مقدمه
شاید بیش از همه وقایع تاریخی و جنگهای رخ داده در دورههای مختلف، به جنگ جهانی دوم(و در مقیاس کوچکتری جنگ جهانی اول) پرداخته شده و اکثریت مردم جهان با این واقعه تاریخی آشنایی دارند و دلیل آن هم وجود پدیده فراگیری همچون سینما(به طور کلی رسانهها) بوده که از سویی این رخداد را به صورت مستند ثبت، و در سطح گستردهتری در فیلمهای داستانی به آن پرداخته است. گرچه در قرن 20 جنگ ویتنام هم مورد توجه سینماگران بوده اما جنگ جهانی دوم به دلیل ابعاد گسترده و تاثیراتش بر جامعه جهانی بیش از هر جنگ دیگری مورد توجه سینما بوده، از مستندهای خبری که همزمان با وقوع جنگ در سینماها به نمایش درآمده و مردم را از تحولات جنگ باخبر میکردند تا فیلمهای که با مضمون حماسی و میهنی روحیه وطنپرستانه مخاطب را نشانه میرفتند. گرچه هالیوود بیش از همه به این رخداد تاریخی پرداخته، اما سینماگران دیگر ملل - بسته به این که کشورشان در کدام طرف این مخاصمه قرار داشته- نگاهی متفاوت به آن داشتهاند. از روسلینی که با فاصله اندکی از سقوط حکومت موسولینی در ایتالیا رم شهر بی دفاع را با سبکی مستندگونه ساخت(1945) تا فیلم بعدیاش پاییزا(1946) که در چند اپیزود نگاهی دقیقتری داشت به آدمهای که جنگ زندگیشان را دگرگون کرده بود(در همین سالویلیام وایلر با بهترین سالهای زندگی ما داستان انسانهای برگشته از جنگ و زندگی در شرایط تازه و متفاوت را با نگاهی ملودرام دستمایه فیلمش قرار داد) تا بیشمار فیلمهایی که تا به امروز به این واقعۀ تاریخی و تبعات فاجعهبار آن، از زوایای مختلفی پرداختهاند از فیلمهای سینمایی تا سریال و مستندهای تلویزیونی.
یکی از زیرشاخههای فیلمهایی جنگی(البته اگر بتوان چنین عنوانی را به آن اطلاق کرد) فیلمهای به اصطلاح پارتیزانی بود، محصولاتی عمدتا ساخت فرانسه و ایتالیا با مضمون مبارزات گروههای مخفی بر ضد آلمانها و حکومتهای دستنشاندیشان، فیلمهای که در دهه 1360 و 70 مورد توجه تلویزیون ایران نیز بود. سریال ارتش سری هم به داستان گروهی مخفی میپرداخت با این تفاوت که وظیفه این گروه، نجات خلبانها سقوط کرده بود نه مبارزه مسلحانه، سریالی که نمایش آن در سال 71-1370 یک اتفاق محسوب میشد و برای بسیاری تبدیل به یکی از بهترین سریالهای خارجی پخش شده از تلویزیون شد. این نوشته نگاهی دارد به فصل اول این مجموعه.
کافهای در بروکسل
ارتش سری از همان تیتراژ ابتدایی بیننده را با خود همراه میکند، با موسیقی رابرت فارنون که شروعی کوبنده دارد و تمی که بیانگر حال و هوای سریال و تشویش و اضطراب حاکم در هر قسمت و فضای کلی مجموعه است.
تیتراژ با تصویری از یک مزرعه با آسمانی ابری و نوری روشن در یک خانه آغاز و در ادامه دوربین به سمت نور زوم میکند و بعد دیزالو به صحنههای که در آن دوربین در امتداد مسیرهایی چون جادهای سنگ فرش، خطوط راه آهن، رودخانه و... حرکت میکند. در تیتراژ پایانی مسیری معکوس طی میشود و دوربین در حرکتی مشابه در حال دور شدن از مسیرهای ذکر شده است.

ویژگی برجستۀ سریال فیلمنامه آن است که با جرئیات فراوان و فکر شده در ترسیم فضای آن دوره، شخصیتهای مثبت و منفیِ باورپذیر و چندبعدی و روابط پیچیدۀ بین شخصیتهای بلژِیکی و آلمانی و تقابلشان با یکدیگر. و واجد این خصیصه مهم که در مورد شخصیت ها داوری و قضاوت نمیکند، بین اعمال نیروهای آزادیخواه و اشغالگر گاه خط باریکی وجود دارد، هرکدام از شخصیتها بسته به موقعیت و شرایط متفاوتی که برایشان پیش میآید واکنشی نشان میدهند که گاه در تضاد با انتظار بیننده و متفاوت با رفتاریست که از آن شخصیت انتظار میرود(با توجه به تصویر ذهنی که از او در طی روند داستان ترسیم شده). به زبان ساده هیچکدام از شخصیتهای مثبت و منفی داستان سیاه و سفید مطلق نیستند.
سرگرد برانت افسری آلمانی و رئیس نیروهای هوایی آلمان در بروکسل، رفتاری انسانی با خلبانان دستگیر شده دارد و به اصول و مقررات جنگی در برخورد با اسرای جنگی پایبند است، حتی در برابر رفتار بیرحمانه کسلر مقاومت میکند. بازیگر این نقش با چهره آرام و مهربان با صدایی کاملا متناسب با این شخصیت در دوبله فارسی(جلال مقامی) در مجموع شخصیت همدلیبرانگیز خلق کرده به گونهای که گاه دوست داریم در انجام ماموریتهایش ناکام نماند تا همین ناکامی دستمایه کسلر برای توطئه چینی و گزارش علیه او نشود.
در یکی از قسمتها برانت موقعیت خودش را به خطر میاندازد تا مادر دوستی انگلیسیاش را که در جنگ کشته شده و در معرض دستگیری توسط گشتاپو است نجات دهد.
گرههای داستانی جذاب و پرکشش فیلمنامه، ضمن ایجاد تعلیق و کنجکاوی بیننده، در گرهگشایی(یا به سرانجام رساندن داستان هر اپیزود) چندان مطابق خواست تماشاگر عمل نمیکند و او را غافلگیر میکند.
گروه نجات در انجام ماموریتهایشان همیشه موفق نیستند گاه نتیجهای غیرقابل پیشبینی رخ میدهد و گاه عملیات با شکست روبرو میشود، همانگونه که شکست جزئی جداییناپذیر از واقعیت جنگ است؛ یا گاهی اعمال خط نجات –با توجیه پیشبرد اهدافی که دارند- با جنایات آلمانیها تفاوتی ندارد.
در قسمت ششم پسربچهای یتیم که از رابطه مادرش با یک سرباز آلمانی ناخشنود است به طور اتفاقی خلبانی که هواپیمایش سقوط کرده یافته و در حال کمک به اوست. بعد از نجات خلبان، مادر پسربچه نشان یادبودی را که خلبان به او هدیه داده پیدا میکند و برای حفظ جان خود و فرزندش قصد اطلاع موضوع را به سرباز آلمانی دارد اما در راه توسط اتومبیلی متعلق به خط نجات و در تصادفی طرحریزی شده کشته میشود. فداکاری پسربچه برای نجات جان خلبان-و کمک به خط نجات- به مرگ مادرش توسط همین گروه ختم میشود.
مراسم خاکسپاری مادر برای پسربچه و سرباز آلمانی- در یک غم و فقدان مشترک- شروع یک رابطه تازه است، تصویری انسانی و ملموس از سرباز دشمن.




در زمان پخش نخست سریال در ایران برخی شخصیتهای سریال بیش از بقیه مورد توجه بودند از کسلر گرفته که با ظاهری آراسته و مرتب و شخصیتی زیرک و دقیق گاه رفتاری هولناک از خود نشان میداد تا ناتالی که در میان شخصیتهای زن مجموعه بیش از دیگران مورد توجه قرار گرفته بود. هرچند نقش او نسبت به دیگر شخصیتهای زن کمرنگتر بود و از دلایل حضورش در گروه نجات و پیشینۀ او اطلاع کمی وجود داشت، اما برای تماشاگر ایرانی ابتدای دهه 1370 ناتالی نامی آشناتر بود، تماشاگری که بازیگر موبور و چشم آبی همچون ناتالی را در تلویزیون کمتر دیده بود و برایش تازگی داشت.

در میان شخصیتهای زن سریال، لیزا کولبرت(با نام مستعار ایوت) نقش پررنگتری دارد، علیرغم سن و سال کم، رئیس خط نجات است، مسئولیت دشواری که در نگاه اول با چهره زیبا و معصومش چندان همخوانی ندارد، و علیرغم شخصیت محکم و استواری که ایوت سعی در ارائه آن دارد نگاه و چشمان نگرانش، آسیبپذیری او را در شرایط دشوار آشکار و از سویی احساساتی را که او سعی در پنهان کردنشان دارد برملا میکند(علاقهای ناگفتهای که به تدریج بین او و کرتیس شکل میگیرد). صدای بانو رفعت هاشمپور- با وجود اختلاف سنی زیاد او با جان فرانسیس(بازیگر نقش ایوت) و شخصیت ایوت- به این شخصیت کمک کرده هر چند در لحظاتی که ایوت بغض میکند این اختلاف سن و صدا خودش را نشان میدهد. یکی از شوکهای بزرگ سریال در ابتدای فصل دوم رخ میدهد، مرگ ناگهانی و ناباورانه ایوت- بدون هیچ گونه مقدمه چینی- آنقدر سریع رخ میدهد که ببیندۀ پیگیر سریال از این حذف ناگهانی بهتزده میشود. این در حالیست که در پایان فصل اول برای خروج شخصیت کرتیس طی چند قسمت و به تدریج مقدمهچینیهایی صورت است تا خروج او از بلژیک (و سریال) توجیحی داشته باشد.

مونیک هم که در نسخه تلویزیونی به او حق می دادیم از دست غرولندهای خواهر همسرش(آلبر) عصبانی باشد در حالی که در کنار انجام وظایف رستوان و خط نجات، خواهر بیمار آلبر را هم تحمل میکند. اما بعدها که نسخه اصلی سریال را دیدیم مشخص شد مونیک محبوبه آلبر بوده و آن زن افلیج نه خواهر آلبر بله همسر اوست. و به همین دلیل نقش مونیک بیش از بازیگران دستخوش تغییر و حذف شد.
در یک قسمت- که در اینجا دوبله و پخش نشد- مونیک به یکی از خلبانهایی که نجات یافته و بواسطه او در یکی از خانههای امن پنهان شده، علاقمند میشود، در حالی که بیننده سریال میداند که او جاسوس نفوذی کسلر و برانت در خط نجات است. پس از افشای هویت جاسوس آلمانی، آلبر مسئول کشتن او میشود. مونیک جاسوس را به کلبهای میبرد تا افرادی از خط نجات برای بردن او اقدام کند، جایی که آلبر منتظر اوست. پذیرفتن واقعیت برای مونیک سخت است و تا زمان خداحافظی هم نمیتواند باور کند و احساسش به خلبان مظنون را تغییر دهد. صحنۀ مرگ جاسوس با یک میزانس عالی اجرا میشود؛ در یک نمای مدیوم شات مونیک نشسته بر موتور، نیمی از کادر را پوشانده و در انتها و پسزمینه کلبه دیده میشود در همین نمای ثابت جاسوس وارد کلبه می شود، صدای چند تیر و آلبر که از کلبه خارج و به سمت مونیک می آید، تغییرات چهره مونیک- بر تاثیر و تلخی این صحنه افزوده. مونیک ابتدا سعی میکند آرامش خود را حفظ کرده و احساساتش را بروز ندهد، اما بعد از صدای تیر اشکش جاری میشود و با بازگشت آلبر سعی میکند خود را بیتفاوت نشان دهد.



کافه کاندید یکی از لوکیشنهای اصلی سریال و نقشی مهمی در پیشبرد داستان دارد، مکان گردهمایی و تصمیم گیری گروه نجات و فضای وقوع برخی اتفاقات مهم سریال، در فصل دوم محل کافه به فضایی بزرگتر منتقل میشود.
تصویربرداری در فضاهای داخلی از جمله فضای کافه هم قابل توجه است با اینکه صحنههای متعددی از سریال در فضای محدود و کوچک کافه کاندید می گذرد اما میزانسهای متفاوت، بر تنوع نماها از این مکان ثابت افزوده است.
***
همواره در کنار صحبت از ویژگیهای بارز این سریال به دوبله درخشان آن(بیهیچگونه اغراقی در به کاربردن واژه "درخشان") اشاره شده. به توجه به زمان تولید سریال(1977) و اقبال تلویزیون ملی ایران به آثار انگلیسی در آن دوره، میتوانست جزء سریالهای خریداری شده در آن سالها باشد؛ در مورد کیفیت این دوبله خیالی(در مقایسه با دوبله انجام شده) نمیشود قضاوت کرد اما دو نکته مشخص بود، سریال بدون سانسور و تغییر دوبله میشد و همچنین همانند اکثر سریالهای آن دوره پس از انقلاب در آرشیو تلویزیون مانده و هیچگاه پخش نمیشد یا با جرح و تعدیل زیاد نمایش داده میشد(به دلیل ممیزی بیقاعده و سلیقهای حاکم در تلویزیون) ،در دوبله فعلی با تغییراتی در روابط و داستان، حجم کمتری مشمول سانسور شده است. مقایسه آثاری که در دهه 1380 دوبله شده با چند قسمت از ارتش سری خود گویای دوبله بینظیر این سریال است و البته روند نزولی دوبله، که از دهه 80 با سرعت بیشتری تدوام داشته است. در دوبله این سریال تقریبا بیشتر گویندگان مطرح به جزء افراد معدودی(همچون منوچهر اسماعیلی) گویندگی کردهاند و صدایشان با شخصیتهای این سریال به شکل غریبی عجین شده است. ایرج رضایی(مدیر دوبلاژ و گوینده شخصیت آلبر) در گفتگویی اشاره کرده که ملاکش برای انتخاب گویندگان این بوده که روحیه و خلق و خویی نزدیک به شخصیتهای سریال داشته باشند. (نوشتن درباره این دوبله تکرار نشدنی فرصت و نوشتۀ دیگری میطلبد.)
از نکات برجسته فیلمنامه دیالوگهای آن است به خصوص در صحنههای دو یا چند نفره، دیالوگهایی که در نشان دادن ابعاد مختلف شخصیتهای داستان(به عنوان یکی از کارکردهای فیلمنامه) نقش مهمی دارند. این برجستگی در ترجمه فارسی و دیالوگنویسی توسط مدیردوبلاژ برای نسخۀ دوبله رعایت و در مرحله اجرا توسط گویندگان با دقت و وسواس منتقل شده است.
سکانس گفتگوی زیر بین کسلر و وزیر فراریِ دستگیر شده دولت دستنشانده آلمان در بلژیک(با صدای ناصر طهماسب و ژرژ پطرسی) -به عنوان نمونه- گویای این نکته است:

....
وزیر: زندگی سیاسی من هم در جستجوی مسیری غیرمتعارف بود
کسلر: یعنی مسیر سوسیالیسم پیشوا
وزیر: نبرد علیه هر نوع بیعدالتی
کسلر: بهنظر بدگمان میآیید
وزیر: پیمان انسانها ربطی به اسم و رسمشون نداره
کسلر: خوب، شما فکر میکنید آزادی در جبهه اونهاست؟
وزیر: ظاهرا اونا بیشتر از هیتلر برای دنیا دل میسوزونند
کسلر: فکر نمیکنم این دید همیشگی شما باشه
وزیر: به تازگی به این نتیجه رسیدم
کسلر: چی باعث این نتیجهگیری شد؟
وزیر: یک تحقیقات ساده، آگاهی از فناناپذیری، البته اگر به گفتههام نخندید
کسلر: همه برای مردن به دنیا اومدیم اما آگاهی شما درباره مرگ بیشتر از سایرینه
وزیر: من فقط 6 ماه دیگه زندهام، میخوام خطاهای گذشتمو جبران کنم
کسلر: واقعا متاسفم
وزیر: همانطور که گفتید مرگ به دیدار همه مییاد اما من چه باید بکنم؟
کسلر: دلتون میخواد چی به سرتون بیاد؟
وزیر: ترجیح میدم اعدام بشم
کسلر: بگید به اتهام چه گناهی؟
وزیر: به اتهام خطرناکترین گناه، سیاستمدار بیتزویر
کسلر(پوزخندی میزند): فکر نمیکنم منظور منو درست فهمیده باشید، شما نه اعدام میشید و نه چیز دیگهای
وزیر: ولی گفتید که...
کسلر: میتونه اعدام باشه، نه اینکه اعدام. زنده باشید برای ما بهتره. برای این 6 ماه یا بیشتر شما بخشوده شدید. بعد هم یک مثل یک همکار خوب و خدمتگزار خواهید مرد
وزیر: جداییمو از شما تو روزنامهها اعلام می کنم
کسلر: چاپ نمیشه
وزیر: در جلسات دولت شرکت نمیکنم
کسلر: توضیح میدم مریضید که البته هستید
آقای واندرِی شما به دلیل اعتقاد به سوسیالیسم ملی، خودتون رو یک سیاستمدار بدون تزویر معرفی کردید ولی خیال نکنید میشه در وسط یک جنگ تغییر جهت داد و راحت گفت من از کردههای خودم توبه میکنم و بعد در قبر یک قهرمان دراز بکشید. نه، نه دوست من، شما که تصمیم گرفتید پشت یک ببر سوار بشید نمیتونین بدون خطر و با میل خودتون پایین بیاین
وزیر: پیروزی شما دوامی نداره
کسلر: فکر نمیکنم
***
ارتش سری و سریالهای انگلیسی که پس از آن در دهه 1370 از تلویزیون پخش شد(لبه تاریکی، پوآرو، شرلوک هلمز و ...) در کنار ارتقای سلیقه، سطح توقع بینندگان را از سریالهای تلویزیونی نیز بالا برد و برای بسیاری معیار و استانداری برای ارزشگذاری دیگر سریالها شد.
شاید کم نباشند انیمیشن، فیلم و سریالهایی از دوران کودکی و نوجوانی که با تماشای دوباره(و در بزرگسالی) خاطره و تصویر ذهنی خلق شده پیرامون آنها در ذهنمان رنگ ببازد و دیگر فاقد آن سحر و جادو سالهای دور باشند. ارتش سری(و شخصیتهایش) از معدود سریالهایی است که جادو و خاطرهاش در گذر زمان همچنان باقی مانده است.
این نوشته تقدیم میشود به دوست گرامی خانم رزا که بسیاری از پستهای این تاپیک حاصل زحمات بیدریغ ایشان است.