یکی از بهترین، در دسترس ترین و البته هیجان انگیزترین اسباب بازی های کودکی من کبریت بود (و هست!)
بازی های معمولیش یکیش این بود که یه جوری قوطی رو پرتاب کنی که از کوچکترین وجهش بیاد پایین.
یا اینکه کبریت رو با تلنگر روشن می کردیم و کلی هم هدف گیری می کردیم که فلان جا فرود بیاد.
یا یه حرکتی بود که من هیچ وقت یاد نگرفتم اینکه دو تا کبریت این طرف و اون طرف قوطی می ذاشتن و یک کبریت هم وسطش که وقتی یکی از کبریت ها رو آتیش می زدی وسطی شلیک میشد.

ولی اینا هیچ کدوم بازی های مورد علاقه من نبود. من جنون آتیش بازی داشتم...
اولین بار یادمه خیلی کوچیک بودم که یک قوطی نو کبریت رو بر داشتم و یکیش رو آتیش زدم و همون جور که شعله ور بود گذاشتمش کنار بقیه و یک صحنه خارق العاده دیدم. کبریت ها با سرعت خیلی زیادی پشت سر هم روشن شدن و کمتر از یک ثانیه کلا خاموش شدن. یه جعبه کبریت تو دستم مونده بود که فقط سر همه سوخته بود. اون جا بود که لذت آتیش بازی همراه با عذاب وجدانش رو چشیدم و هنوز هم نتونستم از شر شهوت کبریت راحت بشم...
بچگی ها کلکسیون کبریت داشتم. کبریت های مختلف با رنگ گوگرد مختلف. قرمز، قهوه ای، سبز، زرد، آبی، بنفش... (نمی دونم چرا دیگه همه کبریت ها قرمز شدند.)
یادمه یه بار حدودا پنج سالم بود که با خونواده رفته بودیم کرمانشاه و در منزل یکی از دوستان پدر ساکن بودیم. من رفتم توی آشپزخونه و یک کبریت خیلی خوش رنگ پیدا کردم. یک بنفش خیلی خاصی بود که از بنفش خودم خیلی خوشگل تر بود. یکی اش رو برداشتم و رفتم بذارم توی ساک که پدرم فهمید و گفت حرومه و مجبورم کرد کبریت رو سرجاش بذارم. هنوز حسرتش به دلمه...
وارد دوران دبستان که شدم یکی از تفریح هام این بود که وقتی یه کلاسی اردو داشت یا زنگ ورزشی چیزی داشت می رفتم ابر توی صندلی معلم رو در می آوردم (بعضی وقتا هم تخته پاک کن رو بر میداشتم) و می رفتم بالای پشت بوم مدرسه و اون رو آتیش می زدم و پرت می کردم پایین. چه کیفی داشت این آروم آروم پایین اومدن ابر مشتعل...
تا اینکه یه بار یه بچه همسایه خیلی فضول و مزاحم داشتیم که با من همراه شد و خوب که از دیدن این صحنه لذت برد دوید سمت دفتر و به مدیر گفت!
واقعا می خواستم خفه اش کنم ولی خب از اون جایی که پدر با مسئولین مدرسه آشنا بود اتفاقی برام نیفتاد...
یه بار هم یادمه یه نیم کیلویی اسفند رو ریختم توی قابلمه و درش هم بستم و گذاشتمش روی گاز که چه دودی به خونه افتاد و یک لایه ضخیم از دوده هم کل قابلمه رو گرفت که با چه مشقتی پاکش کردم.
دوران راهنمایی یه کم پیشرفته تر شده بودم. تفریحم این شده بود که فندک بخرم و اونو توی پاکت زباله خالی کنم. شاید نیم ساعت طول می کشید تا کل گاز فندک وارد پاکت زباله بشه ولی واقعا این نیم ساعت کلش لذت بخش بود. خوب که پاکت پر از گاز می شد درش رو محکم می بستم و آتیشش می زدم. بـــــوم. در کسری از ثانیه بعد از دیدن یک توپ آتیشن پاکت پلاستیک بقدری مچاله و فشرده میشد که می تونستی بجای سنگ ازش استفاده کنی...

دوران دبیرستان که دیگه عالی بود. از اون جایی که هم درس هام خوب بود و هم بچه خوبی بودم(!) معتمد مسئولین مدرسه بودم و کلید مدرسه و دفتر و این ها رو داشتم.
هر هفته جمعه به بهونه درس خوندن می رفتیم مدرسه و دریغ از یک کلمه درس... فقط آتیش بازی می کردیم. کپسول گاز خالی می کردیم و اینا...
بهترین قسمتش وقتایی بود که می رفتم توی دفتر و اول با دستگاه فکس مدیر (از اون هایی که رول کاغذ می خورد) کلی فتوکپی می گرفتم بعدش هم وسط دفتر آتیشش می زدم. واقعا جنس خوبی بود برای آتیش زدن... بعدش هم کلی وقت خاکسترهاش رو با وسواس جمع می کردم و کف دفتر رو میسابیدم که این زردی هایی که به وجود اومده بره. ولی انصافا می ارزید...
دوران دانشگاه اوضاع بهتر نشد که هیچ اتفاقا خیلی هم بدتر شد...
تازه وارد خوابگاه شده بودیم و کارایی که توی خونه نمیشد انجام داد رو توی خوابگاه می کردیم.
کبریت بازی (با همون تلنگر) که نگو. بعدش هم کبریت ها رو وسط اطاق جمع می کردیم و دوباره آتیش می زدیم که اصولا موکت هم کمی آتیش می گرفت.
یه بار سطل زباله پلاستیکی مون رو توی اطاق آتیش زدم.
ولی از همه بیشتر این مقواهای دور لوله مهتابی ها کیف میداد. از اون جایی که زیاد مهتابی های خوابگاه خراب میشد همیشه کنار تاسیسات پر این مقوا ها بود. این رو حتما توصیه می کنم امتحان کنید که خیلی کیف میده. بخاطر دود غلیظ و قشنگش.

دوران ارشد همچنان این مقواها جز تفریح های ثابتم بود ولی دیگه توی اطاق آتیش نمی زدم و بجاش توی آشپزخونه خوابگاه این کار رو می کردم که مدام بچه های خوابگاه شاکی می شدند از این اتقاق.
اتفاقا همین چند وقت پیش هم خونه یکی از دوستان بودم. بعد از صرف ساندویچ هوس کردم کاغذهاش رو آتیش بزنم. آتیش زدم و از بالکن انداختم پایین که باد زد و افتاد توی بالکن طبقه پایین و از شانس بد من افتاد روی یک دمپایی پلاستیکی و اون هم مشتعل شد. که با کلی بدبختی سعی کردیم دمپایی رو در بیاریم و یک دمپایی نو بجاش بذاریم که آخرش هم موفق نشدیم. بعدا فهمیدیم که گویا ساکنان طبقه پایین تخلیه کردند و این دمپایی رو تنها گذاشته بودند که ما خلاصش کردیم.
خلاصه اینکه همچنان این اشتهای آتیش در من شعله وره و هنوز هم اصولا رسیدهای عابربانک ها رو نگه می دارم و آتیش می زنم... جنسش مثل جنس رول کاغذ دستگاه فکس دبیرستانه...