![]() |
|
آورده اند که ... - نسخه قابل چاپ +- کافه کلاسیک (https://cafeclassic5.ir) +-- انجمن: تالارهای عمومی (/forumdisplay.php?fid=21) +--- انجمن: تاریخ و دانش (/forumdisplay.php?fid=46) +--- موضوع: آورده اند که ... (/showthread.php?tid=743) |
آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ صبح ۰۹:۱۸ درود . پس از مدتها از خلوت غار الد سانگها سر بیرون کرده و با اجازه دوستان تاپیکی جدید را شروع می کنم . در این بخش بیشتر نظرات بزرگان را که جسته و گریخته در جایی ، کتابی و ... مطالعه و مبنایی برای تفکر و اندیشیدن به مواردی مهم می شوند را با هم در میان خواهیم گذاشت . چون ممکن است این موارد دقیقا به سینما مربوط نباشند، آن را در این بخش ایجاد میکنم . از دوستان برای همراهی دعوت می شود ... .................................................... خوب . چراغ اول : ... من همیشه از مشایخی هنرپیشه خوشم آمده، ولی اخیرا ، یعنی همین دو سه سال پیش ، از او سوال شد ، الگوی شما در زندگی کیست ؟ و یا می خواهید مثل چه کسی باشید ؟ سوال مجله دقیقا یادم نیست . مشایخی گفت : تختی . قبول . تختی آدم بسیار وارسته و پاکی بود. من خودم هم تاسفم را راجع به مرگش در شعری نشان داده ام . ولی آیا فکر نمی کنید که آدمی مثل مشایخی باید به ذهنش فشار می آورد تا رنگ ان چشم ها به خاطرش می آمد ؟ این نوع فشارها برای همه ما ضروری است . در جای دیگر ، علی حاتمی برای مشایخی می شود سعدی نثر فیلم ایرانی . دقیقا به همین صورت ! آخر چرا یادتان می رود ، و اگر یادتان رفته ، چرا فشار نمی آورید ؟ از یک سو کل هنر فراموش می شود ، از سوی دیگر ، انگار بیضایی و رادی و ساعدی ، اصلا در عالم تئاتر نبوده اند . تئاتری که مرکز اصلی ذهن آدمی مثل مشایخی است . چرا فشار نمی آرید ؟ آیا مخاطب روزنامه و مجله این قدر اهمیت دارد که نام این سه تن به نفع تختی فراموش شود ؟ در عالم هنر ، کسی مثل تختی در عالم کشتی ، پیدا نمی شود. لابد باید از یک کشتی گیر هم انتظار داشته باشیم که بگوید قهرمان من مشایخی است ؛ و اگر شاعری بگوید الگوی من عابدزاده دروازه بان است ، شاملو حق ندارد فکر کند که سر به سرش گذاشته اند ؟ مشکل مساله در کجاست ؟ ما اطلاع نمی دهیم ، و یا اطلاعاتمان را مخفی می کنیم . در جایی که به حق باید از آدم ها حرف بزنیم ، حرف نمی زنیم . پس مواظب باشیم . دیگران هم رنگ چشم ما را فراموش خواهند کرد ... از : رضا براهنی RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ صبح ۰۸:۲۳ ... وقتی خود عشق حاکم بود ، بحث عشق نبود ، فلسفه عشق نبود ، این همه از ماهیت و محتوای عشق گفتن نبود ... شب ها را به یاد می آوری ؟ شب ها ... شب ها ... پیش از آنکه به خواب برویم ، چقدر حرف داشتیم که بزنیم . انگار که حرف های مان تمامی نداشت . چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب را ندیدیم ؟ آخر چه شد که حال ، دیگر ، می آییم و خسته و بی صدا می خوابیم ؟ شب ها دیگرگون شده ؟ حرف ها تمام شده ؟ یا ما تمام شده ایم ؟ جای عشق ، در این شب های خالی و خلوت کجاست ؟ ــ این سوال من است ؛ جواب تو چیست ؟ از : نادر ابراهیمی ( یک عاشقانه آرام) RE: آورده اند که ... - پیرمرد - ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ صبح ۱۲:۱۲ در این ساعات آخرین سال 1393 تصمیم گرفتم برای هدیۀ سال نو نکاتی را به مقتضای کسوت پیرمردی ام بیان کنم که امیدوارم حداقل آن را تماماً بخوانید و فرض بفرمایید که در محضر پدر یا پدربزرگتان برای عید دیدنی هستید و سخنان او را گرچه نمی پسندید امّا به حرمت موی سپیدش تحمّل می کنید. شاید بهتر بود این مطلب را در بهارانه... بنویسم امّا متن دوست عزیز حمید هامون چنان زیبا بود که نخواستم با ارسال من از نظر صاحبدلان مخفی شود. آورده اند که... تاجری پیر و ثروتمند و خسیس که اموال و اشیاء قیمتی بسیار داشت، صاحب فرزندی نااهل بود که چون از پدرش امید کرم نداشت، هر شب اشیاء قیمتی پدر را که خوابی سنگین داشت، می برد و گناهش به گردن نوکر خانه می افتاد و هر صبح نوکر به جرم آش نخورده، دهانش می سوخت و جرأت دم برآوردن هم نداشت چرا که به جرم جسارت به ارباب زاده، تاوانش دو چندان می شد. نوکر پس از تفکّر بسیار تصمیم گرفت که آقازاده را در حین ارتکاب جرم به ارباب بنمایاند و خود را از مشقت برهاند. بدین منظور طوطی سخنوری را از دوستی به امانت گرفت و به کمک و وسوسۀ قند به او آموخت که در صورت کم شدن اشیاء فریاد دزد! دزد! سر دهد. چون طوطی خوب درس را فراگرفت، نوکر او را نزد عتیقه های تاجر گذاشت و منتظر دستبرد آقازاده شد. ارباب زاده آمد و طبق عادت معهود آنچه که می خواست برداشت و برد و طوطی دم بر نیاورد. چون جوان دزد رفت، نوکر به نزد طوطی آمد و او را مؤاخذه کرد که چرا صدایی در نیاورده و برای ادب کردن او ظرف قند را از قفسش خارج کرد که در این لحظه طوطی فریاد برآورد دزد! دزد! و تاجر برخاست و نوکر بیچاره عذابش دوبرابر شد. غرض از این حکایت اینکه در این لحظات آخر امسال کلاهمان را قاضی کنیم و ببینیم به قول اطباء آستانۀ دردناکی ما کجاست؟ رگ غیرت ما کجا می جنبد؟ کدام ضربه ما را تکان می دهد؟ که بزرگی انسان نه به مالش و نه به علمش که به بزرگی دغدغه هایش است. آیا از دیدن رنجهای بشر بر می آشوبیم؟ آیا شبی فکر می کنیم که فلان همسایه مان چه می خورد، چه می پوشد، یا از مریضش چگونه پرستاری می کند؟ یا در بستر فکر می کنیم که آن کودک آدامس فروش سر چهارراه که همین ظهر امروز دیده ایم شب در کدام بیغوله می خوابد؟ آیا افق دیدمان از مرزهای وجودی خودمان و چند نفر دور و برمان خارج می شود و بدون توجّه به القائات شبکه های داخلی و خارجی به مردمانی که از اقلّ امکانات زندگی در این دنیای بی رحم محرومند می اندیشیم؟ غیرت و تعصّب برعکس آنچه که امروزه بعضی از روشنفکران در مورد آن بیان می کنند و آن را جزئی از بی فرهنگی و گاهی حیوانیّت می دانند، از اقتضائات لاینفکّ بشر است. همۀ ما به نوعی در جای مقتضی غیرت خود را نشان می دهیم گرچه معمولاً آنانی که از سائیده شدن گوشه ای از روشنفکریشان واهمه دارند، غیرت را در مسائل ناموسی و مذهبی حتّی المقدور نشان نمی دهند امّا همان ها هم گاهی تعصّبشان را در موضوع هایی بسیار سخیف تر مانند طرفداری از باشگاه ورزشی و یا ورزشکاری یا یک هنرمند و یا جناحی سیاسی و... نشان می دهند. در این لحظات آخر سال به دغدغه هایمان بیندشیم و وزن آنها را برآورد کنیم و ببینیم امسال برای چه دل که را شکسته ایم و بر که خشم گرفته ایم... شاید گاهی بازیابی تنظیمات کارخانۀ هستی، ما را با فطرتمان بیشتر آشنا کند. بهار فصل مناسبی برای انتخاب این گزینه است. پیشاپیش سال نو بر همگان مبارک باد و سرشار از شادی و موفقیت در تمامی جوانب زندگی! RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۱/۳ صبح ۰۹:۴۸ [ نامهی ابراهیم گلستان به آیدین آغداشلو ] با علاقه ا.گلستان ( با تشکر از جناب آقای خسرو دهقان) RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۱/۱۳ صبح ۱۲:۴۸ قال نلسون ماندلا :
RE: آورده اند که ... - زرد ابری - ۱۳۹۴/۱/۱۸ عصر ۰۹:۵۴ خرابي كار يك مملكت از دو چيز است : نداشتن مردان عالم و لايق و نبودن آنها بر سر كارهاي مملكت. بر سر دوراهي هاي زندگي گاهي اتفاق مي افتد كه عاطفه و وظيفه با هم تماس پيدا مي كنند؛ كساني كه از عاطفه پيروي كنند، هميشه از خود شادمانند، اما مردمي كه در اين گونه از مراحل، تبعيت عقل و وجدان را ترجيح داده و انجام وظيفه نمايند، غالبأ از كرده ي خود پشيمان هستند. از كشوري كه بهاي خدمتكاران و دانشمندان را نداند و از آنان سپاسگزاري ننمايد، نبايد اميد پيشرفت داشت. حقايق را بگوييد و مردم را آگاه سازيد، هرچند مطمئن باشيد كه كشته خواهيد شد. RE: آورده اند که ... - منصور - ۱۳۹۴/۳/۲۳ صبح ۰۸:۲۳ در کتاب سینمای فردین به روایت محمد علی فردین (نوشته عباس بهارلو یا همان غلام حیدری) که حاصل تقریبا 50 ساعت صحبت نگارنده با فردین و بشکل گفتگو منتشر شده است و اینروزها چاپ سوم را در کتابفروشی ها میتوان یافت نکته جالبی توجه مرا بخود جلب کرد. سالها قبل وقتی عطا بهمنش (گزارشگر مشهور ورزشی) در ماهنامه فیلم و همزمان با درگذشت علی حاتمی و اندر حواشی فیلم جهان پهلوان (تختی) مقاله ای نوشت صراحتا اعلام کرد که علیرغم ادعای عموم مبنی بر کشته شدن غلامرضا ، او خودکشی کرده است ، عده ای زبان به طعنه گشوند که بهمنش از جایگاه خود بنوعی سواستفاده کرده و واقعیتی را که مرحوم علی حاتمی قرار بود در فیلم جهان پهلوانش بشکل قتل نشان دهد تحریف و آنرا خودکشی نامیده است . در کتاب یاد شده ، مرحوم فردین به صراحت ، مرگ تختی را خودکشی ذکر میکند و با توجه به اینکه ایندو قهرمان کشتی بوده اند و در مسابقات مختلف داخلی و خارجی کنار یکدیگر بوده و حتی رفت و آمد خانوادگی داشته اند این حکایت شنیدنی است. فردین میگوید : تختی مشکلات خانوادگی داشت. شدید. با همسرش. با برادرش که در راه آهن کار میکرد و وجهه خوبی نداشت. و همینطور با رژیم شاهنشاهی. عاشق سیاست بود اما همیشه میترسید به آن نزدیک شود.با مصدق حشر و نشر داشت اما نه به وضوح. سن کشتی 30 سال است. او آنچنان که بود نبود. مردم او را بزرگ کرده بودند. بزرگ کردن مردم بخاطر قهرمانی هایش نبود چون مدالهای خیلی جالبی در سطح جهانی نداشت و اکثرا نقره و برنز بود اما چون مردانگی و خصلتهای انسانی داشت او را در حد یک بت بالا برده بودند. این بالا بردن ها باعث شده بود تا اندازه خود تختی هم در این ورطه گرفتار شود. مثلا وقتی دو غلامرضا (شاپور غلامرضا و غلامرضا تختی) وارد استادیوم ورزشی شدند مردم موقع ورود شاپور غلامرضا ساکت بودند و او آمد و رفت گوشه ای نشست. وقتی تختی وارد شد صدای غلامرضا غلامرضا برخاست که به گوش ماموران دولتی و شاپور غلامرضا خوش نیامد. چند دقیقه بعد ماموران ساواک امنیتی او را محترمانه از سالن بیرون بردند (و در واقع بیرون کردند) و این برای تختی خیلی سنگین بود. همه این تحقیر ها ی دولتی و مسایل مشابه او را به حد ناامیدی از زمین و زمان پیش برده بود. بخصوص که دوره کشتی او در سن 30 سال هم سرآمده بود. چندین بار به خود من گفت از دست زمین و زمان میخواهم خودکشی کنم. دیگر خسته ام. و من هربار به او گفتم تو مرد خدا هستی. تو مومنی. این صحبتها مال افراد دیگر است.... در نهایت وقتی خود کشی کرد من تهران نبودم. وقتی برگشتم دیدم هفت هشت بار به منزل زنگ زده. شب زنگ زده. فردایش هم جنازه تختی پیدا شد. آن شب شب تلخی برای او بوده و دنبال یک دوست برای درد دل میگشته و وقتی همه درها رو به روی خود بسته دیده کاری را کرده که نباید...
مرحوم دکتر هوشنگ کاووسی پس از فوت محمدعلی فردین در ماهنامه فیلم افشا کرد که تمام مخارج کفن و دفن تختی را فردین تقبل کرد و به مرحوم کاووسی سپرده بود که تا وقتی زنده ام پرده از این راز برداشته نشود. RE: آورده اند که ... - پیرمرد - ۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹ (۱۳۹۴/۳/۲۳ صبح ۰۸:۲۳)منصور نوشته شده: چنانچه همۀ کاربران محترم می دانند، شخصاً آغازگر هیچ بحثی نیستم و هیشه سعیم بر آن بوده که از تنشها بکاهم و اگر این پاسخ را به اظهارات سرور بزرگوار جناب منصور می نویسم صرفاً در جهت تبیین واقعیّاتی است که نسل جوان ما در پی سلسله وقایعی از آن بی خبر مانده اند. من به هیچ وجه شخص پرست و مجذوب قهرمانان ورزشی و ستارگان هنری نیستم ولی توجه دوستان را به جواب جناب منصور به دوستمان جناب ژیگا که فیلمهای از نوع فیلمفارسی را فاقد ارزش هنری می دانست فرمودند، جلب می کنم: (۱۳۹۴/۳/۱۶ صبح ۰۸:۰۹)منصور نوشته شده:(۱۳۹۴/۳/۱۲ عصر ۱۲:۳۶)ژیگا ورتوف نوشته شده: شما گفتۀ ایشان را توهین به قشری دانستید که آرزوی رسیدن به آرزوها ، یک شبه پولدار شدن ، داشتن چهره ای زیبا که جنس مخالف در برابرش کرنش کند ، مردانگی و صلابت در برابر ظلم ، وفای به عهد ، خوشبختی و ... مردم ما تمام این خصلتهای ستوده را زمانی در هیبت فردین می دید. آیا تمامی مردم ما ذائقه شان ملک مطیعی و فردین بود؟ آیا دیگرانی که به سینما نمی رفتند مردم ما نبودند و می توان به قهرمان آنها اهانت کرد؟ امّا این ادعای فردین و بهمنش توهین به مردمی است که تختی اسوۀ مردانگی و زبان مخالفت آنان با حکومتی است که امثال بهمنش و فردین نه تنها با آن مشکلی نداشتند بلکه در آن رشد یافتند. توهین به مردمی که فکر می کردند و در هپروت یک شبه پولدار شدن نبودند، توهین به مردمی که از ظلم نفرت داشتند و نفرتشان از فحشا و فساد حکومت پهلوی را در سیمای تختی نشان می دادند. توهین به مردمی که ایرانی به معنی واقعی کلمه بودند. تختی چرا باید دچار افسردگی باشد زمانی که مردم علی رغم 5بار شکستش در رقابت نهایی جهانی هنوز او را دوست داشتند؟ تختی در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن به همراه امامعلی حبیبی نخستین مدالهای طلای تاریخ ورزش ایران در بازیهای المپیک را کسب کرد. او با یک مدال طلا و دو مدال نقرهٔ المپیک، دو طلا و دو نقرهٔ قهرمانی جهان و یک طلای بازیهای آسیایی در فهرست برترینهای قرن فیلا در جایگاه سیزدهم قرار دارد. او یکی از سه کشتیگیر ایرانی (در کنار امامعلی حبیبی و عبدالله موحد) است که تصویر آنها در تالار افتخارات فیلا نصب شده است. چه کسی تضمین داده که بهمنش و فردین راستگو هستند و محضاً لله این سخنان را گفته اند؟ اگر فردین آنقدر جوانمرد بود که در خفا خرج کفن و دفن تختی را داده هوشنگ کاووسی از کجا می دانست و چرا فردین از او نخواسته بود که هیچگاه این موضوع را فاش نکند؟ آیا واقعاً جنازۀ تختی 37 ساله بر زمین می ماند؟ آیا بهمنش و فردین پلیس جنایی بودند یا پزشک کالبد شکاف در پزشکی قانونی، که فهمیده بودند تختی خودکشی کرده و به قتل نرسیده؟چرا فردین نباید به تختی که در میدان کشتی به پهلوانی رسید، حسادت کند زمانی که خودش در کشتی و میدان مردانگی موفقیّتی نیافت و با رقصیدن و حرکات ناشایست و خارج از عرف در فیلمها مشهور شد؟(من قصد توهین به فردین را ندارم و این چیزی است که می توانید در فیلمهای وی ببینید)، تختی اعتقادات مذهبی قوی داشت و تمام افتخارات و نشان های خود را وقف آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام کرده بود و یک فرد مذهبی که به آخرت معتقد است چنین در برابر مشکلات تسلیم نمی شود، و حتّی مهدی اخوان ثالث نیز در شعر خوان هشتم او را مقتول دستگاه ساواک می دانست. هر کدام از کاربران محترم این کافه فقط و فقط اگر یک زندانی سیاسی دوران پهلوی را از نزدیک بشناسند و شکنجه های وحشیانۀ آنها را بشنوند و ببینند، می فهمند که از حکومت ها نه تنها قتل جوانمردان که هزار جنایت فجیع تر برمی آید. در حکومتی که کتاب داستانی خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ به به علت ماهیت انقلابی اش ممنوع الطّبع بوده، و فیلم محمّد رسول الله تنها به علّت یکی دو صحنه تظاهرات در مکّه اکران نشده، زنده بودن تختی که خاری در چشم شاهپور غلامرضا پهلوی بوده چگونه تحمّل می شده است؟ این چه مجموعه ای در مخالفت با تحرّکات سیاسی مردم ایران در زمان مصدّق است که از سمت افراد معلوم الحالی چون خسرو معتضد و سرسپردگان سابق دستگاه پهلوی در این زمان شکل گرفته و هر دم از این باغ بری می رسد؟ و عجیب این است که ایشان در صدا و سیما و دستگاه فرهنگی امروز ما دارای تریبون نیز می باشند؟ امّا در انتها عرض می کنم، برای از بین بردن یک قهرمان، که تاریخ گواه پاکی اوست، این گفته ها کافی نیست و همه می دانند: سنگ بد گوهر اگر کاسۀ زرّین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود مصرّاً تأکید می کنم که منظور از این شعر جناب منصور که تنها راوی روایت دیگران است، نمی باشد بلکه منظور کسانی هستند که در زمان زندگی و اوج محبوبیت تختی جرأت دم برآوردن در مقابلش را نداشتند و امروز بعد از 40-50 سال به قبر بی دفاع او لگد می پرانند. RE: آورده اند که ... - منصور - ۱۳۹۴/۳/۲۴ صبح ۰۹:۲۲ (۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده: دوست ارجمند پیرمرد گرامی سنی از شما گذشته است. انتظار آرامش از دوستان کهل و باتجربه برای دوستان جواب انتظاری واهی نیست. جوگیر و احساسی شدن صحبتهای سنجیده را از آدمی سلب میکند. هرچند صحبتهای شما ناسنجیده نیست اما با طمانینه بیان نشده است. بعنوان مثال اینهمه کلمه ی "توهین" در یک پاراگراف از خود بجا میگذارید و آنرا مذمت میکنید اما در انتهای همان پاراگراف خود به فردین و بهمنش تهمت و افترا می بندید که امثال اینها از آنجا که با رژیم شاهنشاهی مشکلی نداشتند توانستند در آن محیط رشد کنند. معتضد را فلان می نامید و دکتر کاووسی را بهمان . صغیر و کبیر را با جاروی احساسات خود در زباله دانی ذهن خود جمع میکنید تا تختی را تطهیر کنید . بدون شک مطابق با گفته شما تختی نیازی ندارد برای تطهیرش دیگران را زایل کنیم تا از پله های سوخته آنها کسی چون تختی را بالا ببریم. لحن شما مرا یاد 16 سال پیش خودم انداخت. در اولین فاروم فارسی(ایرانکلیک). صحبتهای ما در آنجا حول مباحث مذهبی و دینی بود. بحث بین من و یک دوست اهل تسنن از عربستان بود که فارسی هم میدانست... ناگهان یک نفر با نام کابری لامذهب از در بدر آمد و نوشت : این علی علی که شما همش به بوغ و کرنا میکنید یک آدم قد کوتاه خپل گردن کوتاه بوده است! ... عرق سردی به پیشانی من نشست. ضربان قلبم به 150 رسید و شب تا صبح نخوابیدم . به مقدسترین داشته های ذهنی ام در خصوص ائمه و سرو و سالار آنها توهین شده بود وووو .... بعد ها یاد گرفتم بر سر هیچ داشته ای تعصب نورزم. تعصب فرصت شنیدن را از انسان میگیرد. شنیدن چیزهائی که خلاف نظر باورهای ماست. (۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده: چرا فردین نباید به تختی که در میدان کشتی به پهلوانی رسید، حسادت کند زمانی که خودش در کشتی و میدان مردانگی موفقیّتی نیافت و با رقصیدن و حرکات ناشایست و خارج از عرف در فیلمها مشهور شد؟ (من قصد توهین به فردین را ندارم و این چیزی است که می توانید در فیلمهای وی ببینید) در مسابقات جهانی 1954 توکیو (جائی که توفیق جهانبخت ، عباس زندی ، غلامرضا تختی ،احمد وفادار ، محمدعلی فردین و ... حضور داشتند ، فردین مدال نقره گرفت و تختی چهارم شد. بد نیست دوستان ما کتابی که ایوب شهبازی (از دست اندرکاران پشت صحنه سینمای ایران در پیش از انقلاب ) طی سالهای اخیر و در 2 جلد به طبع رساند را نگاهی گذرا کنند. من در مورد فساد در پشت صحنه و روی صحنه فیلمهای آبگوشتی فیلمفارسی صحبتی نمیکنم (همچنانکه همگان از آن آگاهند) ، در چنان محیطی که هرکدام از هنرپیشه های درجه اول تاریخ سینمای ایران (که من بخاطر حفظ آبروی آنها نامی از آنها نمیبرم) با عوامل رو و پشت صحنه رفاقت در حد زن و شوهری داشتند بدون آنکه نسبتی با هم داشته باشند فردین در سن 18 سالگی ازدواج کرد و همچون پل نیومن به همسر خود وفادار ماند. همسری که در همان سالها توفیق حج را هم داشت . او هرگز در دو فیلم متوالی با یک بازیگر زن همبازی نشد تا مبادا صحبتی ناشایست تحت عنوان بهتان و افترا به او بسته شود. شهبازی خاطرات متعددی را از رفتار فردین با زنهای همبازی اش در فیلمها در ماهنامه فیلم که همزمان با درگذشت فردین منتشر شد ذکر میکند. بعنوان نمونه آنکه بارها دخترکانی نجیبی که به قصد سودای بازیگری به این سینما از شهرستانها و روستاها جذب استودیوها میشدند را با نصیحت خود (که اینجا جایگاه افراد پاک طینت نیست) به دیار خودشان بازمیگرداند و هکذا. بسیاری از بازیگران درجه دوم و سوم سینمای پیش از انقلاب که امروز بعنوان بازیگران نقش اول جایگاه خود را در سینمای ایران تثبیت کرده اند و سالهاست جا نماز آب میکشند ، آنقدر حرکات وقیحانه داشته اند که اینروزها کسی به حرمت موهای سفیدشان دیگر صحبتی از آن حرکات نکند. کافی است به عکسهای مبتذل و برهنه سینمای پیش از انقلاب نگاهی بنیندازید تا ببینید چه کسانی را رویت خواهید کرد که اینروزها در اوجند و کسی حتی بدانها نمیگوید بالای چشمت ابروست اما فردین چنین نبود. او به مدد همان روحیات کشتی هرگز به ناموس دیگران نزدیک نشد و میتوان از تک تک عوامل پشت صحنه فیلمهای سینمای پیش از انقلاب چنین حقیقتی را استعلام کرد. وقتی از او سوال شد چرا پس از انقلاب همچون دیگران از ایران مهاجرت نکردی گفت : من هرگز خطائی نکردم و تاریخ گواه منست. آنها که رفتند یا به لحاظ اخلاقی مشکل داشتند یا مالی و یا برای کلاس گذاشتن رفتند و شان و شعور من ازین چیزها مبراست. دوست ندارم جائی غریب زندگی کنم که دخترم دست یک نره خر را بگیرد و به خانه آورد و بگوید این بوی فرند منست . یا پسرم با هرزه ها بگردد و سرافکندگی اش برای من بماند... (۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده: همانطور که شما هم اشاره کردید منصور فقط راوی صحبتهای دیگران بود. روایت با تایید توفیر دارد. من حتی در بین نوشته قبلی یک جمله اضافه کرده بودم که خود موافق و موید این حکایتها نیستم. اما آنرا برداشتم تا در عین خبر تفسیری صورت نگیرد. فلاکت جامعه ما اینروزها همینجاست که ضمن خبر (و نه بعد از خبر) تفسیر هم صورت میگیرد و این از صحت اخبار می کاهد. تفسیرها هماره باید پشت خبرها باشد تا هرکس تفسیر خودش را داشته باشد و مقهور تفسیر مفسر خبر نشود. دوستان قدیمی کافه بیاد دارند که من سالها قبل دیالوگهایی که مرحوم علی حاتمی برای انتهای فیلم جهان پهلوان در توصیف نحوه قتل تختی و اینکه ماموران ساواک چگونه با نردبان، شب هنگام از پنجره اتاق وی وارد شدند و وی را مجبور به نوشتن وصیت نامه کرده او را به قتل رسانده و با صحنه سازی وانمود نمودند که وی خودکشی کرده است را در کافه درج نوشتم . نوشتن آنها گویای انطباق نظر من با شما و مردم بود. ساواک هرگز اجازه حضور تختی را جائی که جماعتی حضور داشت نمیداد و این برای وی ثقیل بود. حکومتها همیشه از قهرمانهایی که در دل مردم جای دارند واهمه داشته اند. یک اشارت آنها کافی است تا حکومتی برباد رود. بنابراین قهرمان کُشی شیوه کاری سیاسی کارهاست. آنها هرگز اجازه نمیدهند کسی محبوب دلها بماند. سیستم هر اریکه ای بر این اساس است که قهرمانها نباید در اوج ، سر سالم به گور برند. باید با انگی و باسمه ای از وجهه آنها کاست تا حتی از مرده آنها بت ساخته نشود و این سیستم روی تختی هم اجرا شد. (۱۳۹۴/۳/۲۳ عصر ۱۲:۲۹)پیرمرد نوشته شده: فیلم محمد رسول الله (پیام) محصول 1977 یا 1356 است اما درست در ایام آغازین انقلاب در ایران از طرف شخص بنام محمد زاده و با وساطتت مجتهدی خریداری و پس از دوبله در سینماها اکران شد. شعار "دیو چو بیرون رود فرشته درآید" که در انتهای فیلم از زبان راوی فارسی فیلم (فریدون فرح اندوز) ادا میشود یک جمله تحریف شده اضافی است که به مقتضیتات شعارهای انقلابی آنزمان به فیلم اضافه شد.مضاف بر قصه ی غدیر خم که به هیچ عنوان در نسخه اصلی وجود ندارد. تولید این فیلم 1977 است اما در سال 1978 اکران جهانی شد که البته در سطح بین المللی توفیقی نداشت. اکران این فیلم در سطح بین المللی همزمان با سال انقلاب در ایران بود و سینماها رو به تعطیلی میرفت. صحبتی که فرمودید مستند تاریخی ندارد چراکه مجتهدی که همکلاس مصطفی عقاد در آمریکا و از عوامل پشت صحنه فیلم بود و در کنار وی شهریار روحانی پردازش موسیقی آنرا در کنار موریس ژار انجام میداد اذعان دارند که فیلم در همان سالهای تولید در ایران نمایش داده شد و اکران یا عدم اکران آن ربطی به دوره پیش از انقلاب به هیچ عنوان ندارد. ---------------- رخصت دهید حق کلامی هم در خصوص صحبتهای قبلی در مورد سینمای پیش از انقلاب ادا شود . دوست گرامی ژیگا ورتوف نوشت که نکته جدیدی در صحبتهای من نبوده است. او به مفهوم موزه که در بین صحبتها بدان اشاره کردم هرگز توجهی نکرد. کلی تر عرض کنم به شخصه دل خوشی از سینمای پیش از انقلاب ندارم. فیلمها به لحاظ سینمائی بسیار ضعیف اند. فیلمنامه ها بسیار ضعیف و نصفه نیمه است. بازیها ، گریمها ، صحنه پردازیها ، دکوپاژها ، فلمبرداریها ، کارگردانی ها همه و همه ساده و بدوی هستند. خیلی ساده. سینمای پیش از انقلاب صرفا یک سری سایه ها از آدمهاست که میگویند و میخندند و راه میروند و زندگی میکنند. موضوعات پیش افتاده اند. ساختارها کلیشه ای و شعاری است... منصور همه اینها را میداند. خیلی بهتر از هرکسی. هرگز در طول سالها حضورم در کافه از هیچ فیلم ایرانی پیش از انقلاب دفاع نکردم. حتی از گاو. حتی از قیصر. حتی سلطان قلبها و گنج قارون و خشت و آیینه و شب قوزی و گوزنها. اگر نکته ای را یادآور شدم محض اطلاع دوستان بوده و نه دفاع. هرگز به صراحت سنگ فیلمی را به سینه نزدم . با آثار با ارزشتر سینمای پیش از انقلاب کاری ندارم چون موضوع کلام من نبود . همه نوشته های من درخصوص فیلمهای خارجی بوده و هست... اگر آنجا از سینمای پیش از انقلاب دفاع کردم صرفا بخاطر دو مبحث بود. اولی را که دوستان متوجه شدند. دفاع از شخصیت فردین . کسی که نه ایرج قادری میتواند شبیهش باشد ، نه رضا بیگ ایمانوردی ، نه سعید راد و نه هیچ هنرپیشه دیگری. او هرچه که بود نمادی از آرزوهای سینماروهای آنزمان بود و به همین خاطر شایستگی دفاع را داشت. در همین حد و نه بیشتر. مبحث دوم (که همانگونه که گفته شد ژيگا توجهی به آن نکرد) بحث نگهداری از آثار هنری و آثاری است که به اسم هنر (حال هرچه که باشد) تولید شده اند. مطالعه تاریخ هنر بدون مطالعه آثار حتی بی ارزش و کم ارزش فاقد اعتبار است. اگر همه ی شبها قدر بودی شب قدر بی قدر بودی. بدون شک اگر همه آثار سینما در اوج بود که دیگر سینمای ارزشمند ارزشی نداشت. رگه های طلا را در بین شن و ماسه ها باید پیدا کرد . اگر همه سنگها طلا بود که دیگر طلا ارزشی نداشت. باید سنگها را کنار طلا دید تا به ارزش آنها پی برد. باید شوهر پاستوریزه را در کنار ناخدا خورشید دید تا فهمید از کجا به کجا رسیده ایم. از ساختن تا رسیدن فرسنگها فاصله است. اینکه گفته میشود نگهداری این آثار پشیزی نمی ارزد صحبت عاقلانه ای نیست. حتی صحبتی احساسی هم نیست. درست است که ما داخل ظروف موزه آب نمیخوریم اما آنها را نگه میداریم. عده ای دوست دارند آنها را نگه دارند و هر روز آنها را بیاد روزهائی که فکر میکردند و فکر میکنند ارزشمندند نگاه کنند. احترام به نگاه انسانها (هر نوع نگاهی که باشد) خود ارزشمند است. حتی مطالعه مشکلات روانی مردم (که ژیگا بدان اصرار دارد) در کنار مطالعه این فیلمها و سایر عوامل و نمادهای دیگری که روی این رفتارها موثر یا بازتابی از آنها هستند کامل خواهد بود. ایرانیها ملتی خاطره باز هستند. اگر شما در کودکی تیرکمانی داشته اید که با چوب و تیوب اتومبیل درست میشد اگر در قرن اتم مشابه آن تیرکمان را پشت ویترین ببینید شک نکنید خواهید خرید. اینکه دیگران به شما بخندند جائی که تفنگهای ساچمه ای هست دیگر چه نیازی به تیر کمان و فلاخن دارید علت خاصی ندارد جز اینکه رجعت به یادها و یادگارهاست. حکایت فیلمهای ایرانی را از این منظر هم میتوان دید که ژیگا (به اشتباه ) بدان نام روانی بودن ایرانیها نام مینهد. حقیقت اینست که از بسیاری از داشته ها و نداشته های ما (از اعتقاد به خرمهره و مهره مار بگیرید تا 250 رسم و عادت در عروسی و مرگ و همینطور عشق به چیزهائی که بعضا باعث مضحکه بودن ما نزد روشنفکران و غربیها میگردد) ریشه در فرهنگ ما دارد. RE: آورده اند که ... - ژیگا ورتوف - ۱۳۹۴/۳/۲۴ عصر ۰۹:۲۰ هفتۀ گذشته در جلسه ای که برای بزرگ داشت و بررسی کارنامه عزت الله فولادوند برگزار شده بود در میان صحبت های محمد مالجو آقای فولادوند از جا بلند شده و به پشت تریبون رفته و مشت محکمی بر میز می کوبد بطوری که لیوان آب واژگون می شود و با چهره خشماگین فریاد می زند : در نمایشنامه گالیله برتولت برشت دیدگاهی در مورد قهرمان مطرح می شود . گالیله در مقابل شاگرد خود که می گوید مردم به قهرمان نیاز دارند ، می گوید « بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد » .طلوع و غروب تختی در مقطعی از تاریخ معاصر ما شکل گرفت که حنجره مردم بعد از یک کودتای نتگین مصادره شده بود. مردم دنبال حنجره ای می گشتند که صدای درون آن ها را انعکاس دهد.بخشی از توده های مردم تختی را به این ترتیب کشف کرده بودند. کسی که در مقابل قدرت زور گردن خم نکرده بود. کسی که مورد وثوق مردم بود و در زلزله بوئین زهرا کمک های خود را با اعتماد بدست وی می سپردند تا به مقصد برساند.کمک ها وقتی جمع آوری شد زیر بار تحویل کمک ها به شیرخورشید نرفت و خود مستقیم برای اهدای کمک ها به زلزله زدگان رفت و اعتماد مردم را پاسخ گفت .در چنین شرایطی هر اتفاقی برای وی می افتاد مردم آن را از جانب نظام تلقی می کردند.همین حالتی که هم اکنون در ابعاد کوچکترش متوجه امثال محـــــــــــــمدنـــــــــوری زاد است . بگمان من نظام فعلی باید بشدت از جان آدم هایی مثل وی حفاظت کند. .با مروری کوتاه در عکس ها و فیلم های راه پیمایی های انقلاب با عکس های بی شماری از تختی بالای دست مردم مواجه خواهید شد.فردین و بهمنش پس از مرگ تختی چرا لال مونی گرفته بودند.؟ برای این که هر حرفی می زدند مثل تف سربالا روی صورت خودشان فرود می آمد . در پیشگاه مردم سکه یه پول می شدند.فردین علیرغم محبوبیت از نوع آبگوشتیش ، چهره ای دوگانه داشت خلوتش با جلوتش یکی نبود.چندان پاک و مطهر هم نبود . ذکر نمونه هم در این جا به مصلحت نیست .سعی کنیم از انسان ها چهره ای بی نقص و ایراد یا کریه و زشت مطلق ارایه ندهیم .سیاه سیاه یا سپید سپید و بیاد داشته باشیم قهرمانان واقعی تاریخ مردمند. RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۴/۱۲ عصر ۰۸:۳۳ بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند و آدمی نمیداند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات ٌ پاره های بودن ٌ آدمیند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیمتر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس! و چنین است که پیش ازآنکه تردید را به تصمیم برسانم، دارم می نویسم: بعضی از کلمات کلمه نیستند، پاره خطی از سرنوشت تو هستند. قطعه ای ازتو، قطره ای ازخون تو… کلماتی که تو را بزرگ کرده اند. وبعضی از کتابـها کتاب نیستند. یک دوره از خاطرات دستهای لـرزان تو بوده اند که در قطع جیبی پنهان می کردی. لابلای برگهای آن قد می کشیدی. بعضی از کتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم می زنند. این کتابها بر گردن تو حق دارند، بلکه واژهای آنها در رگهای گردنت جاری هسـتند. معلم ما بوده اند. معلمانی که بسیار بسیار شاگردان ناشناس دارند که هیچ گاه آنها را ندیده اند. گیرم که آن چند جلسه را هم به کلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مرکب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجویانه نکرده بودم …که جوان بودم ولی جویای نام نبودم. دانشجوی جامعه شناسی بودم و در نتیجه به ادبیات بیشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر کلاس ادبیات معاصر شرکت می کردم. عروض را جند سال پیش از روی چند برگ مجله ای پیدا کرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمی شناختم، تا اینکه اتفاقا مقاله نوعی وزن در شـعر فارسی را مثل یک قاره ناشناخته کشف کردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد. خلاصه یک نوجوان روستایی که دانشجوی آن کلاس هم نبود، آن روز وقت کلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب یادم نیست ولی گویا کلماتی از قبیل شعر ، روایت، سمبولیسم، سیاست، مردم، عـــوام و خواص و …بین ما رد و بدل می شد. شاید بـــرای اینکه می خواستم بگویـم من هم این چیزها را می دانم. و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند. مرا که نگاهم مثل پروانه در فضای باغ او می گشت. مرا که فقط او را می دیدم و نمی شنیدم. و همین که حدیــث مهربانیش روی با من داشت برایم کافی بود. من درآنجا چیزی نگفتم، ولی بعد از کلاس دفتری از سیاه مشقهایم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه دیدار شاعر ٌ لحظه دیدار ٌ فرا رسید. روز زیبایی بود. ومــن باز گویی در جهان دیگری بودم. در سایه مجـسمه فردوسی ایستاده بودم که در آینه نمایان شد / با ابــر گیسوانش در باد و به سان رهنوردانی که در افسانه هـا گویند، گیسوانش را – چو شیری یالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل کیفش دفترم را بیرون آورد و به من داد. ومن از نزدیک به هـمان تصویر دور خیره بودم. همان تصویری که نگاه نوجوانـی مرا بر روی جلد کتابهایش خیره می کرد. لحظه دیدار مثل لحظه دیدار کوتاه بود. * * * مگر می شود به لبها دستور داد که درست در ساعت هشت وسی دقیقه وسی ثانیه یک لبخند سی وپنج درجــه ای بزنند؟ پس زیبا باش، تا تو را بسرایند! دعا کنیم که روزی ، چشم، در دور تکامل خود به نقطای برسد که ذرات زیبایی را در صورت دشمن ببیند. لحظه دیدار ( یادداشتی زیبا از قیصر امین پور ) RE: آورده اند که ... - ژیگا ورتوف - ۱۳۹۴/۴/۲۴ عصر ۰۲:۰۶
عباس بهارلو: وقتی آذر شیوا در آذر 1349 گفت که با یکدو فیلمِ متفاوت تحولی در سینمای ایران حاصل نمیشود، و سینمایی که بالغ بر سی سال «راه خطا رفته باز هم میرود»، و «فیلمهای مبتذل» باز هم ساخته میشوند، و «تماشاگران باز هم به دیدن این خزعبلات میروند، و باز هم کف میزنند، و باز هم هورا میکشند»، بنابراین چارهای نیست جز این که «جلو فیلمهای مبتذل را بگیریم»، میدانست که نمیتواند جلو ساختهشدن چنین فیلمهایی را بگیرد، بنابراین عطای سینما را به لقایش بخشید، چند بسته آدامس دستش گرفت، جلو دانشگاه تهران رفت تا در اعتراضی نمادین نشان بدهد که فروشِ آدامس را به بازی در چنین فیلمهایی ترجیح میدهد؛ اما کمتر کسی به حمایت از او برخاست. دانشجویان، که تحت تأثیر جریانهای سیاسی بودند، اعتنایی به او نکردند، و نویسندگانِ مجلههای سینمایی که در «فیلم و هنر» و «ستاره سینما» قلم میزدند و تحت تأثیر جریان عمومی سینمای ایران بودند اعتراض او را به دلخواه خود پوشش دادند.
تکهی پایانیی جستار «پردهی خونین و آوازِ مست: فضای دههی 1340 خورشیدی در چهار رمان فارسی و هشت فیلم بلند ایرانی»؛ از کتاب «مینویسم: توقف به فرمان نشانهها: از هر دری سخنی»؛ نوشتهی بهروز شیدا RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۴/۲۸ عصر ۰۳:۴۲ «ما مخصوصا در زمان قاجاریه توی یک تاریکی مطلق احمقانه قرار داشتیم. البته خرابی وضع مملکت از دوره صفویه شروع شد. شما میبینید که در زمان صفویه شاه به قزلباش میگوید که شیبک خان را بخور. این را من جعل که نمیکنم. در تاریخ آمده و من هم در تاریخ خواندهام. به دستور شاه مردکه را زنده زنده میخواهند بخورند. خب وقتی یک تمدنِ این جوری هست دیگر جایی برای فهم و فکر باقی نمیماند. آن چند نفر آدمی هم که آن وسطها پیدا میشدند مجبور بودند فرار کنند. شما همین کتاب «رستمالتواریخ» را بخوانید ببینید چه کتاب فوقالعادهای است. تعریفی که این آدم میکند، نحوه تعریف کردنش، از یک مغز عجیبوغریب، حاضر و زبل، حکایت میکند. اما عملش نه، از عمل خبری نیست. اصلا در دوره قاجاریه مملکت چنان وحشتناک خراب میشود که کسانی هم که میفهمند و میخواهند کاری بکنند مأیوس میشوند. مثلا امیرکبیر، امیرکبیر هیچ تقصیر و نقصی نداشته اما به دستور شاه کشته میشود. فقط هم به این خاطر که شاه از او خوشش نمیآمده. وضع هم آنقدر خراب است که وقتی میروند توی حمام فین رگش را بزنند پا نمیشود بزند توی گوش آن مردکه بگوید پدرسوخته تو غلط میکنی برو گم شو و کشتی بگیرد و دعوا کند که آنها مجبور شوند به زور متوسل شوند. نه، هیچکدام از این کارها را نمیکند، برای اینکه آنقدر مأیوس شده که میگوید خیلی خب بزن و تمام کن. بزن و از این فلاکتی که مرا به آن دچار کردهاند راحتم کن. خب این نشان میدهد اوضاع چنان خراب بوده که قوه مقاومت فکر کم شده بوده و برای همین یک آدمی مثل امیرکبیر قبول میکند که توی حمام فین رگش را بزنند. خب وقتی امیرکبیر که یک آدم وحشتناک باهوش و صدراعظم بزرگ و فلان و فلان بوده اینطور تسلیم میشود معلوم است که تمدن خیلی خیلی خراب بوده. خب این تمدن خراب تأثیرش را روی دورههای بعد از خودش هم میگذارد و آثارش باید خرده خرده از بین برود. این را قبلا هم در جایی تعریف کردهام که وقتی به خاطر فیلم «یک آتش» از دربار مرا خواستند، آقای حسین علاء که آن زمان وزیر دربار بود به من گفت: «ممکن است اعلیحضرت باز هم امر بفرمایند که شما به حضورشان برسید. پدرجان از من به شما نصیحت که وقتی به حضور ایشان رسیدید از پدر ایشان تعریف نکنید. از خود ایشان تعریف کنید». خب من اصلا ماتم برده بود که چرا آدمی مثل علاء که هم درس خوانده اروپا بود و هم قبل از اینکه وزیر دربار بشود پستهای سیاسی مهمی داشت، بارها سفیر و وزیر و نخستوزیر بوده، حالا به من میگوید تملق شاه را بگو و ازش تعریف کن. خب چنین چیزهایی تأثیرات همان تمدن وحشتناک عقبمانده گذشته بود.» از : ابراهیم گلستان، مصاحبه با روزنامه شرق، بیست و دوم تیر هزار و سیصد و نود و چهار RE: آورده اند که ... - ژیگا ورتوف - ۱۳۹۴/۵/۲ عصر ۰۳:۴۶
از کتاب سینما تک پاریس تا کانون فیلم تهران رودررو با فرخ غفاری - پرویز جاهد - دو مصاحبه - با نوشتههای سینمایی آقای کاووسی چقدر موافق بودید؟ RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۵/۱۳ صبح ۰۸:۳۲
سروده ای از میکیس تئودوراکیس : برای آلکوس ... وقتی تو دو بار سپس سه بار ُ و بعد دو بار در بزنی ای آلکوس عزیز ُدر اندیشه گریختنت هستم تو را در زندان تنگت میبینم که نخستین رقص را بر مرگ خویش میرقصی ... میلان ۱۹۷۵ ........................................ تولدت مبارک میکیس تئودوراکیس عزیز در گذر سالها از هنر و موسیقی ارزشمندت لذت بردم . چه در این فیلم ها و چه در فیلمهای دیگه . حالا حالا ها سلامت باشی و مانا ... http://s3.picofile.com/file/8204120726/Mikis_Theodorakis_Z.mp3.html و ترک منتخب از موسیقی متن فیلم حکومت نظامی : http://s3.picofile.com/file/8204120126/Mikis_T%C3%A9odorakis_State_Of_Siege.wma.html یاحق RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۵/۱۴ عصر ۱۱:۳۴ به نقل از صفحه فیس + بوک آقای جابر قاسمعلی : برای ثبت در تاریخ خیلی سال پیش ، احتمالا زمستان سال 71 یک کپی از این نامه ی تایپ شده به دستم رسید و من آن را در آرشیو شخصی ام حفظ کردم تا امروز . چند روز پیش لابلای نوشته ها و کتابها و مجلات دوباره این نامه را دیدم . به نظرم آمد بد نیست شما نیز این نامه را تا به آخر بخوانید . نامه را از ابتدا تایپ کردم و کوشیدم شیوه نگارش استاد ( حتی علامت گذاری ها ) به تمامی در آن لحاظ شود ، جز دو جا که درستِ لغت به روشنی بر من معلوم نبود و من آنها را درون این علامت [ !؟ ] آورده ام . اداره کل امور سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تهران ـ پانزدهم آبان 1371 ـ بهرام بیضایی RE: آورده اند که ... - ژیگا ورتوف - ۱۳۹۴/۶/۱۴ عصر ۰۱:۴۸ روایت آن شانزده سیلی برگونه پریشادخت شعر معاصر در زیر نوشته بیژن بیجاری را بخوانیم : نوشته بیژن بیجاری RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۶/۱۹ صبح ۰۶:۴۰ بخشهایی از متنی که گدار برای تروفو نوشته است: « ... روزهایی را به یاد می آورم که در میدان پیگال می گذراندیم، روزهایی که از سینما بی کینی بیرون می زدیم، یا از پله های سینما آرتستیک پایین می آمدیم و سیگارهای ارزان قیمت می خریدیم. روزهایی را به یاد می آورم که رفته بودیم تماشای فیلمی از ادگار اولمر، رفته بودیم تماشای فیلمی از ژاک دانیل نورمن ( یا کلودین دوپویی! یا تیلدا تامار! ). روزهایی که به جیب نامادری ام دستبرد زده بودم. یک جوری باید پول بلیت سینمای روز بعد را کنار می گذاشتیم. چیزی که ما را مثل لب ودندان به هم پیوند می داد، چیزی که برای ما قدرتی بیش تر از بوسه های دروغین داشت، همین فیلم هایی بود که روی پرده می رفتند، همین پرده ی سینما. دیواری و پرده ای می خواستیم تا از دست زندگی رها شویم. همین دیوار بود که افتخارات را پیش روی ما می گذاشت، همین دیوار بود که شکوه از آن می بارید، همین دیوار بود که آویزهای دیدنی اش هوش از سر ما می ربود، همین دیوار بود که بیانیه های آتشین را پیش چشم های ما می گذاشت و ما بودیم که این دیوار را پر می کردیم، با صداقت مان، و مهری که به سینما داشتیم. رب النوعی می خواستیم که سر تعظیم و ارادت پیش پایش فرود آوریم و اندک اندک برای این که اولین قربانی نباشیم و مارا زودتر از دیگران نخورند، یک دیگر را دریدیم و خوردیم. زندگی را از سینما آموختیم و زندگی هم درست مثل گلن فورد فیلم فریتس لانگ از ما انتقام گرفت. نامه های فرانسوا تروفو نامه های پسرکی است که بدبختانه آداب نوشتن را نمی دانست. اما همین نامه ها نشان می دهند چگونه چیزهایی که می گوید در برابر چیزهایی که نمی گوید و دیده می شوند پیروز می شود. همین است دقیقا. می بیند. این رنج های ماست که زبان باز می کند و می گوید و می گوید و می گوید. اما این زجرها انگار از دل سینمای صامت بیرون پریده اند. هستند و ادامه دارند، ولی صدایی ندارند. شاید فرانسوا مُرده باشد، شاید من زنده باشم. ولی چه فرقی می کند؟ » منبع: مجله ی تجربه RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۶/۳۰ عصر ۰۸:۳۶ پاییز به روایت جلال : هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم... RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۱۰/۸ عصر ۰۸:۵۲ آورده اند که : ﺹ ۹۲۳ ﮐﺘﺎﺏ " ﭼﮑﯿﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ RE: آورده اند که ... - دن ویتو کورلئونه - ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ عصر ۰۳:۳۹
آورده اند که : ديگو آرماندو مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتياد در تيمارستان بستری بود، وقتی مرخص شد حرف قشنگی زد: اونجا ديوانه های زيادی بودند، يكی ميگفت من چگوارا هستم همه باور ميكردن، يكی ميگفت من گاندی ام همه قبول ميكردن. ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم همه خنديدن و گفتن هيچ كس مارادونا نميشه. اونجا بود كه من خجالت كشيدم كه چه بر سر خودم آوردم... RE: آورده اند که ... - دزیره - ۱۳۹۴/۱۰/۲۹ صبح ۱۰:۰۹ (( یک وقت در میدان مخبرالدوله دو تا ساعت بود که شهرداری نصب کرده بود. یکی رو به جنوب، یکی رو به شمال. این دو تا ساعت هیچ وقت نمیشد که با هم مطابق باشند. اغلب یکی دو ساعت با هم تفاوت داشتند. خدا رحمت کند مرحوم محمد مسعود را، یک وقت در روزنامه مرد امروز نوشت: هر وقت این دو ساعت با هم میزان شوند، کار این مملکت هم اصلاح خواهد شد. این نکته انقدر ظریف بود که دهان به دهان می گشت و شهرداری چون دید واقعا نمیتواند این نقص را رفع کند، برای رهایی از شماتت مردم، اول کاری که کرد، ان ساعتها و ستون ساعتها را از میدان برداشت. حاجی مرد و شتر خلاص! ................................................................................................ بعقیده من، معجزه کشور سوئیس در بانکداری و ثبات اقتصادی ان نیست، در ثروت مردمش نیست، در این که تورم در انجا از همه کشور ها کمتر است نیست، در بی طرفی نیست، در عدم شرکت در جنگ نیست، در اب و هوا و نظافت و لطافت و ادب مردم ان نیست، در هیچکدام نیست. معجزه سوئیس در این است که بیش از پنجاه عدد ساعت با قیافه های مختلف فقط و فقط در در سالن فرودگاه ان هست و هیچ کدام از این ساعتها حتی یک ثانیه با هم تفاوت ندارند و همه یک وقت را نشان میدهند... ))برگرفته از کتاب هزارستان ، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، صفحه 11 RE: آورده اند که ... - دزیره - ۱۳۹۵/۱/۸ صبح ۰۹:۰۷ (( یک وقت استاد حنّانه موسیقی دان پایش را توی یک کفش کرده بود که ویولن ساز ایرانی نیست و باید از دور موسیقی ایران خارج شود، و برنامه های تلویزیون ایران را بر همین مبنا قرار داد. من همانروزها نامه ای نوشتم به تلویزیون - که توسط ژاله کاظمی گوینده خوش کلام وقت تلویزیون ، عینا در تلویزیون خوانده شد - و متاسفانه اصل نامه را در اختیار ندارم که الان در اینجا چاپ کنم. خاطرم میاید که یک جمله ان نامه این بود که : اقای حنّانه، فرض کنیم ویولن را به کلی از موسیقی ایرانی کنار گذاشتید و دست یاحقی ها و بدیعی ها و حسین خان و تجویدی ها را از اهنگ سازی کوتاه کردید شما با زنگ شترِ صبا چه خواهید کرد؟ و جواب صبا را در روز قیامت چه خواهید داد؟ و مردمی را که این زنگ شتر ( سه گاه ) یا زردملیجه ( دشتی ) تا قیامت در گوش ان ها زنگ خواهد زد چگونه راضی خواهید کرد؟ البته گاهی این فلسفه هم قوت پیدا میکند که " چهل چراغها را باید خاموش کرد تا تک چراغها روشن بماند! " )) برگرفته از کتاب نای هفت بند محمد ابراهیم باستانی پاریزی - پاورقی صفحه 503 RE: آورده اند که ... - آقای همساده - ۱۳۹۵/۱/۲۳ صبح ۱۱:۳۲ روزي صلاح الدين ايوبي فرمانده مسلمانان در جنگهاي صليبي به خاطر كمبود بودجه نظامي نزد شخص ثروتمندي رفت تا شايد بتواند پولي براي ادامه جنگهايش بگيرد ان تاجر مبلغ مورد نياز فرمانده مسلمانان را به او پرداخت كرد صلاح الدين موقعي كه خواست از خانه بيرون برود رو به ان مرد نمود و پرسيد به نظر شما بين سه دين يهود و مسيح و اسلام كه با هم در جنگ هستند حق با كداميك است ان تاجر بزرگ گفت بشين تا يك داستان برايت بگويم بعد خودت نتيجه گيري كن بر گرفته از كتاب تاريخ ويل دورانت RE: آورده اند که ... - سروان رنو - ۱۴۰۱/۳/۱۹ صبح ۱۰:۵۰ ناصرالدین شاه قاجار در سومین سفرش به اروپا از کارخانهها و مراکز صنعتی دیدار کرد. وی در آلمان برای نخستینبار در یک کارخانه تولید وسایل برقی، پنکه دید که البته مدتی قبل در اروپا اختراع شده بود. شاه قاجار درباره مواجهه با این وسیله جدید در سفرنامهاش نوشته است: «کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بوهای دیگر و ما حرکت میکردیم همه را میدیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد میوزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده میکرد. ما تعجب کردیم از کجا باد میآید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساختهاند، با الکطریسیطه [الکتریسیته: نیروی برق] حرکت میکند با سرعت زیاد و احداث باد میکند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت چرخ میایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم میشود، باز انگشت میگذارند به حرکت میآید، بهشت میشود. خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم. باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه [جامه نیمتنه] را خوب حرکت میداد. گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن [سیمون: صاحب کارخانه] گفت میسازم و میفرستم». پنکه سفارشی ناصرالدین شاه مدتی پس از بازگشت وی از سفر فرنگ بالاخره به ایران رسید. این پنکه در کاخ گلستان که سیمکشی برق داشت، نصب شد. بعدها چهار پنکه دیگر هم برای استفاده در اندرونی و حرمسرای کاخ سفارش داده شد. استفاده از پنکه برای مردم عادی حدود ۵۰ سال طول کشید. منبع : سایت تاریخ ما
RE: آورده اند که ... - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۴/۸ صبح ۱۰:۴۸ آوردهاند که نوشیروان عادل را در شکار گاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: «نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.» گفتند: «از این قدر چه خلل آید.» گفت: «بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.» اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی بر آورند غلامان او درخت از بیخ زنند لشکریانش هزار مرغ بر سیخ “سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان” بیضه به معنای تخم مرغ یا سایر پرندگان است. RE: آورده اند که ... - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۴/۲۱ صبح ۰۸:۳۸ آورده اند که روزی «تی میریازوف» دانشمند روسی در یکی از میدان های شهر مسکو قدم می زد.یکی از دستیارانش که همراه او بود، متوجه شد که بر هیچ یک از بوته های گل کنار میدان گلی وجود ندارد و برای اظهار فضل گفت: «استاد، چه فکر می کنید؟به نظر شما چه عنصری در خاک این جا می نیمم است؟» «تی میریازوف» پاسخ داد: «درباره می نیمم چیزی نمی دانم، اما فکر می کنم دزدان در این جا ماکزیمم بوده اند.»... RE: آورده اند که ... - کلانتر چانس - ۱۴۰۳/۸/۲۰ صبح ۰۹:۲۲ آورده اند که: یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید «التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع[1]». هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری ازو به سلامت بماند؟ گفت: «اگر از مه رویان به سلامت بماند از بدگویان نماند.» شاید پس کار خویشتن بنشستن «گلستان، سعدی» [1] خرما رسیده است و نگهبان باغ مانع نیست. RE: آورده اند که ... - کلانتر چانس - ۱۴۰۳/۸/۳۰ عصر ۰۲:۵۳ آورده اند که... فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی در مُناکِحت او رغبت نمینمود. زشت باشد دَبِیقی و دیبا که بود بر عروس نازیبا فیالجمله، به حکم ضرورت عَقْدِ نِکاحش با ضَرِیری ببستند. آوردهاند که حکیمی در آن تاریخ از سَرِنْدیب آمده بود که دیدهٔ نابینا روشن همیکرد. فقیه را گفتند: داماد را چرا عِلاج نکنی؟ گفت: ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد؛ شویِ زنِ زشتروی، نابینا بِه. گلستان سعدی، باب دوم، در اخلاق درویشان توضیح:جامهٔ دبیقی (محصولِ شهر دَبِیق در مصر) و حریرِ نگارین بر بالای عروسِ زشت، نیکو نیاید. RE: آورده اند که ... - Dude - ۱۴۰۴/۷/۲۰ عصر ۰۱:۲۸ درود آورده اند که، در آپارتمان کوچکی در نیویورک، دو کارگردان ایتالیایی الاصل، مقابل تلویزیون در حال پخش زنده چهل و سومین بزم اسکار، نشسته بودند. جایزه "بهترین فیلمنامه اوریجینال" قرار بود نزدیک پایان مراسم اهدا شود، بنابراین کوپولا تا آن لحظه روی صندلیش آرام نداشت. و ... لحظه سرنوشتساز فرا میرسد. جورج سیگال و سارا مایلز، ستارگان دوران خود، روی صحنه میآیند. پس از چند شوخی معمول و اعلام نامزدها ، مایلز پاکت را باز میکند و کمی هیجان زده، اما با شوق نام برنده را می خواند. اسکورسیزی به سمت دوستش برمیگردد و میپرسد: «و چطور میخواهند بعد از گرفتن اسکار اخراجت کنند؟» آن شب و آن تندیس فیلمنامه، کوپولا را در جریان پرتنش ساخت فیلم "پدرخوانده" نجات داد. تا آوریل 1971، چندین صحنه از فیلم را فیلمبرداری کرده بودند، اما کوپولا، هر لحظه ممکن بود کنار گذاشته شود. تهیهکنندگان فیلم به شدت از هر کاری که او با فیلم میکرد، بدشان میآمد. در آن زمان، کارخانه رؤیاسازی از رمق افتاده بود، و بازار سینما از رونق. و راه یافتن کارگردانان، بازیگران، فیلمبرداران و فیلمنامهنویسان جوان، تقریباً غیرممکن به نظر میرسید. کوپولا اولین گام خود در سینما را مدیون راجر کورمن- پادشاه فیلمهای بی کیفیت (B-Movie)- که از استخدام دانشجویان جوان، نمیترسید و کارهای مختلفی به آنها می سپرد، بود. برای مثال، کوپولا در ابتدا مشغول بازتدوین فیلمهایی از شوروی برای اکران در آمریکا بود. کورمن حق پخش فیلمهای کمسروصدای اروپایی را، ارزان میخرید، صداگذاری میکرد، برخی صحنهها را دوباره میچید یا فیلمبرداری میکرد و در سینماهای درجه دو با عنوان جدید و اغلب با داستانی جدید اکران میکرد. کورمن پس از مدتی، به کوپولا اجازه داد اولین فیلم بلند کامل خود را کارگردانی کند. و از او خواست که، نسخه کمبودجه خودش از "روانی" هیچکاک را بسازد. و اولین فیلم کوپولا، فیلم ترسناک سیاه و سفید بسیار ارزان و آشفته "جنون 13" شد. تا پیش از "پدرخوانده"، کمدی "تو حالا پسر بزرگی شدهای" با وجود حضور در جشنواره کن، در گیشه شکست خورد. موزیکال "رنگینکمان فینِیان" اندکی سود آورد، اما رابطه کوپولا با استودیوی وارنر را خراب کرد. و درام شاعرانه "مردان باران" چنان شخصی و کمخرج بود که تماشاگر عام، بی اعتنا از کنارش گذشت. کوپولا بههمراه دوستش جورج لوکاس، به سانفرانسیسکو رفت،تا شرکت مستقلی به نام American Zoetrope تأسیس کند. اما کوپولا در آغاز دهه 70 با بدهیهای فزاینده American Zoetrope روبرو بود. و شکست سنگین فیلم نخست لوکاس، "THX 1138"، تیر خلاصی شد بر پیکر نیمه جان زوتروپ. تماس از استودیو پارامونت او را در اتاق مونتاژ، جایی که همراه لوکاس مشغول بازسازی "THX 1138"بودند، غافلگیر کرد. در ابتدا، نمیخواست "پدرخوانده" را کارگردانی کند، که این موضوع رابرت اوانز (تهیهکننده) را بسیار عصبانی کرد. اوانز نمیتوانست باور کند که این کارگردان جوان با اعتبار مخدوش و با فیلمهای عجیب و غریب هم، بمانند کارگردانهای معروفتر، پیشنهادش را رد کند! به قولی: "هر فیلم مجموعهای از اتفاقهای نامحتمل است که تنها وقتی کنار هم مینشینند، معنا پیدا میکنند." و در مورد "پدرخوانده"، این جمله کاملاً درست بود. بیشتر کسانی که در پروژه حضور داشتند، از همان روزهای نخست، مطمئن بودند که دارند در فیلمی شکستخورده کار میکنند. بعضی از مدیران پارامونت مطمئن نبودند که فیلم برای تماشاگران عام جذاب باشد. "آل پاچینو" بعدها در چند مصاحبه گفته بود: "فکر میکردم داریم بدترین فیلم تاریخ سینما را میسازیم!" حتی خود کوپولا فکر میکرد که بر اساس یک رمان جذاب، یک فیلم گانگستری گفتگو محور و خوابآور ساخته است که، کمتر کسی تا انتها تماشایش خواهد کرد. اولین اختلافات بین کوپولا و اوانز (تهیهکننده پارامونت) از همان مرحله طراحی کلی فیلم آغاز شد. اوانز میخواست فیلمی سریع، سرگرمکننده و پرسود بسازد. چیزی که بتواند تا وقتی تب رمان "پدرخوانده" فروکش نکرده، به بازار بیاید. اما کوپولا نگاه کاملا متفاوتی داشت. او تحت تأثیر سینمای اروپا، میخواست فیلمی اصیل، غنی و از نظر جزئیات تاریخی دقیق بسازد. کوپولا اصرار کرد که فیلم در نیویورک فیلمبرداری شود. که گرانتر بود. استودیو اصرار داشت که به سنت لوئیس بروند. دومین تصمیمی که کوپولا اجازه اش را نداد، انتقال وقایع کتاب از دهه 40 به دهه 70 بود. این هم هزینه تولید فیلم را کاهش میداد، زیرا لازم نبود خودروهای مربوط به 30 سال قبل اجاره شود، دکورها تغییر کند و لباسهای خاصی مطابق مد دوران گذشته دوخته شود. اوانز از نحوه کارگردانی کوپولا ناراضی بود، از آرامش بازیها، از دکورهای سنگین. سیاهی لشکری که کوپولا از میان ایتالیاییها انتخاب کرده بود هم، آشکارا او را آزار میداد. و مهمتر از همه، در آن روزگار، مد غالب سینما، فیلمهای روشن و رنگارنگ بود. اما کوپولا و فیلمبردارش گوردون ویلیس عمداً از سایه و نور کم استفاده کردند، تا حس خفقان، سنگینی و اضطراب و غیرهم را منتقل کنند. اوانز، به عنوان نماینده هالیوود قدیم، به جادوی ستارهها باور داشت، و تقریبا همه را - از رابرت ردفورد گرفته تا جک نیکلسون - پیشنهاد کرد. اوانز به شدت با پاچینوی جوان مخالف بود و ... RE: آورده اند که ... - Dude - ۱۴۰۴/۸/۲ عصر ۱۰:۵۷ درود. در واقع جای این پستها محله شلوغ چینیها و بخش اینترنت گردی باید باشد. با این وجود، وقتی از شکست تجاری فیلمهایی مانند "رستگاری در شاوشنک" یا "شوگرلز" صحبت میشود، منظور شکست آنها در زمان اکران اولیه است، نه سرنوشت نهاییشان در بازار. برای مثال، فیلم "رستگاری در شاوشنک" در بازار ویدیویی و تلویزیونی به موفقیتی چشمگیر دست یافت. در سال ۱۹۹۵، فروش نسخه ویدیوییش تنها از "شیرشاه" دیسنی کمتر بود، که پرفروشترین فیلم ویدیویی آن دهه بود. فیلم "باشگاه مبارزه" نیز در ادامه به یکی از پرفروشترین فیلمهای خانگی در قالب دی وی دی و بلو-ری بدل شد و دو سال پیاپی برای استودیو فاکس رکورد فروش ثبت کرد. همچنین آثاری مانند "بلید رانر"، "چیز"، "گزارش اقلیت" و حتی "اسکات پیلگریم در برابر دنیا" در زمان اکران شکست خوردند، اما بعدها به فیلمهایی محبوب و کالت تبدیل شدند. فیلمهایی مانند "شوگرلز" و "جزیره کاتروت" که باعث ورشکستگی شرکت "کارولکو" شدند، سرانجام برای "MGM" که حق پخششان را خریده بود. سودآور شدند. "شوگرلز" بیش از 100 میلیون دلار فروش داشت و یکی از موفقترین محصولات ویدیویی دهه 90 شد. بابیلون شزل هم امیدوارم به این جمع ملحق بشود. فیلم "دنیای آبی" با احتساب هزینههای بازاریابی، زیان بزرگی برای سازندگانش بهجا گذاشت و باعث شد کوین کاستنر به سرعت جایگاهش را از دست بدهد. در گذشته هم "کلوپاترا" با بودجه سرسامآور 31 میلیون دلار (معادل بیش از 300 میلیون دلار امروزی) را می شود گفت. با این حال، "کلوپاترا" پس از حدود 40 سال و "دنیای آبی" پس از نزدیک به 20 سال توانستند از مرز زیان عبور کنند. فیلم "دروازههای بهشت" که استودیوی "یونایتد آرتیستز" را به ورشکستگی کشاند. شکست فیلمهای پرخرجی مانند "جنگاوران اخترناو"، "الکساندر" ، "جان کارتر" و "رنجر تنها" نیز در یادها مانده، آثاری با بودجههایی بین 120 تا 250 میلیون دلار که حتی هزینه تولید خود را بازنگرداندند. اما در کنار این آثار شناختهشده، گروهی از فیلمها نیز وجود دارند که تنها معدودی از دوستداران سینما به یاد دارند. در سایتهایی مانند IMDb امتیاز نسبتاً بالایی دارند، اما تنها با چند هزار رأی ثبت شده برایشان. و حتی یافتن نسخهای با کیفیت خوب از آنها دشوار است. استودیوها نیز تمایلی به بازسازی یا انتشار دوباره آنها ندارند، چون میدانند خریدار چندانی نخواهند داشت. استودیوها ناچارند آنها را از پلتفرمهای خود حذف کرده و تنها از طریق فروش حق پخش به شبکهها یا سرویسهای دیگر، بخشی از زیان را جبران کنند. بقول مارتین مکدونا: دو قانون اصلی وجود دارد: "ادا و اصول در نیاور، و ملالآور نباش. سعی نکن از تماشاگر خود باهوشتر باشی." با توجه به این گفته، دورانی شده که کارگردانهایی با فیلمهایی خاص که بتوانند، حس «فهم برتر» و «تماشاگر خاص بودن» را به مخاطبانی بدهند، نه وزن گذشتگان را دارند، نه مخاطب وسیعی دارند و نه حامیان مالی. فیلمهایی که بخش بزرگی از شیفتگی نسبت به آنها، نه از خود اثر، که از احساس متفاوت بودن از دیگران میآید. و این حس تمایز، نوعی لذت روانی و حتی جایگزین هویت است. به قول پیر بوردیو! RE: آورده اند که ... - master of puppet - ۱۴۰۴/۸/۴ عصر ۰۲:۵۹ (۱۴۰۴/۸/۲ عصر ۱۰:۵۷)Dude نوشته شده: Dude عزیز، ممنون می شوم به من یادآوری کنید چه زمانی فیلم (show girls) از تلویزیون پخش شد؟؟ الیزابت برکلی را تنها در همین فیلم دیدم و سپس محو شد، هیچ وقت نفهمیدم چرا این بانوی سروقامت و زیبا صورت نتوانست دیگر ،جای محکمی برای خود در هالیوود پیدا کند اولین باری که نیز با لفظ تمشک طلایی در سینما آشنا شدم ، در صفحه هنری روزنامه همشهری بود که خواندم که خودفیلم و هم برکلی بازیگر و هم کارگردان «پل ورهوفن» جایزه تمشک طلایی آن سال را درو کردند،بدترین فیلم،بدترین بازیگر زن و بدترین کارگردن RE: آورده اند که ... - Dude - ۱۴۰۴/۸/۴ عصر ۰۷:۳۷ (۱۴۰۴/۸/۴ عصر ۰۲:۵۹)master of puppet نوشته شده:(۱۴۰۴/۸/۲ عصر ۱۰:۵۷)Dude نوشته شده: "شوگرلز" را همان دهه نود دیدم، دوره ای که علاقه بیشتری به سیر و سیاحت داشتم. اولین بار، برای خودم کفه درام فیلم سنگین تر بود. ورهوفن: «مردم فکر کردند دارم فیلمی جدی درباره جاهطلبی در لاسوگاس میسازم، اما من داشتم از همان چیزها شوخی درمیآوردم. این یک کمدی سیاه است، نه درام ار.و.تیک!» طنز هلندی! ورهوفن در این فیلم پلیدی و پستی و پشت صحنه صنعت سرگرمی را با جسارتی نادر به نمایش میگذارد.که در آن تقریباً همه آدمها فاسد و سوءاستفادهگرند، و انسانها برای پول، یکدیگر و حتی خودشان را میفروشند. و شاید همین باعث شد که انبوهی جایزه تمشک طلایی نصیبش شود. چرا که پل ورهوفن، و جو استرهاز، قصد داشتند دنبالهای برای فیلم بسازند که در آن قهرمان داستان، برای فتح هالیوود راهی لسآنجلس میشود. اگر نمایش پشت صحنه شوبیز لاسوگاس بسیاری را شوکه کرد، فقط میتوان حدس زد که نمایشی مشابه از هالیوود چه رازهایی را برملا میکرد! بعدها هم فیلم بابیلون با اشاراتی، سرنوشتی مشابه شوگرلز داشت. امروزه دیگر هیچکس جرأت ساخت چنین فیلمی را ندارد! در اوایل دهه 1990، موجی پس از موفقیت عظیم "غریزه اصلی" که بیش از 350 میلیون دلار فروخت، بالا گرفت. پس از آن، تقریباً همه استودیوها بهدنبال ساخت فیلمهایی مشابه بودند. استودیوی "کارولکو"، کارگردان و فیلمنامه نویس همان فیلم را برای ساختن شوگرلز، به خدمت گرفت. به دلیل مشکلات استودیوی سازنده که در حال ورشکسته شدن، هیچکس بر کارگردان، نظارت نمیکرد و او بدون محدودیت و مزاحمت کارش را انجام داد! وقتی زمان دریافت رتبهبندی سنی فیلم رسید، مشخص شد که تحت هیچ شرایطی به فیلم رتبه R داده نخواهد شد. راحتتر این بود که اصلاً فیلم اکران نشود تا اینکه بخواهند تمام محتوایی را که کمیسیون رتبهبندی را مبهوت کرده بود، از فیلم حذف کنند. از آنجایی که استودیو دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، شوگرلز با رتبه NC-17 وارد سینماها شد و گرانترین فیلم این رتبه شد. پس از شکست شوگرلز، مدیر برنامه برکلی، همکاریش را با او قطع کرد و دیگر کسی میل کار کردن با او را نداشت، بخاطر ریسک حیثیتی و مالی دامنگیر شدن این رسوایی! دوران سختی را گذراند، رسانهها و مردم بیرحمانه به او تاختند. این در حالی بود که کارگردان و نویسنده فیلم بدون مشکل خاصی به کارشان ادامه دادند. و همه بار شکست بر دوش این بازیگر جوان افتاد. برکلی برای نقش اصلی فقط 100 هزار دلار دستمزد گرفته بود. الیزابت برکلی یهودی متولد شهری بهطور سنتی، مذهبی و محافظهکار، با ارزشهای اخلاقی سختگیرانه، در جوانی مدل بود و بعدها وارد تلویزیون شد و در چند سریال نقش ثابت بازی کرد. اما پس از شوگرلز، نقشهایی که برایش باقی مانده بود، محدود به فیلمهای درجه دو و سه، که مستقیماً به ویدیو میرفتند، و یا نقشهایی کم اهمیت بودند. در فیلمهایی با پاچینو و وودی آلن نقش کوچکی داشت. |