۹۲/۷/۱۰, صبح ۰۲:۰۷
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۸/۱۰, عصر ۱۰:۵۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۸/۲۴, عصر ۰۸:۰۳
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - برو بیکر - ۱۳۹۲/۸/۲۷, عصر ۰۹:۳۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - برو بیکر - ۱۳۹۲/۸/۲۸, عصر ۰۴:۵۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۱۰/۹, صبح ۰۴:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۱۰/۲۷, صبح ۰۱:۲۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۲/۱۱/۱۴, عصر ۰۶:۵۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - برو بیکر - ۱۳۹۳/۱/۱۶, عصر ۱۱:۴۰
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۳/۱/۲۰, صبح ۰۲:۳۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۳/۱/۳۱, صبح ۰۱:۴۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۳/۲/۳, عصر ۰۸:۳۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - BATMAN - ۱۳۹۳/۲/۱۸, صبح ۰۳:۲۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - برو بیکر - ۱۳۹۳/۵/۳۰, عصر ۱۲:۱۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - زرد ابری - ۱۳۹۳/۱۱/۷, صبح ۰۷:۲۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - زرد ابری - ۱۳۹۴/۱/۲۸, عصر ۰۹:۳۹
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Kurt Steiner - ۱۳۹۴/۲/۲۵, صبح ۰۱:۳۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - Kurt Steiner - ۱۳۹۴/۴/۱۰, عصر ۰۵:۳۶
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - سارا - ۱۳۹۴/۵/۲۴, عصر ۰۱:۴۱
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - لو هارپر - ۱۳۹۴/۸/۱۳, صبح ۰۲:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - لو هارپر - ۱۳۹۴/۸/۱۴, صبح ۰۳:۳۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - زبل خان - ۱۳۹۴/۱۰/۶, عصر ۰۲:۳۲
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - هستی گرا - ۱۳۹۴/۱۰/۱۱, صبح ۱۰:۱۸
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - هستی گرا - ۱۳۹۴/۱۰/۱۱, عصر ۱۲:۰۴
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - پروفسور - ۱۳۹۹/۳/۳۱, صبح ۱۱:۲۵
RE: سکانسهای به یاد ماندنی - فارست - ۱۴۰۱/۶/۱۹, عصر ۱۰:۱۳
[split] اینترنت گردی ... - FONDA - ۱۳۸۹/۱۰/۴, عصر ۰۸:۱۰
RE: [split] اینترنت گردی ... - سروان رنو - ۱۳۸۹/۱۰/۵, صبح ۱۲:۴۰
RE: [split] اینترنت گردی ... - Classic - ۱۳۸۹/۱۰/۱۳, عصر ۱۱:۴۳