![]() |
|
هنرمندان و بازیگران معاصر - نسخه قابل چاپ +- کافه کلاسیک (https://cafeclassic5.ir) +-- انجمن: تالارهای تخصصی (/forumdisplay.php?fid=10) +--- انجمن: بازیگران و فیلمسازان (/forumdisplay.php?fid=33) +--- موضوع: هنرمندان و بازیگران معاصر (/showthread.php?tid=1202) |
هنرمندان و بازیگران معاصر - آلبرت کمپیون - ۱۴۰۰/۶/۲۱ عصر ۰۱:۵۱ درود در این تاپیک قصد داریم راجع به ستارگان معاصر سینما صحبت کنیم. -------------------------------
قبل از همه به شارلیز ترون، این بانوی قدرتمند سینمای معاصر می پردازیم.
شارلیز ترون در مزرعه ای در آفریقای جنوبی به دنیا آمد و در همانجا نیز بزرگ شد. او ترکیبی از والدین فرانسوی و آلمانی می باشد. وقتی شارلیز 15 سالش بود، مادرش جهت دفاع از خود، با شلیک گلوله پدرش را از پای درآورد. او سعی نکرد حقیقت را پنهان کند اما ترجیح می دهد راجع به این موضوع صحبت نکند.
در سنین کودکی به کلاس باله رفت و تلاش کرد تا دوره رقص باله را بگذراند اما، یک مصدومیت کار را برای او غیرممکن کرد.
او زمانی یک سیگاری قهار بود، اما با کمک هیپنوتراپی آن را ترک کرد. او به ترک این عادت بسیار افتخار میکند.
شارلیز ترون صاحب و راننده یک موتوسیکلت هارلی داویدسون می باشد و روی پای راستش تصویر یک گل را تتو کرده است. این ستاره سینما وقفه بزرگی در هالیوود داشت، وقتی در حال فریاد زدن در مقابل یک کارمند بانک دیده شد.
در سال 2003 او در فیلم "هیولا" نقش یک قاتل سریالی به نام آیلین وورنو را بازی کرد که بسیار تحسین برانگیز بود. عملکرد چشمگیر وی در اینجا چندین جایزه بهترین بازیگر زن از جمله جایزه اسکار، جایزه گلدن گلوب و جایزه خرس نقره ای را برای او به ارمغان آورد.
شارلیز همچنین برای بازی در فیلم "بزرگسال جوان" 2011 نامزد دریافت چندین جایزه از جمله گلدن گلوب شد.
در سنین جوانی برای امرار معاش، مدت کوتاهی به مدلینگ روی آورد، اما از این کار لذت نبرد و آن را ادامه نداد و سعی کرد دوره رقص باله را ادامه دهد. شارلیز اعتراف می کند که با تماشای سریالهای تلویزیونی انگلیسی را فرا گرفته است. ترجمه: https://www.10-facts-about.com/Charlize-Theron/id/824 RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - پهلوان جواد - ۱۴۰۰/۶/۲۱ عصر ۰۲:۵۶ (۱۴۰۰/۶/۲۱ عصر ۰۱:۵۱)آلبرت کمپیون نوشته شده: احسنت جای همچین پستی واقعا خالی بود RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - آلبرت کمپیون - ۱۴۰۰/۶/۲۲ عصر ۰۴:۱۵ 42 حقیقت شگفت انگیز درباره شارلیز ترون شارلیز ترون یک مدل سرشناس، رقاص، مبارز و هنرپیشه اهل آفریقای جنوبی است. او در چندین فیلم مهم از جمله هیولا، مکس دیوانه: جاده وحشت و بلوند اتمی ایفای نقش کرده است. در اینجا 42 حقیقت شگفت انگیز در مورد این زیبای ترسناک عنوان می کنیم. 42. در ابتدا شارلیز ترون در هفتم آگوست 1975 در بنونی آفریقای جنوبی متولد شد. والدین او، چارلز و گردا با هم صاحب یک کمپانی جاده سازی بودند و خانوادگی در یک مزرعه زندگی می کردند. ترون کودکی خود را با غذا دادن به دامها و مراقبت از حیوانات گذراند. 41. دو زبانه ترون قبل از اینکه به زبان انگلیسی مسلط شود، با آموختن زبان آفریقایی لهجه هلندی زندگی خود را گذراند. 40. بگو سییییب ! وقتی او بچه بود دچار زردی شد و پزشکان به وی آنتی بیوتیک تجویز کردند. دندان های شیری او به دلیل مصرف داروها خراب شد، به همین خاطر وی تا قبل از 11 سالگی که دندانهای اصلی او جوانه زد، دندانهای کاملی نداشت.
39. علاقمند به سفر وقتی دختر کوچولویی بود، هر زمان که به نقشه جهان نگاه می کرد، میدید که آفریقای جنوبی در نقطهء پایین دنیا قرار دارد. این باعث شد او فکر کند که اماکن زیبای زیادی در دنیا وجود دارد که او آنها را ندیده است. از سنین جوانی فهمید که دوست دارد سفر کند. 38. اشتیاق های اولیه ترون از 6 سالگی شروع به یادگیری باله کرد. او به سرعت عاشق آن شد، و زمانی که به 12 سالگی رسید، به مدرسه خصوصی در ژوهانسبورگ رفت تا رقصیدن را از اساس بصورت حرفه ای بیاموزد. 37. کلاسیک ها شارلیز با عشق به ستارگان کلاسیک هالیوود نظیر مرلین مونروئه و بت دیویس بزرگ شد. 36. هیچ کتابی را از روی جلدش قضاوت نکنید بر خلاف تصویر شادی که از بیزینس خانوادگی آنها و زندگی در مزرعه وجود داشت، پدر ترون چارلز یک معتاد به الکل بود. او شخصی بسیار خشن و آزاررسان بود که که زندگی گردا و شارلیز را به شدت دشوار می کرد.
35. یک پارتنر، نه یک همسر در خلال یک مصاحبه، ترون گفت که علاقه دارد در یک رابطه بلندمدت باشد، اما فکر نمی کند که ازدواج برای او خیلی مهم باشد.
34. ساختن بانک در سال 2017 او هفتمین هنرپیشه زن دنیا از لحاظ میزان دستمزد بود. او به تنهایی 14 میلیون دلار در سال به دست آورد. ترون بطور عادی برای بازی در هر فیلم 10 میلیون دلار می گیرد.
33. اتوبان پروژه وقتی ترون 16 ساله شد ، برنده مسابقه مدلینگ شد که به او این شانس را داد تا به ایتالیا پرواز کند و در مسابقه دیگری شرکت کند. او تا 18 سالگی در شهر نیویورک به عنوان مدل لباس کار می کرد. 32. مرگ یک رویا در سن 18 سالگی، ترون تصمیم گرفت به دنبال رویای دیرین خود یعنی بالرین شدن برود و شروع کرد به یادگیری رقص در مدرسه باله جفری. اما زانوی او به شکل بدی دچار جراحت شد که باعث شد نتواند یک رقصنده حرفه ای شود.
31. همه چراغ ها از وقتی شارلیز فهمید نمی تواند دیگر یک رقصنده شود، رفت به لس آنجلس تا شانس خود را در هنرپیشگی امتحان کند. به این حال، لهجهء آفریقایی او یک مشکل محسوب میشد، و او نمی توانست آن را در مصاحبه هایش پنهان کند. او شروع کرد به تمرین لهجه آمریکایی تا بتواند کار کند.
30. فراتر از یک چهره زیبا شارلیز علاقه خاصی به مدل شدن نداشت و هرگز سعی نکرد از زیبایی خود بعنوان یک مزیت استفاده کند. درواقع، او از این متنفر بود که با بدنش مورد قضاوت واقع شود. او می دانست که فیگور فوق العاده ای دارد اما عمداً ترجیح میداد در اولین مصاحبه بازیگری اش تیشرت بگی و جین بپوشد، به امید اینکه فقط مهارت بازیگری او مورد توجه واقع شود.
29. کشف شدن وقتی ترون 19 ساله شد، در بانکی در لس آنجلس بود که تلاش می کرد از حساب آفریقای جنوبی خود پول دریافت کند. او برای دستیابی به پولش به مشکل برخورد و شروع به جر و بحث با کارمند بانک کرد. این باعث بوجود آمدن صحنه ای شد که از دید مردی به نام جان کراسبی پنهان نماند. او یک مدیر بود و با ترون تماس گرفت تا ببیند او به یک مدیر برنامه احتیاج دارد یا نه. ملاقات با کراسبی کمک کرد ترون اولین نقش خود را در Children of the Corn III بدست آورد.
28. هر چی پیش آید ترون همچنین رل شیطان در فیلم مولن روژ را بدست آورد، اما این باعث شهرت برای نیکول کیدمن شد نه او.
27. بیوه سیاه ترون برای چندین سال، نقش های بزرگ زیادی در فیلمها بازی کرد، اما فیلمی که بطور خاص باعث شهرت جهانی او شد هیولا 2003 بود. جایی که او نقش یک قاتل سریالی به نام آیلین وورنوس را بازی کرد. او به علت عملکرد خود، برنده جایزه آکادمی گولدن گلوب شد.
26. یک افتخار بزرگ بعد از اینکه اسکار گرفت، ترون از طرف نلسون ماندلا به خانه اش یعنی آفریقای جنوبی دعوت شد. ماندلا برایش یک مهمانی بزرگ برگزار کرد، او را در آغوش گرفت و از او بابت آوردن توجه به کشورش تشکر کرد. شارلیز به گریه افتاد.
25. تغییر و تحول ترون آنقدر به نقش آیلین وورنوس نزدیک شده بود که بیش از 13 کیلو وزن اضافه کرد تا بیشتر شبیه او شود. تهیه کنندگان فیلم به نامه ها و دفترهای خاطرات نوشته شده توسط وورنوس دسترسی پیدا کردند که ترون نیز برای درک بهتر شخصیت او به مطالعه آنها پرداخت.
24. سود اسلحه شمعی که شارلیز ترون در فیلم هیولا از آن استفاده کرد در یک حراجی 4500 دلار فروخته شد.
23. کار درست انجام دادن وقتی هیولا در سینماها اکران شد ، ترون شنید که وورنوس از اقتباس داستان زندگی اش متنفر است. این امر باعث ناراحتی ترون شد و او وورنوس را در زندان ملاقات کرد تا مطمئن شود که رضایت دارد. این برای ترون به این معنا بود که مطمئن شود او داستان زندگی شخصی را با دقت به تصویر کشیده است.
22. آخ ! در 2005، ترون در فیلم اکشن Aeon Flux که نیاز به صحنه های بدلکاری زیادی داشت خوش درخشید. زانوی وی در یک صحنه آسیب دید و فیلم برای چندین هفته متوقف شد تا حال او خوب شود.
21. تبدیل کردن دنیا به جایی بهتر ترون کارهای عام المنفعه زیادی انجام می دهد از جمله کمک به صندوق جهانی برای مبارزه با ایدز، مالاریا و سل. در سال 2008 او عنوان پیام آور صلح را از سازمان ملل دریافت کرد.
20. متعهد ترون در یک رابطه بلندمدت با هنرپیشه استوارت تاونسند بود. آنها تا قبل از جدایی، تا 10 سال با یکدیگر بودند.
19. عشق تازه بعد از جدایی از تاونسند، ترون رابطه با شان پن را آغاز کرد. آنها قبل از اینکه جدا شوند تا 2 سال با هم بودند.
18. غریزه مادری ترون تصمیم گرفت 2 بچه را به سرپرستی قبول کند، جکسون و آگوست. او سرپرستی پسرش را زمانی پذیرفت که هنوز با شان پن رابطه داشت، و بعد از جدای از او دخترش را به سرپرستی گرفت. او گفته: می دانید، من فکر می کنم هیچ مادری دوست ندارد مجرد باشد. من هم نمی خواستم ولی این اتفاق افتاد.
17. کمالگرا ترون اعتراف می کند که OCD دارد. او می گوید اگر بعضی چیزها منظم و مرتب نباشد، به تمیزکاری غیر قابل کنترلی دست می زند. 16. داری خواب آلود می شوی... ترون سیگار می کشید اما تحت هیپنوتراپی قرار گرفت تا ترک کند، و آن کار کرد.
15. سفیدهای مرواریدی او که گویا در کودکی مشکل زیادی با دندانهایش نداشت، در فیلم بلوند اتمی دو دندانش را از دست داد.
14. همه جا می درخشد در سال 2005، ترون ستاره خودش را در پیاده رو مشاهیر هالیوود به دست آورد و حالا اسم او روی سنگ جاودانه شده است.
13. سلام جذاب در مجله های سراسر دنیا، ترون در نظرسنجی "سک.. ترین زن زنده" و "خواستنی ترین" عنوان گرفت. تا جایی که ویکتوریا سکرت او را در لیست "سک.. کیست" به عنوان "..سی ترین هنرپیشه زن" در سال 2012 قرار داد.
12. در مرکز صفحه اول ترون بصورت لخت عکس گرفت و عکس او روی جلد مجله پلی بوی و صفحات داخلی آن چاپ شد.
11. ملکه ! یکی از افتخارات جالب ترون ، جایزه زن سال پودینگ شتابزده دانشگاه هاروارد بود. این جایزه توسط گروه تئاتر هاروارد به مرد یا زنی تعلق می گیرد که به نظر می رسد سهم بسزایی در دنیای سرگرمی داشته است. دانشجویان و اعضای هیات علمی لباسی مخصوص بر تن او کردند و او را در اطراف محوطه دانشگاه رژه دادند که انگار او از یک خانواده سلطنتی است. ترون در سخنرانی پذیرش خود اشاره کرد که او دبیرستان را تمام نکرده است و هرگز انتظار نداشت در طول زندگی اش هیچ گونه ارتباطی با هاروارد داشته باشد.
10. شیرین او مدل و چهره مخصوص عطر "J'Adore Dior" است که سالانه 2 میلیون دلار برای او درآمد دارد.
9. قان قان.. ترون یک موتوسیکلت هارلی داویدسون دارد و می گوید که از این لذت می برد که شلوار جین بپوشد و "مانند یک پسر رفتار کند" وقتی موتورسواری میکند.
8. داستان همه چیز است از ترون نقل شده که می گوید او مخالف "نقش های پر زرق و برق" نیست، جایی که فیلم به دنبال یک زن زیباست، اما او همیشه دنبال یک داستان واقعاً عالی است که او را زیبا نشان دهد.
7. منجمد وقتی ترون در فیلم The Huntsman: Winter’s War درخشید، این اولین و شاید آخرین بار بود که او در یک فیلم دنباله دار بازی می کرد.
6. سرتاسر دنیا در طول The Huntsman: Winter’s War ، هر چهار بازیگر اصلی از 4 قاره مختلف بودند: ترون از آفریقا ، کریس همسورث از استرالیا ، امیلی بلانت از اروپا و جسیکا چستین از آمریکای شمالی. 5. آنها دوست هستند، نه غذا بزرگ شدن در یک مزرعه، ترون در کنار حیوانات بزرگ شد. او از حقوق حیوانات دفاع می کند و حتی برای کمپین موسسه PETA عکس گرفت. این تبلیغ ضد خز بود و او در کنار سگ خود عکس می گرفت.
4. Action-Packed ترون عاشق تماشا کردن مبارزات قهرمانی UFC می باشد. او توسط یک دوست به آنجا معرفی شد و متوجه شد که دچار "وسواس" شده است. او گفت صبح روز بعد وقتی بیدار شد متوجه شد که صدایش را از دست داده است، زیرا در جریان مبارزه شب قبل بسیار فریاد زده بود.
3. یک کلوچه سفت ترون تقریباً تمام بدلکاری های خود در فیلم بلوند اتمی را خودش انجام داد. او با 8 مربی مختلف تمرین کرد تا به آمادگی برسد. او همچنین تصمیم گرفت با کیانو ریوز در ارتباط باشد، چون او برای فیلم "جان ویک: فصل دوم" تمرین می کرد. میخواست ببیند آیا نکته ای هست که بتواند از او یاد بگیرد.
2. بازمانده یک روز وقتی شارلیز 15 ساله بود ، پدرش به شدت به او و مادرش گردا حمله کرد. گردا، که احساس می کرد چارلز قصد دارد هر دوی آنها را بکشد، در دفاع از خود در مقابل چشمهای شارلیز به چارلز شلیک کرد و او را کشت.
1. دروغ های سفید بعد از اینکه مادرش پدرش را کشت ترون به دوستانش گفت که پدرش در یک تصادف رانندگی کشته شده است. او نمی خواست مردم بدانند شرایط خانوادگی آنها چقدر بد است. ---------------------- ترجمه از: https://www.factinate.com/people/42-kickass-facts-charlize-theron/ Children of the Corn III
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - آلبرت کمپیون - ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ عصر ۰۹:۲۱ چند شخصیت منفی سینما که دوستشان داریم
---------------------------
والتر (جان گودمن) در فیلم لبوفسکی بزرگ (The Big Lebowski 1998) یک سرباز از جنگ برگشته است که هر مساله ای را به جنگ ربط می دهد و رفتاری خشونت آمیز دارد. وی که هم تیپ و هم شخصیتش شباهت بسیار به اریک کانتونا اسطوره منچستر یونایتد دارد، از آن کله پوکهای بامزه ای است که نمی توان او را دوست نداشت.
لویی دگا (داستین هافمن) در فیلم پاپیون (Papillon 1973) به جرم جعل اوراق قرضه ملی فرانسه برای گذراندن دوران محکومیت خود راهی گویان می شود. او در این سفر با پاپیون (استیو مک کویین) دوست شده و ازای محافظت پاپیون از وی، می پذیرد که هزینه های فرار وی را بپردازد.
ظهر بنفش یا (Purple Noon) یک فیلم به کارگردانی رنه کلمان است که در سال 1960 منتشر شد. آلن دلون مثل اکثر فیلم هایش، در این فیلم نیز نقش یک قاتل خونسرد و در حین حال جذاب را بازی میکند.
بوچ (کوین کاستنر) در فیلم (A Perfect Wolrd 1993) محکومیست که همراه با یکی از زندانیان از زندان فرار می کند. آنها به خانه ای هجوم می برند و پسر کوچکی به نام فیلیپ را به گروگان می گیرند و می گریزند. بعد از مدتی پلیس خودرو آنها را ردیابی کرده و به تعقیب شان می پردازد. بوچ و فیلیپ در حین فرار رفته رفته با هم دوست می شوند و رابطه ای عاطفی برقرار می کنند.
پتروف (رابرت بیکر) در فیلم خشم اژدها (Fist of Fury 1972) نقش یک استاد روس قدرتمند را بازی می کند که کسی یارای مبارزه با او را ندارد. وی در این فیلم در مقابل بروس لی قرار گرفته و در یک جدال سخت و پر زد و خورد نهایتاً از وی شکست می خورد و کشته می شود.
کانی سامنر (دایان لین) در فیلم بی وفا (Unfaithful 2002) نقش زن جوانی را بازی می کند که زندگی آرام و بی دغدغه ای با همسر و فرزند خود دارد. در یک روز بارانی او در خیابان با جوانی خارجی برخورد می کند و پایش جراحت برمی دارد. مرد جوان او را جهت پانسمان به خانه خود فرا می خواند و وی نیز می پذیرد. کم کم انس و الفتی بین این دو بوجود می آید و زن با وجود عذاب وجدانی که نسبت به شوهر خود دارد، با جوان وارد رابطه احساسی می شود.
تام کروز را با آن چهره جذاب و لبخندهای معروفش نمی توان دوست نداشت. او در فیلم (American Made 2017) نقش خلبان بلندپروازی را بازی می کند که برای درآمد بهتر، شغلش را رها کرده و با CIA همکاری می کند. اما سیا با وجود موفقیت های چشمگیر وی، دستمزد راضی کننده ای به او پرداخت نمی کند. نهایتاً او شروع به همکاری با قاچاقچیان مواد مخدر کرده و از این راه پول هنگفتی به جیب می زند.
لئون (ژان رنو) در فیلم (Leon: The Professional 1994) نقش یک آدمکش حرفه ای را بازی می کند که بی رحمانه افراد را به قتل می رساند. یک روز وی با دختربچه ای که جانش در خطر است برخورد می کند و دلش به حال او سوخته و به وی پناه می دهد. وقتی دختر متوجه شغل لئون می شود از او می خواهد که به وی نیز روش آدمکشی را بیاموزد تا بتواند از قاتلین برادرش انتقام بگیرد. شخصیت لئون یک کاراکتر بسیار محبوب در میان دوستداران سینماست. درباره جونیت آرکین ( فخرالدین ) - سروان رنو - ۱۴۰۱/۴/۹ عصر ۰۲:۰۳ امروز داشتم درباره فخرالدین که چند روز پیش فوت کرد دنبال مطلب فارسی می گشتم ولی به جز این لینک که شارینگهام در صفحه چت بالای صفحه گذاشته بود منبع خوب دیگری ندیدم. مطلب فارسی درباره او خیلی کم است و بیشتر مطالب هم کپی یکدیگر هستند. حتی در ویکی پدیا هم اطلاعات کم و حتی اشتباه درباره او گذاشته شده است. درباره فیلم هایی که بازی کرده است نام دو فیلمی که من دیده ام را در منابع فارسی ندیدم ؛ یکی مرغ همسایه و دیگری گلپری جون . با اینکه وقتی این دو فیلم را دیدم کودکی بیش نبودم چهره جذاب این بازیگر را یادم هست و بسیار هم به نقش هایی که در فیلم های قبل انقلاب بازی می کرد می آمد. در فیلم زیبای مرغ همسایه با شورانگیز طباطبایی و میری بازی می کرد و در گلپری جون که ترانه های شاد و ریتیمک خوبی داشت با بیک ایمانوردی و میری . به نظر می رسد که او در فیلم های ایرانی فارسی صحبت نکرده و دوبلور ثابتی داشته است. کسی از دوبلور او و سایر کارهای او اطلاعی دارد ؟ Cüneyt Arkin - Fahrettin Cüreklibatır
RE: درباره جونیت آرکین ( فخرالدین ) - شارینگهام - ۱۴۰۱/۴/۹ عصر ۱۰:۲۰ (۱۴۰۱/۴/۹ عصر ۰۲:۰۳)سروان رنو نوشته شده: درود بر همگی من خودم زیاد طرفدار سینمای قبل از انقلاب یا همان فیلمفارسی خودمان نیستم. چون روند داستان ها رو بسیار آبکی و پیش پا افتاده می دانم. بنابراین کمتر از فخرالدین فقید فیلم دیده ام. یکی از فیلم هایی که سال گذشته از کانال باندمویز دانلود کردم،اسیر خشم نام داشت.
در جستجوی آثار دوبله مرحوم ایرج ناظریان بودم که به این فیلم به ظاهر جالب برخوردم . ولی بعد از یک بار دیدن، دکمه ی delet رو فشردم! چون داستان این فیلم به حدی مسخره و منزجر کننده بود که از خیر شنیدن مجدد صداهای ماندگار آن گذشتم. فقط دوبلور نقش فخرالدین رو یادم هست که استاد سعید مظفری به جاش گویندگی کرده بود. البته مرحوم ناظریان هم به جای شخصیت منفی فیلم حرف زده بود که ای کاش دوبله ی این فیلم سخیف رو قبول نمی کرد! مخلص کلام: حیف از این دوبله! RE: درباره جونیت آرکین ( فخرالدین ) - سروان رنو - ۱۴۰۱/۴/۱۰ عصر ۰۴:۴۵ (۱۴۰۱/۴/۹ عصر ۱۰:۲۰)شارینگهام نوشته شده: متاسفانه اکثرا همین است . سینمای قبل انقلاب ملغمه ای بومی شده از سینمای هالیوود , بالیوود , مصر و اروپا بود. 95 درصد آن فیلم ها امروز دیگر هیچ مخاطبی جز جوانانِ پیر شده آن دوران ندارند. البته آن زمان با آن نوع مخاطبِ کم سواد شاید ساخت آنها مناسب بود و خب در بقیه کشورهای نزدیک هم همین داستان بوده است. از این میان تعداد کمی فیلم هم هست که هنوز تماشای آنها لذت بخش است. مثلا گوزن ها و قیصر با اینکه پیام مناسبی ندارند و افکار عقب مانده و پوسیده ای را تبلیغ می کنند اما از نظر ساخت و وجه تاریخی-اجتماعی هنوز قابل اعتنا هستند. برخی مانند مرغ همسایه , تولدت مبارک , چرخ فلک , پرستوها به لانه باز می گردند , برادرکشی , دو دل و یک دلبر , عروس فرنگی و ... از نظر جذابیت داستانی , طنز خاص و سرگرمی هنوز تماشایی هستند . .
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - پهلوان جواد - ۱۴۰۱/۴/۱۰ عصر ۰۷:۲۶ سلام بر جناب سروان و کاپیتان شارینگهام: من یکی دو تا از فیلمای قدیمی ایشون رو که دیدم دوبلش صدای آقای سعید مظفری بود. بعد فکرکنم این خدا بیامرز تو سریال بازی با مرگ که دهه 70 پخش میشدهم نقش پدر خانم آقای حمید تمجیدی یا پدر یک پرستارو بازی میکرد:
RE: درباره جونیت آرکین ( فخرالدین ) - Emiliano - ۱۴۰۱/۴/۱۰ عصر ۰۷:۲۹ طنز هم در فیلمفارسی به بدترین شکل ممکن بود: طنز کلامی و رادیویی و طنز شخصیّت و تیپ. من فکر میکنم همون زمان هم چندان چنگی به دل نمیده؛ چه برسه، به امروز. تنها طنز موقعیّتی که در این سینما دیدم، فیلم «سازش» «محمّد متوسّلانی» بود و بس. و لحظات خیلی کوتاهی از کارای «صیّاد». شاید اگه انقلاب نمیشد دههٔ شصت این همه اثر فاخر بهوجود نمییومد؛ البتّه، شاید. RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - کلانتر چانس - ۱۴۰۱/۴/۱۱ صبح ۰۷:۴۳ سلام بر جناب سروان و کاپیتان شارینگهام: من یکی دو تا از فیلمای قدیمی ایشون رو که دیدم دوبلش صدای آقای سعید مظفری بود. بعد فکرکنم این خدا بیامرز تو سریال بازی با مرگ که دهه 70 پخش میشدهم نقش پدر خانم آقای حمید تمجیدی یا پدر یک پرستارو بازی میکرد: [/quote] پهلوان جواد گرامی، ایشون در اون سریال نقش پدر پرستار همسر ترکیه ای حمید تمجیدی رو بازی می کرد. RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - شارینگهام - ۱۴۰۱/۴/۱۱ صبح ۰۸:۳۵ (۱۴۰۱/۴/۱۰ عصر ۰۷:۲۶)پهلوان جواد نوشته شده: سلام بر دوستان عزیز در سریال بازی با مرگ، مرحوم حسین عرفانی دوبله ی وی را بر عهده داشت. RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - سروان رنو - ۱۴۰۱/۴/۱۵ صبح ۱۲:۰۲ امروز در جایی دیدم که گفته بود فخرالدین ترکیه ای با امیر فخرالدین شیرازی که بازیگر ایرانی فیلم های مرغ همسایه و گلپری جون است فرق دارد ! اینکه هم اسم و هم چهره شان اینقدر شبیه باشد بسیار عجیب است ! به خصوص که درباره این بازیگر ایرانی اصلا اطلاعاتی در دسترس نیست . اگر کسی اطلاع دقیق تری داره حتما خبر دهد
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - نورما دزموند - ۱۴۰۱/۴/۱۵ عصر ۰۲:۱۸ (۱۴۰۱/۴/۱۵ صبح ۱۲:۰۲)سروان رنو نوشته شده: بله با هم فرق دارن . ایشون امیر فخرالدین شیرازی هستن در imdb Amir Fakhreddin Shirazi - IMDb در اینستاگرام هم یک پیج شخصی دارن instagram.com/amirfakhreddinshirazi البته برای من بسیار عجیبه که این دو نفر رو با هم اشتباه میگیرن چون جنید ارکین شدیدا خوش قیافه تر بوده . شاید تنها چشماشون شبیه به هم باشه . ایشون بیشتر شبیه سعید کنگرانی هستن تو عکسهای جوونیشون ( البته به نظر بنده ). RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - لوک مک گرگور - ۱۴۰۲/۲/۲۹ عصر ۰۹:۱۵ دوستان گرامی. کسی هست که بتواند تشخیص دهد این پیرمرد چه کسی است؟
راهنمایی اینکه بازیگر مشهوری نیست اما سالها پیش تلویزیون ملی یک سریال در نقش اصلی از وی پخش کرد که البته آن زمان جوان خوشتیپی هم بود. منوچهر والی زاده نیز به جای او گویندگی می کرد. اگرچه خود این عکسها هم خیلی جدید نیستند و متعلق به چند سال پیش می باشند.
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - آرلینگتون - ۱۴۰۲/۲/۳۰ صبح ۰۹:۱۸
درود جناب لوک مهربان . مطمئن نیستم . اما شاید jonn bean در سریال شمال 60 باشه RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - لوک مک گرگور - ۱۴۰۲/۲/۳۰ صبح ۱۰:۱۹ (۱۴۰۲/۲/۳۰ صبح ۰۹:۱۸)آرلینگتون نوشته شده: جناب آرلینگتون دوست گرامی. تیزبینی شما قابل تقدیر است.حدس شما کامل درست و بجا بود. ایشان جرارد بین ملقب به جان آلیور بازیگر سریال شمال شصت هستند.
گذر عمر با آدمیزاد چه ها که نمی کند. بشر زودتر از آنکه فکرش را بکند تغییر شکل می دهد!
بار اولی که سریال شمال شصت از تلویزیون ملی پخش شد دوازده سال داشتم و امروز که به گذشته نگاه می کنم اصلا نمی توانم بفهمم که دوران نوجوانی و جوانی ام چگونه گذشت ولی آنچه که مسلم است من هم دیگر آن نوجوان دوازده ساله نیستم... RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۷/۱۸ عصر ۱۱:۱۳ با درود. در بخش اینترنت گردی که درباره کوپولا و فورد گفته شد، توجهم به فراز و نشیب های فورد جلب شد. هاريسون فورد اغلب سعی میکرد بفهمد که جورج لوکاس چقدر از "مهمل" بودن فیلم جنگ ستارگانش آگاه است. معمولاً با کنایه میپرسید که آیا همه چیز مرتب است یا نه! لوکاس، تعریف می کرد که فورد اغلب با تمسخر به او گیر میداد. فورد بعدها گفت: "راستش نمیدانستم قرار است فیلمی به این بزرگی ساخته شود. وقتی سناریو را خواندم، فکر کردم، بیشتر شبیه نمایشهای کودکانه است، پر از شمشیر نورانی و موجودات عجیب!" خودم که هنوز، همین نظر را دارم! فورد بازیگر خاصی است که در سن 40 سالگی ستاره شد. در سال 1969، مسیر حرفهای فورد میتوانست با نقش اصلی فیلم "Atelier Models" کمی متفاوت باشد. ژاک دمی، میخواست فورد در فیلم باشد، اما استودیوی کلمبیا خواستار بازیگری آیندهدار شد. فورد تصمیم گرفت نجار شود، از طریق همین کار بود که با فرانسیس فورد کوپولا و جورج لوکاس آشنا شد. پس از موفقیت پدرخوانده، کوپولا به دفتر بزرگ جدیدی نیاز داشت و فورد، برای ساختنش استخدام شد. سپس به او نقشهای کوچکی در فیلمهایش داد. از همین طریق بود که فورد به فیلم "American Graffiti" جورج لوکاس راه یافت. بودجه "گرافیتی آمریکایی" کمتر از یک میلیون دلار بود و مشکل بازیگر داشتند، پس حتی کسی مثل فورد هم برایشان ارزشمند بود. به دلیل لغو چند پروژه، در پایان تابستان 1973 فرصتی پیش آمد، و فقط به این سبب، "گرافیتی" را روی چند پرده اکران کردند. در عرض چند هفته، صفهای طولانی جلوی سینماها شکل گرفت، و نمایش فیلم گستردهتر شد. فیلم با هزینهای بین پانصد تا هفتصد و هفتاد هزار دلار ساخته شده بود و تنها در آمریکا 115 میلیون دلار فروخت، و 25 میلیون دیگر در سایر نقاط جهان. این موفقیت بزرگ و غیرمنتظره، به لوکاس اجازه داد بودجه "جنگ ستارگان" را تأمین کند. فورد با کوپولا و فیلم "مکالمه" به کار ادامه داد، که فیلم کوچکی بود و اگرچه با بودجه 1.5 میلیون دلاری، 5 میلیون دلار فروش داشت و شکست نخورد، اما کسی متوجه فورد نشد. همه توجهات به جین هکمن و کارگردان بود. فورد دوباره از طریق پارتی به "جنگ ستارگان" راه یافت، آن هم، فقط پس از اینکه همه کسانی که این نقش به آنها پیشنهاد شده بود، ردش کردند! فورد که دستمزدش 5 تا ده هزار دلار بود، فیلم را "مزخرف محض" میدانست و دیالوگهایش را نه چندان جدی و با کنایهای نیمه پنهان میگفت، شاید به همین دلیل انتخاب هم شد! پس از چنین موفقیتی، فورد بلافاصله برای چند فیلم مثل "هانوور استریت" پیتر هایمز، دعوت شد. فورد در مصاحبهای در اوایل دهه 80 گفت که، از تواناییهای محدود کارگردان شوکه شده، و هرگز حتی سعی نکرده فیلم را ببیند، چون امکان نداشت چیز خوبی از آب دربیاید! پس از آن، نقش کوتاهی در "اینک آخرالزمان" کوپولا داشت، کوپولا نقشهای بزرگتری به فورد پیشنهاد کرد، اما او تمایلی به سفر به مکانهای دور برای چندین ماه نداشت، و رد کرد. در سال 1980، "امپراتوری ضربه میزند" اکران شد. موفقیتش کمتر از انتظارات بود، اما پرفروشترین فیلم سال در آمریکا و بقیه جهان شد. فورد در "جنگ ستارگان" که فیلمی گروهی بود، فقط یکی از چندین بازیگر اصلی بود. همه چیز در سال 1981 تغییر کرد، وقتی او یک فیلم پرفروش بزرگ متعلق به خودش را، پیدا کرد. لوکاس در مقام تهیهکننده و صاحب ایده و امتیاز فیلم، نمی خواست او در همه فیلم هایش باشد، مثل اسکورسیزی که همیشه با دنیرو کار میکرد. ولی وقتی تام سلک از نقش ایندیانا جونز انصراف داد، مجال تعلل نبود، چون دکورها ساخته شده و اجارهها پرداخت شده بود. بنابراین بلافاصله فورد را فراخواندند و قرارداد بستند. و ... "مهاجمان صندوقچه گمشده" پرفروشترین فیلم سال 1981 در آمریکا و بقیه جهان شد. فورد سال 1982 را در مقام یک ابرستاره با "بلید رانر" آغاز کرد. هريسون همیشه نظر منفی نسبت به این فیلم داشت، ابتدا به دلیل ریدلی اسکات، که به نظر او "چیزی بارش نبود" و بخاطرفیلمبرداری طاقتفرسا، و بعد به دلیل صدای راوی، که فورد از آن متنفر بود و در همه مصاحبهها تهیهکنندگان را به باد انتقاد گرفت. از عدم پذیرش تغییراتی که درخواست میکرد هم، ناخشنود بود! در سالهای 2000 که فیلم به شدت نمادین شده بود، نظرات فورد کمی نرمتر اما همچنان منفی بود! "بلید رانر" با بودجه 28 میلیون دلاری، تنها 41 میلیون دلار فروخت. و این اولین شکست جدی هريسون فورد بود. در سال 1983، "بازگشت جدای" اکران شد که باز هم پرفروشترین فیلم سال در آمریکا و جهان شد. با 1984 هم، فورد سال موفقی داشت. در آمریکا "پلیس بورلی هیلز" و "شکارچیان روح" از " معبد مرگ" پیشی گرفتند، اما در سطح جهان برای فورد رقیبی نبود. فیلم بعدی فورد پس از "معبد مرگ"، "شاهد" ساخته پیتر ویر بود. نقش اصلی را قرار بود سیلوستر استالونه بازی کند، که از "پلیس بورلی هیلز" انصراف داده بود! او "شاهد" را دوست داشت، اما از دستمزد پیشنهادی خوشش نیامد. او 10 میلیون دلار میخواست، اما تنها 5 میلیون به او پیشنهاد شد. فورد به تنها 4 میلیون دلار قانع بود. این فیلم با بودجه 12 میلیون دلاری، 116 میلیون دلار فروش داشت و فورد برای این فیلم تنها نامزدی اسکار خود را به دست آورد!فورد آنقدر از کار با پیتر ویر لذت برد که بلافاصله برای فیلم "ساحل پشه" آماده بود. برای این نقش، مجبور شدند منتظر انصراف جک نیکلسون بمانند. این بار بخت با فورد یار نبود و فیلم، با بودجه 25 میلیون دلاری تنها 14 میلیون دلار فروش داشت. در سال 1988، فورد با رومن پولانسکی در فیلم "دیوانهوار" همکاری کرد. در آن سالها پولانسکی، درحال رد اتهام تجاوز، و فرار از دست عدالت بود، اما دوران تاریکی بود! فورد بارها پیشنهاد تغییر نام فیلم را داد. او میگفت عنوانش تماشاگر را فریب میدهد و به ریتم سریع اشاره دارد، در حالی که برعکس، فیلم کند است. گفته میشود پولانسکی عصبانی شد و از تغییر عنوان هم، خودداری کرد. وقتی فیلم در آمریکا اکران شد، به دلیل فضاحتهای پولانسکی، حولش کمپین تحریم شکل گرفت. و فیلم 20 میلیونی تنها 18 میلیون فروش داشت. و بعد در "دختر شاغل" بازی کرد، که بیشتر یک ملودرام با عناصر کمدی بود، و این فیلم ساخته مایک نیکولز، سود آور شد، بعداز سلسله شکست ها. "دختر شاغل" در گیشه خوب عمل کرد و با بودجه 28 میلیون دلاری، 103 میلیون دلار فروش داشت. و طبق معمول، همه به جز هاريسون، برای اسکار و گلدن گلوب نامزد شدند! سال 1989 دوباره تحت نشان ایندیانا گذشت. سومین فیلم این سری، مانند دومی، پرفروشترین فیلم سال در جهان بود، اما در گیشه داخلی به "بتمن" باخت. در سال 1990، فورد یک موفقیت گیشهای عظیم دیگر با "بیگناه" داشت. این فیلم با بودجه 22 میلیون دلاری، که بیش از نیمی از بودجه فیلم را حق الزحمه فورد بلعید، 221 میلیون فروش کرد. اعتقاد بر این است که فورد، تنها یک بار در سال 1991 سعی کرد توجه اسکار را جلب کند. او معمولاً از بازی کردن نقش به قول خودش "عقبماندههای ذهنی" خودداری میکرد، اما به خاطر مایک نیکولز قبول کرد. آن هم فقط بعد از اینکه فهمید فقط در ده دقیقه ای از اوایل فیلم، چنین خواهد بود و مشکلات مشاعری او جدی نخواهند بود. در دهه 90 مد قوی برای چنین شخصیتهایی وجود داشت که، معمولاً منتقدان همه را تحسین میکردند و به همه جایزه میدادند. اما بدِ "در مورد هنری" را گفتند و فورد را، از همه بیشتر سرزنش کردند. با این حال تماشاگران به دیدن فیلم رفتند، و با بودجه 25 میلیون دلاری، 88 میلیون دلار فروش داشت. فیلم بعدی "بازیهای میهنپرستانه" که فورد جایگزین بالدوین شد، که این فیلم با بودجه 45 میلیون دلاری، 179 میلیون فروش داشت. در اواخر دهه 80 و اوایل 90 او در 5 فیلم بازی کرد که تنها یکی شکست خورد. فیلمی که او به جای "پارک ژوراسیک" و "شیندلر" انتخاب کرد، "فراری" بود. اینجا فورد تقریبا بر همه چیز تسلط داشت و اندرو دیویس را به عنوان کارگردان انتخاب کرد. "فرار" یکی از نمادینترین فیلمهای پرفروش فورد شد. و با بودجه 44 میلیون دلاری، 368 میلیون دلار فروش داشت. باز هم، همه به جز فورد، نامزد دریافت جایزه شدند، اگرچه در نهایت، دلشان نرم شد و یک نامزدی گلدن گلوب دادند. تامی لی جونز هم اسکار و هم گلدن گلوب را برد. پس از "فراری"، فورد با "خطر آشکار" و "ایر فورس وان" موفقیت داشت. اما نه با "سابرینا"، با اینکه فورد بارها علاقه خود به این فیلم را اعلام کرد. در سال ۱۹۹۷، فورد با "متعلق به شیطان" شکست خورد. فورد بعدها گفت که پیت "پسر خوبی است و ایدههای عالی زیادی داشت"، اما اینطور شد که کارگردان فیلم، دوست خوب فورد، آلن جی. پاکولا بود، و او ایدههای فورد را بیشتر پسندید. شکست فیلم که با بودجه 90 میلیون دلاری تنها 140 میلیون دلار فروش داشت، صفحه جدیدی در حرفه بازیگری هاريسون گشود. شکستها و موفقیتها جای خود را عوض کردند. پس از آن، کمدی "شش روز، هفت شب" شکست خورد. قبل از فیلمبرداری، افشا شد که هچ لزبین است. این موضوع به طور گسترده در مطبوعات پوشش داده شد. استودیو میخواست او را با کس دیگری جایگزین کند، اما فورد مخالفت کرد. بعدها بسیاری به زوج آنها در فیلم میخندیدند. از فیلمی با بازیگری با دستمزد 20 میلیون دلاری، انتظارات دیگری میرود. بدتر از آن، "قلبهای تصادفی" شکست سنگینی بود. با بودجه 64 میلیون دلاری، تنها 75 میلیون دلار فروش داشت. در این فیلم، فورد با سیدنی پولاک کار کرد. آنها در "سابرینا" عالی با هم کار کرده بودند، اما اینجا فورد بر سر هر چیزی با پولاک بحث میکرد. فورد در دوران طلایی زمکیس، با فیلم "آنچه در زیر است" موفق ظاهر شد. که با بودجه 100 میلیون دلاری، 292 میلیون فروش داشت. اما پس از آن، وضعیت فورد از نظر گیشه بد شد. ولی نه از نظر دستمزد! او 25 میلیون برای 20 روز فیلمبرداری "K-19" دریافت کرد، اما این فیلم تنها 65 میلیون دلار از بودجه 100 میلیونی را برگرداند. پس از آن، "جنایت در هالیوود" به قعر رفت، که فورد 20 میلیون برایش گرفت. اگر شکست این فیلم، برای جاش هارتنت تقریبا فاجعه و پایان کارش بود! فورد گفت این بدترین فیلم اوست، و وقتی قبول کرد میدانست "آشغال" است، اما "20 میلیون، 20 میلیونه." فورد اغلب سر صحنه، تواناییهای بازیگری جاش را زیر سؤال می برد، تا جایی که جاش حرف زدن با فورد را قطع کرد. "هالیوودیها" تنها 51 میلیون دلار از بودجه 75 میلیونی را جبران کرد. بعد از آن، "دیوار آتش". اینبار گروه فیلمبرداری، فورد را با کلمات بدی یاد میکردند. اما در سال 2008، چهارمین "ایندیانا جونز" پیدا شد. همه از فیلم انتقاد کردند، اما "قلمرو جمجمه بلورین" فروشی عالی داشت و با بودجه 185 میلیون دلاری، 786 میلیون دلار فروش کرد. پس از آن، او به شکست پشت سر هم تمام فیلمهایش تا سال 2015 ادامه داد، به استثنای دنباله "گوينده خبر" که، فوردش در حد حضور افتخاری بود. و در سال 2015، به او 25 میلیون دلار برای "بیداری نیرو" پرداخت کردند. این فیلم با فروش بیش از 2 میلیارد دلاری بسیاری رکوردها را شکست. موفقیت نسبی دیگرش "روزگار آدلین" بود که فورد در آن نقش دوم را داشت. و پس از آن، او دوباره پشت سر هم شکست خورد. به ویژه شکست "بلید رانر 2049" چشمگیر بود. این فیلم را باز هم بسیاری از تماشاگران روی دست حمل میکنند، بنابراین شاید 30-40 سال بعد، قسمت سومش را هم بسازند. هاريسون فورد به سریال موفق "یلو استون" پیوست، و سریال "شیکاگو مد"، که البته موفقیتش به آن اندازه نبود. با "آوای وحش" شکست خورد(135 و 110) و نامزد تمشک طلایی شد، برای اولین بار در کل دوران فعالیتش. و در سال 2023، فورد دوباره با ایندیانا بازگشت. هیچ کس انتظار شکست جونز جدید را نداشت. شش ماه قبل از اکران، آن را یک موفقیت تضمین شده میدانستند، اما نتیجه کمی متفاوت بود. با بودجه سرسامآور 295 میلیون دلاری،و در نهایت با ضرر 143 میلیونی. با این حال، خود فورد، حالش خوب است! او به استودیو مارول پیوست و در چهارمین "کاپیتان آمریکا" ظاهر شد، که البته حالا آنتونی مکی نقش اصلی را دارد. و این فیلم را هم نمیتوان یک موفقیت دانست. فورد در یکی از مصاحبههایش گفت قصد ترک حرفه را ندارد، چون دوست دارد کار کند و نمیتواند بنشیند و به سقف نگاه کند. او البته میداند که خیلی پیر شده، اما مطمئن است که هنوز بی مصرف نیست. زحمت این عکسها راهم بتمن گرامی کشیدند، با تشکر. و یکی- دو پوستر هم برای ...
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - master of puppet - ۱۴۰۴/۷/۲۰ عصر ۰۷:۳۷ (۱۴۰۲/۲/۳۰ صبح ۱۰:۱۹)لوک مک گرگور نوشته شده:(۱۴۰۲/۲/۳۰ صبح ۰۹:۱۸)آرلینگتون نوشته شده: در هنگامه پخش سریال از شبکه دو،دو شخصیت اصلی سفید پوست یعنی همین اریک که پلیس بود و سارا آن پرستار زیباصورت و نیک سیرت شخصیتهای مورد علاقه من بودند، در آن ایام فکر می کردم هر دو بازیگر یحتمل در کانادا بسیار بازیگرهای مشهور و معروفی هستند،اما بعدها با بازشدن پای اینترنت و چند سرچ ساده فهمیدم ای دل غافل هر دو بازیگرهای بسیار معمولی و کم کار بودند که پس از این سریال در همان اواخر دهه 1990 جز بازی در چند سریال و فیلم معمولی عملا از صحنه بازیگری حذف شده اند RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۷/۲۲ صبح ۱۱:۵۴ درود اولین بتمن سینما، یک فیلم کمدی در سال 1966 بود. و از آنجایی که محبوبترین ابرقهرمان آن سالها سوپرمن بود، بیش از 20 سال بعد دوباره روی پرده آمد. کارگردانی که در نظر گرفته شد، وس کریون بود. اما بودجه تخمینی از بیست میلیون پروژه را متوقف کرد و کریون رفت تا "کابوس در خیابان الم" را بسازد. در نیمه دوم دهه هشتاد، موفقیت کمیکهای بتمن، وارنر را دوباره ترغیب کرد تا فیلمی بر اساس آن بسازد. تیم برتون که پیشتر با " پیوی" برای وارنر سودی غیرمنتظره آورده بود، به عنوان کارگردان انتخاب شد. مایکل کیتن تأیید شد، و جک نیکلسون موافقت کرد. نیکلسون بعدها گفت که آزادی عملش در نقش جوکر، باعث شد یکی از بهترین بازیهایش شکل بگیرد. "چنین دیوانهای میتوانست هر کاری که می خواهد، بکند." کیم بیسینگر آخرین کسی بود که به گروه پیوست. پس از حادثه اسبسواری که شان یانگ را از پا انداخت، وارنر ناچار شد سه میلیون دلاری که می خواست را بپردازد. فیلم چراغ سبز گرفته بود و تعلل جایز نبود. فیلمنامه بارها تغییر کرد و بازیگران نیز مدام بداههپردازی میکردند، تا جایی که برتون از برنامه عقب افتاد و شایعات بدی درباره فیلم در رسانهها پیچید. برای مقابله، وارنر تریلری نودثانیهای از فیلم نیمهکاره منتشر کرد که فضا را برگرداند و بتمن را مورد انتظارترین فیلم سال کرد! پرفروشترین فیلم سال در آمریکا شد. و دستور ساخت دنباله، بلافاصله صادر شد. در دنباله، کسی بر برتون نظارت نداشت، و بودجه فیلم خیلی بیشتر از آنچه قرار بود، شد. پنگوئن به هیولایی بدل شد که بینیها را گاز میگرفت! بهمین دلیل فیلم نزدیک بود 18+ بگیرد. زنگربهای هم از این نظر مسأله دار بود، و خواستند که ملاحظه کودکان را هم بکند، که برتون گفت: "با تحریککننده بودنش بهتر کار میکند". در مجموع، دومین بتمن 267 میلیون دلار فروش داشت. و استودیو سود برد، اما نه به اندازهای که دلش میخواست. قرار بود "بتمن برای همیشه" را هم تیم برتون بسازد، اما استودیو مخالف حال و هوای تاریک فیلم بود. کیتن هم دید که فیلم در حال تبدیل به یک فیلم رنگارنگ و سبک است، پروژه را ترک کرد. و بهجایش "ول کیلمر" را با هفت میلیون استخدام شد. ویلیامز به گفته خودش، از وارنر دلخور بود و بازی نکرد. معلوم شد پیشنهاد نقش جوکر در سال 1989، ترفندی بوده تا نیکلسون زیادی در حال فکر کردن، زودتر موافقت کند! و در جریان فیلمبرداری، کیلمر عصبانی بود که جوئل شوماخر داشت فیلم را به عمد کودکانه میساخت. برای "بتمن و رابین 1997"، جای کیلمر را جورج کلونی گرفت ، که بعدها گفت: "بزرگترین اشتباه زندگیم امضای قرارداد برای این فیلم بود. فکر کردم کارم در هالیوود تمام است". کریس اودانل هم برای حضور در نقش رابین، از بازی در "مردان سیاهپوش" صرفنظر کرد! نتیجه نمایش آزمایشی بد بود، و فیلم کوتاه شد. بیشترین لطمه به آلیشیا سیلورستون خورد که با درز اطلاعاتی درباره عدم تواناییش در کنترل وزنش به مطبوعات، ونشر مطالبی در این رابطه، مضحکه ملت شد و به اصرار وارنرها، حضورش به حداقل ممکن رسید. با 140 میلیون، فقط 238 میلیون فروش کرد. با این شکست فیلم "بتمن علیه سوپرمن" لغو شد. شوماخر در مصاحبهها وارنر را مقصر دانست: "آنها از من خواستند فیلمهایی رنگارنگ بسازم تا بتوانند اسباببازی بیشتری بفروشند. اگر این فشار نبود، چیز دیگری میشدند." در نتیجه، در پایان دهه نود، همه بتمن و بهمراهش دنیای کمیک هالیوود را مرده می پنداشتند. اما فیلمهای "مردان ایکس" و "مرد عنکبوتی" ثابت کردند که کمیک،ها زندهتر از همیشه هستند. در آن سالها دیوید فینچر بسیار پرطرفدار بود، بنابراین به سراغش رفتند ولی او به همه، جواب منفی میداد. کریستوفر نولان، که با فیلمهای Memento و Insomnia استعدادش را ثابت کرده بود، کارگردانی فیلم "بتمن آغاز میکند" را قبول کرد. کریستین بیل پس از انصراف جاش هارتنت، بتمن جدید شد. به خاطر این انصراف، جاش نقشش در فیلم "حیثیت" را هم، از دست داد. بودجه نهایی فیلم 150 میلیون دلار بود و 375 میلیون دلار فروش کرد. با این وضع فروش، قاعدتا دنباله ساخته نمی شد. اما بتمن، فروش بسیار خوبی در رسانههای خانگی (دیوی دی و...) داشت، در کنار درآمد اسباببازیها. به دلیل فروش نسبتا متوسط "بتمن آغاز میکند"، در فیلم "شوالیه تاریکی" باز هم بازیگران زیادی به کریستوفر نولان جواب منفی دادند. اما هیث لجر قبول کرد و حتی فیلم "استرالیا" را ترک کرد. هیو جکمن جایگزین او شد که مجبور شد شکست با "استرالیا" را تجربه کند. به احتمال زیاد، لجر پس از "شوالیهٔ تاریکی" به یک ابرستاره تبدیل میشد. اما با مرگش، فقط کریستوفر نولان را به یک کارگردان بزرگ تبدیل کرد! که بعدها دو فیلم قابل ذکر پرستیژ و تلقین را ساخت، و فعلا مشغول گلادیاتور دوی خودش است. از نولان خواستند که بعد از "شوالیهٔ تاریکی برمیخیزد" بماند، که رد کرد. وارنر به فیلمی نیاز داشت که هرچه سریعتر ساخته شود، و نولان میخواست هرچه سریعتر چیزی بسازد و برود. نتیجه همان شد که شد، سنگین، طولانی، و بیش از حد پرادعا. اگرچه طبیعتا نظرات متفاوت خواهند بود. پس از نولان، مدیران وارنر وسوسه شدند بتمن را در دنیای تازه مشترک دیسی احیا کنند. بتمن جدید قرار بود پیرتر، خستهتر و تندخو تر باشد. بتمن علیه سوپرمن، نه از دید منتقدان، نه از دید مخاطبان، آن چیزی نشد که وعده داده بودند. پس از شکست لیگ عدالت، پروژه بتمن افلک لغو شد. وارنر سراغ مت ریوز رفت، در سال 2022، بتمن جدید اکران شد، با بازی رابرت پتینسون. بودجه 200 میلیونی این فیلم را، به سختی روی پرده می شود دید. ولی فیلم تیرهتر از هر نسخه پیشین را، منتقدان ستودند. و مخاطبان دو دسته شدند. و فیلمهای دیگری که برخی از آنها را، دیگر کسی به یادش نمانده. حتی سعی کردند مایکل کیتون را برگردانند، اما جواب نداد. در حال حاضر، دومین فیلم "بتمن" (مت ریوز) باید در پایان سال 2027 اکران شود. البته اگر برنامهها دوباره تغییر نکند. در روزگار ما منتقدان کاملا رام و دست آموز شدهاند و به احتمال زیاد فیلم جدید،به اندازه "بتمن و رابین" در سال 1997 مورد انتقاد قرار نخواهد گرفت. فعلا باید منتظر ماند، به امید معجزه ای که مانع از ساخت فیلمی بیکیفیت شود. در حال حاضر، بتمن راه دیگری هم دارد، با فیلمی زیر نظر جیمز گان، در فیلم "The Brave and the Bold"، گویا به کارگردانی اندی موسکیتی.
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۷/۲۶ صبح ۰۳:۵۱ درود تماشای دوباره فیلم بتمن و رابین مرا به یاد آینه و بابیلون شزل انداخت! خوشحالکننده بود که دیدم شزل در جریان ساختن فیلمیست، و راننده اوبر نشده! و جالب اینکه دوباره برای پارامونت. بعید نیست به طریقی، توانسته باشند ضررشان را جبران کنند! بابیلون یک شگفتی دیداری و شنیداری ستودنیست، و دستکم فیلمی خوب با شخصیتهای جذاب و بازیهای درخشان. کنجکاو شدم که آیا دیدگاهها نسبت به این فیلم تغییر کردهاند یا نه، چون بهنظرم وقتش شده که نگاهها به آن مثبتتر شود. درباره آکولتیزم فیلم و سنت الهی که، اعتقاد راسخ به هر چیزی می تواند برای دنیای شخص، کارساز باشد، مطالبی دیدم، اما ویدیوی کانال سپهر فیلمر جالب بود! نمیدانم چه چیزی میتوانست بابیلون را بهتر کند، اگر سی دقیقه کوتاهتر بود، یا همانقدر طولانیتر. اما قطعا بخشهایی را از این نسخه فیلم را حذف یا کوتاه میکردم. بنظرم حذف بعضی صحنهها مثل مکزیکی گریان و خانوادهاش، بخش مربوط به لزبین آسیایی، یا کوتاهتر کردن خط داستانی موزیسین سیاهپوست، فیلم را متمرکزتر و کوبندهتر میکرد. از منظر روایت، داستان در اولویت قرار ندارد، و این نه ضعف، که انتخابی جسورانه است، که فرم خودش روایتگر باشد. محتوا درباره فساد، افراط، سقوط اخلاقی و امثالهم، اما فرم فیلم درخشان، باشکوه، و سرمستکننده. یعنی آنچه فیلم نشان میدهد زشت است، اما آنگونه که نشان میدهد زیباست. و به نوعی هم مصداق " نقل کفر، کفر نیست!" شازل با فیلمی که مدام میان درام، کمدی مبتذل، ملودرام، طنز پوچ، فانتزی و حتی اسلشر در نوسان است، میکوشد نه قصهای خطی، بلکه احساس و فضا را منتقل کند. و در این هدف، بهگمانم موفق بوده. برخلاف نظر آن پیرمردی که در نقدی دیدم و از نبود قصه خطی مینالید و برای کارگردان نیتتراشی میکرد، و به همان زاییده وهم خودش می تاخت! شزل چهرهای از هالیوود را نشان میدهد که, جهانی فاسد، مملو از افراط، اما درعینحال زابنده هنر و زیباییست. مهمانی آغازین را میتوان تجسم ورطه اخلاقی دانست. کارگردان برای انتقال این حالوهوا، شدت صحنهها را چنان بالا برده تا بیننده امروزی-عادتکرده به تصاویر تکاندهنده- هم از دیدنش شوکه بشود، فیلمبرداری، موسیقی فیلم، طراحی صحنه و لباس و همه در بهترین سطحند. آنچه در خاطر میماند، شور و اشتیاق اولیه در بازی شخصیت ها. و بازیهای درخشان مارگو رابی، برد پیت و بقیه است. نمیتوان از همیلتون (همسر شازل) هم، در نقش راث آدلر یاد نکرد. به یاد دارم که با دیدن این فیلم، نهتنها به کارنامه هنری برد پیت علاقهمند شدم، بلکه انگیزه پیدا کردم تا به سراغ بهترین آثار دوران صامت هم بروم. و دقایق پایانی فیلم، که میگفت، با وجود همه آنچه دیدید، سینما زیباست. و با اصرار وادارمان میکند آواز در باران و دیگر آثار کلاسیک را دوباره ببینیم. و مونتاژ پایانی که از یکسو ادای احترامی به سینماست، و از سوی دیگر، طعنهای تلخ، که هالیوود همان چیزی که شما می خواهید- و مشتری دارد - را می سازد!
صفحه 2 - سروان رنو - ۱۴۰۴/۷/۲۶ عصر ۰۷:۳۸ ادامه تاپیک .... RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۷/۲۸ صبح ۰۳:۱۳ با درود، و تشکر دوباره بابت رفع مشکلی که باعثش شدم. استنلی کوبریک بازیگرانش را- برخلاف هیچکاک- با حیوانات مقایسه نمیکرد، اما همانگونه با آنها رفتار میکرد. فیلم "هراس و هوس"، که چهلهزار دلارش را از دوستان و آشنایان جمع کرده بود، و فیلم بعدیش، "بوسه قاتل"، با بودجهای هشتاد هزار دلاری، در چند جشنواره و سالن سینمایی اکران محدودی داشتند. کوبریک مورد توجه قرار گرفت و یافتن پول برای فیلمهایش آسانتر شد. برای "قتل"، دویستهزار دلاری از یونایتد آرتیستز گرفت. فیلم در چند کشور اروپایی اکران شد و حتی از سوی بفتا (BAFTA) مورد تحسین قرار گرفت. به لطف این فیلم، "راههای افتخار" ساخته شد، وقتی استودیوها پروژه را رد کردند، کرک داگلاس به سراغ کوبریک آمد و در ازای نقش اصلی، قول پول داد. نتیجه فیلمی شد با بودجه یکمیلیونی، ستارهای بزرگ، و با فیلمبرداری مکرر بسیاری صحنهها! کرک، آدولف منژو را به خاطر میآورد، که پس از فیلمبرداری یکی از صحنهها گفت که، به نظرش خوب از کار درآمده و وقتش است که برود چیزی بخورد. اما کوبریک نظر دیگری داشت! وقتی که به برداشت هفدهم رسیدند. منژو با فحش به کوبریک حملهور شد، و تمام اقوام کارگردان، بیاستعدادی و البته سنش را، به یادش آورد! میگویند صحنه غذا خوردن پایان فیلم را تا برداشت شصتم یا حتی هفتادم فیلمبرداری کرد. فیلم در آلمان ساخته میشد، به او گفتند اضافه کاری در این کشور ممنوع است، و ممکن است او را به زندان بیندازند! کوبریک با وجود اعتراض بازیگران، باز هم چند برداشت دیگر، زیر فحشهای آنها گرفت. "راههای افتخار" کمی بیشتر از هشت میلیون فروش کرد، اما در چند کشور اروپایی اکرانش ممنوع شد، چون تصویری نهچندان خوشایند از سربازانشان ارائه میداد. کرک داگلاس تنها یک هفته پس از شروع فیلمبرداری "اسپارتاکوس"، آنتونی مان را اخراج کرد. کوبریک که طبق توافق، دو فیلم به داگلاس بدهکار بود، جایگزین شد، و طبق عادتش فوراً فیلمنامه را بازنویسی و روال خود را برقرار کرد. فیلمبردار، راسل متی، ادعا کرد استعفا داده بود، چون نمیتوانست کارش را انجام دهد، و کوبریک مدام بالای سرش بود. با این حال، بعدتر اسکار بهترین فیلمبرداری را دریافت کرد، هرچند پیشتر اصرار داشت نامش از تیتراژ حذف شود! داگلاس، در تمام مدت فیلمبرداری با کوبریک درگیر بود و حتی، هر دو به روانپزشک مراجعه کردند. کوبریک بعدها گفت آن پزشک مهربان، کمکش کرد تا بتواند به داد و فریادهای کرک "با آرامش، گوش ندهد". داگلاس هم بعدها گفت، اخراج آنتونی مان بزرگترین اشتباه او بوده، بنابراین از مان عذرخواهی کرد و چند سال بعد ، با دادن کارگردانی "قهرمانان تلمارک" از او دلجویی کرد. کوبریک معتقد است "اسپارتاکوس" فیلم او نیست، که به او اجازه تغییرات در فیلمنامه ندادند و مونتاژ او را رد کردند. با بودجهای بین 12 تا 15 میلیون، فیلم 90 میلیون فروش کرد. هر چند استودیو، تنها پس از نمایش در اروپا به سود رسید. برای "لولیتا"، بودجه دو میلیونی از سرمایهگذاران مستقل پیدا شد، که در انگلستان فیلمبرداری کرد. در آمریکا نه میلیون دلار فروش کرد، در بسیاری کشورها ممنوع شد، اما مورد پسند منتقدان قرار گرفت و تماشاگران را راضی کرد. فیلم نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شد. بعدش "دکتر استرنجلاو" آمد، فیلمی دو میلیون دلاری برای استودیوی کلمبیا، که تنها شرط استودیو، حضور پیتر سلرز بود. نتیجه، فروشی دهمیلیونی و اثری ماندگار در تاریخ طنز سیاه سینما شد. برای فیلم بعدیش، تقریباً 6 سال وقت صرف کرد. کوبریک با همکاری متخصصان مرتبط با پروژه و آرتور سی. کلارک، فیلمی ساخت که یک سال فیلمبرداری و سه سال کار بصری و فنی برد. آنقدر چیزهای مختلف امتحان کرد که، 10-12 میلیون دلار هزینه شد. "ادیسه فضایی" در آغاز شکست خورد، اما بهتدریج و در نهایت با هزینه 12 میلیون دلار، 56 میلیون در آمریکا و تقریباً همینقدر در جهان فروخت. کوبریک تنها اسکارش را، برای جلوههای ویژه همین فیلم گرفت. بعدش میخواست "ناپلئون" را بسازد، اما شکست فیلم "واترلو"باعث شد، تهیهکنندگان نتیجه بگیرند که ناپلئون، مورد علاقه اندکی از ملت است، و کوبریک بی پول ماند. به یک فیلم کوچک روی آورد که بتواند در کوتاهترین زمان ممکن بسازد! و به این ترتیب، "پرتقال کوکی" متولد شد. مکداول بعدها گفت که متحمل مشقات بسیاری شد، علاوه بر برداشتهای استاندارد 100 تایی برای هر اپیزود، در حین آمادهسازی برای فیلمبرداری به کوبریک گفته بود، بسیار از مارها میترسد، و بلافاصله صحنهای با مار به فیلمنامه اضافه شد! فیلم تنها دو میلیون دلار هزینه داشت، اما بیش از صد میلیون دلار فروش کرد و چهار نامزدی اسکار گرفت. در سال 1975،"بری لیندون"، که مدیون لغو "ناپلئون" بود بر روی پرده آمد. کوبریک نمیخواست از ایده چنین فیلمی دست بکشد و به سراغ رمانهای تاریخی رفت که میشد نسبتاً مقرون به صرفه ساخت. در نهایت، بری لیندون اثر ویلیام تکری انتخاب شد. تنها فیلمبرداریش تقریباً یک سال طول کشید. "لیندون" 12 میلیون هزینه داشت و 40 میلیون فروش کرد و ازهفت نامزدی اسکار، در چهار بخش فنی برنده شد، در بخش هایی که استنلی کوبریک در آن غایب بود! "درخشش" شاید مشهورترین فیلم کوبریک باشد، به خاطر دریافت دو نامزدی تمشک طلایی هم! کوبریک بهعنوان بدترین کارگردان معرفی شد و استیون کینگ، همنظر بود. کینگ نمیفهمید چرا باید جک نیکلسون نقش اصلی را بازی کند. میگفت نیکلسون از اولین کادر، دیوانه بودنش مشهود است. در پاسخ به تمام اعتراضات کینگ، از او خواسته شد به کتابهایش برسد و در کار حرفه ای ها دخالت نکند. کوبریک معتقد بود که "درخشش"، یک ایده عالی داشت ولی بقیه چیزها باید تغییر میکرد. تعجبی ندارد که کینگ "درخشش" را دوست نداشت! در صحنه فیلمبرداری، همه سختی کشیدند. کوبریک حتی اسکتمن کراترز را با صد برداشتش عاصی کرد، اما شلی دووال بیش از همه رنج برد. کوبریک در همان ابتدای فیلمبرداری به همه هشدار داد که با شلی صحبت نکنند و تحت هیچ شرایطی از او تعریف نکنند. خودش برای تمام صحنههای با او بیش از صد برداشت وقت صرف کرد و دائما توانایی بازیگری او را زیر سؤال می برد. گاهی حتی فیلمبرداری را متوقف میکرد تا چند دقیقه بر سرش، در حضور تمام گروه داد بزند. میگویند در یکی از چنین روزهایی، جک نیکلسون، ، برای دفاع از بازیگر زن و سایر بازیگران دخالت کرد. اما فقط برای مدت کوتاهی کارگر افتاد. دووال در نهایت نامزد تمشک طلایی شد! با این حال، فیلم با بودجه 19 میلیون دلار، در آمریکا 45 میلیون فروش کرد. منتقدان، فیلم و همه عواملش و - بیشتر از همه- کوبریک را مورد انتقاد قرار دادند، اما تا مدتی! به مرور به اثری کالت بدل شد. بلافاصله پس از "درخشش"، کوبریک تصمیم گرفت یک فیلم درباره جنگ ویتنام بسازد. خودش می گفت که آنقدر دیالوگهای رمان گوستاو هاسفورد را دوست داشت که دیگر نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند. در ارتباط با "غلاف تمام فلزی"، از انصراف آرنولد یاد میشود که "مرد فراری" را ترجیح داد. فیلم بین 15 تا 30 میلیون دلار هزینه داشت و حدود 120 میلیون فروش کرد، و فقط یک نامزدی اسکار برای فیلمنامه دریافت کرد. کوبریک فیلم بعدی خود را پس از "غلاف"، را 12 سال بعد ساخت. ایده فیلم "چشمان کاملاً بسته" از دهه 60 در ذهن کوبریک بود. او داستان کوتاه "رؤیا" آرتور اشنیتسلر را خوانده بود و برای ساخت فیلم اشتیاق پیدا کرد، اما به دلایل مختلف، از جمله بودجه، تا دهه 90 به تعویق افتاد. کوبریک، تام کروز و نیکول کیدمن را برگزید و به گفته بسیاری، عمداً تلاش کرد رابطهشان را در طول فیلمبرداری متشنج کند! کروز از چند پروژه بزرگ هم باز ماند و فیلمبرداری "ماموریت غیرممکن 2" را تقریباً یک سال به تعویق انداختند. کیدمن، برخلاف کروز، از فیلمبرداری راضی بود و میگوید همه اینها او را به عنوان یک بازیگر ارتقا داد. استنلی کوبریک ، پس از تحویل نسخه مونتاژ نهایی به استودیو، در هفتاد سالگی بر اثر حمله قلبی درگذشت. فیلم تابستان 1999 اکران شد، با بودجه 65 میلیون دلاری و فروش جهانی 162 میلیون دلار. RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۸/۱ صبح ۰۴:۴۳ درود! گویا امروزه، طرفدار کریستوفر نولان بودن و شاهکار دانستن آثارش، نشانهای از ذکاوت، روشنفکری و حتی مایه مباهات به حساب میآید. در مقابل، منتقدان از صمیم قلب از مایکل بِی متنفرند، و ابراز علاقه به فیلمهایش کاری است که معمولاً توصیه نمیشود. تنها فیلمی از او که بهطور نسبی در امان مانده، "صخره" است، اثری که در بهترین حالت، چیزی معمولی و متوسط تلقی میشود. اگر سیلوستر استالونه، آدام سندلر و شرون استون برای عنوان "بدترین بازیگر صد سال اخیر" با هم رقابت میکنند، مایکل بی در میان کارگردانها، رقیبی ندارد. و هرچه فیلمهایش پول بیشتری در گیشه جمع میکنند، نفرت از او هم بیشتر میشود. مایکل بی کارش را با ساخت تبلیغات تلویزیونی و موزیکویدیو آغاز کرد. نخستین فیلم بلندش "پسران بد" بود. تهیهکنندگان دن سیمپسون و جری بروکهایمر تنها به این دلیل به او اعتماد کردند که هیچکس حاضر نبود چنین فیلمنامهای را بسازد یا در آن بازی کند. آنها در ابتدا قصد داشتند ادی مورفی و وسلی اسنایپس را برای نقشهای اصلی بگیرند، اما اولی ستاره بود و نیازی به این فیلم نداشت و دومی هم ترجیح داد کنار بکشد. در نتیجه، سطح انتظارات پایین آمد و سراغ لارنس فیشبورن و آرسنیو هال رفتند، و در نهایت به ویل اسمیت و مارتین لورنس رضایت دادند. بی تقریباً تمام دیالوگهای فیلم را از نو نوشت و از بازیگران هم خواست هرقدر میخواهند بداههگویی کنند. تنها شرطش این بود که فحش زیاد باشد. قرار بود برای کارگردانی فیلم، صد هزار دلار بگیرد، اما در نهایت مجبور شد از جیب خودش هم خرج کند. و با استودیو بر سر محدودیت بودجه، مدام دعوا داشت. بی توانست استودیو را راضی کند تا بودجه فیلمبرداری یک صحنه اضافی را بدهد، و دزدی خودرو در دقایق آغازین فیلم را چند هفته بعد از پایان کار گرفتند. فیلم 19 میلیون دلاری، بیش از 141 میلیون دلار فروش کرد. از آن پس، جری بروکهایمر به مایکل بی چسبید و رهایش نکرد. اولین همکاری بعدیشان "صخره" بود. اینجا شروع بقول بازیگران، دیکتاتور ظالم شدن بی بود. و به نظر جری بروکهایمر، تحت تأثیر جیمز کامرون، که بی، الگو قرار داده بود. برای فیلم بعدی به مایکل بی 140 میلیون دلار دادند و بروس ویلیس- به خاطر بدهی به استودیو دیسنی- به خدمتش درآمد. که در صورت موفقیت فیلم، درصد کمی از سود را دریافت میکرد. سر این فیلم بود که بروس ویلیس میگفت: داد و فریاد های تو به ایجاد یک محیط کاری دلپذیر کمکی نمیکند، بن افلک هم در امان نبود. و تعریف می کرد، از مایکل بی پرسید که، آیا آموزش حفاری به فضانوردان برای ناسا آسانتر نیست، تا آموزش فضانوردی برای حفاران؟ بی بلافاصله به او گفت که خفه شود و کار کند و خودش را با سوالات احمقانه مشغول نکند. مایکل بی قبل از کار روی "آرماگدون" از صحنه فیلمبرداری "تایتانیک" دیدن کرد و با الگوی خود، جیمز کامرون، گفتگو کرد. به گفته خودش، چیزهای جالب زیادی دید، و در مورد ظرایف برخورد با بازیگران یاد گرفت. بروس ویلیس معتقد بود فیلم متوسط است. و قسم خورد که دیگر هرگز در فیلمهای مایکل بی بازی نکند، "آرماگدون" برای بی، اولین نامزدیش را برای تمشک طلایی به ارمغان آورد. منتقدان همه چیز این فیلم را به باد انتقاد گرفتند. این بار سبک ریدلی اسکات را پیش گرفت، و شروع کرد به احمق نامیدن هر منتقدی که میدید. "پرل هاربر" بد عمل نکرد، اما انتظارات بسیار بیشتری از آن میرفت. شکست "پسران بد 2" به همکاری جری بروکهایمر و مایکل بی پایان داد. بزرگترین شکست بی با (The Island) خط بطلانی بر همکاریش با اسپیلبرگ، نکشید. و اسپیلبرگ "تبدیلشوندگان" را به او تحمیل کرد. شایا لباف، مدل موهایش را عوض کرد و مثل یک آدم کمهوش رفتار کرد. بی خوشش آمد و تأییدش کرد. مگان فاکس را هم مجبور کرد 5 کیلوگرم وزن اضافه کند. که به نظر بی، زیادی لاغر و شل به نظر میرسید. لباف در همان روز اول لذت کار با بِی را چشید. این صحنه مربوط به سگها بود. بِی در این صحنه عجلهای برای گفتن "کات" نداشت و فقط تماشا میکرد. بعداً به لباف گفتند که بی خواسته بود او را تا حد ممکن بترسانند تا واقعی تر به نظر برسد و ضمناً بفهمد که اینجا کارتون نمیسازند... RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۸/۱ عصر ۱۰:۲۶ منتقدان که همان اوایل، وجودش را فراموش کردند. و اگر کسی بخواهد بداند شکست یک فیلم در گیشه چه عواقبی برای بازیگرانش دارد، کافی است نگاهی به آثار اووه بول بیندازد، مثلاً «خون رینی». و بعد هم با فیلمهای این اواخر کیج یا ویلیس مقایسه کند. مثلا فیلم شهر بهشت چاک راسل(ماسک) که تراولتا هم داشت. اووه که نامش، نه احترام برمیانگیزد و نه دلسوزی. سالها از خلأهای قانونی آلمان سوءاستفاده کرد، و تماشاگران را «گلهای همهچیزخوار» مینامید. با این همه، کسانی پیدا شدند که برای فیلم «به نام پادشاه» شصت میلیون پول دادند، آن هم بعد از فیلمهایی چون «خانه مردگان»، «تنها در تاریکی» و «خون رینی». او واقعاً این کاره نبود. بازیگرانش کوچکترین اهمیتی به فیلم نمی دادند، دیالوگهایی افتضاح، مبارزاتی مضحک و روایتهایی که ـ اگر بتوان روایت نامید ـ با شتاب و بیمنطق از صحنهای بد به صحنهای بدتر میجهند. امروز بول، در شبکههای اجتماعی پستهای تند مینویسد و برای فیلمهای جدیدش پول جمع می کند! در سالهای 2000، اووه بول کابوس گیمرها بود. هرگاه خبر اقتباس تازهای از یک بازی ویدیویی میرسید، اولین واکنش این بود: «فقط خدا کند کار اووه نباشد.» در زمان ساخت «خانه مردگان» هنوز کسی نامش را نمیشناخت و بسیاری انتظار فیلمی مشابه «رزیدنت اویل» را داشتند که آلمانیها هم در تولید آن نقش داشتند. بیشتر پخشکنندگان، وقتی نسخه نهایی را دیدند، خواستار پسگرفتن پولشان شدند و از نمایش فیلم در سینماها خودداری کردند. با این وجود، استودیوی «آرتیسان» (پخشکننده جادوگر بلر) فیلم را در آمریکا بهطور گسترده اکران کرد. در «تنها در تاریکی»، پای بازی شناختهتری در میان بود و بازیگرانی ازمدافتاده و از رده خارج هالیوود نظیر کریستین اسلیتر، استیون درف و تارا رید در آن حضور داشتند. تنها مشکل بول این بود که تارا رید حاضر نشد در صحنههای برهنه بازی کند! در «خون رینی»، اینترنت پر شده بود از اعتراض گیمرها، با این حال، بول توانست با انتخاب کریستینا لوکن در نقش اصلی کمی از فشارها بکاهد. دستکم ظاهر او باعث گلایه کسی نمیشد. حضور میشل رودریگز و بن کینگزلی و بقیه هم کمکی نکرد. بیشتر به خاطر استفاده از فاحشههای واقعی به خاطر صرفهجویی مالی معروف شد. بیلی زین از کیفیت فیلم بهشدت انتقاد کرد و مایکل مدسن آن را «آشغال محض» خواند. هرچند اعلان آمادگی کرد، برای حضور دوباره در چنین فیلمی. فیلم با بودجه 25 میلیون دلاری، تنها 3.6 میلیون فروش داشت. با این حال، برای سرمایهگذاران تفاوت چندانی نمیکرد، چون در غیر این صورت، همان پول را باید بهعنوان مالیات پرداخت میکردند. «به نام پادشاه» گذشته از بازیگران درجه دو، جیسون استاتهام را داشت که، گفته میشود اصلاً نمیدانست وارد چه پروژهای شده و وقتی فهمید، دیگر دیر شده بود. در اواخر 2007، فیلم پستی با بودجه 15 میلیون دلار در آلمان تنها حدود صد هزار دلار فروخت و در آمریکا نیز پیش از اکران از برنامه خارج شد. شایعه شد یوبیسافت میخواست مانع ساخت فیلم "فار کرای" شود، اما کسی نمیخواست پول زیادی بپردازد و بول هم حاضر نبود در ازای مبلغ ناچیزی از ساختش صرفنظر کند. تیل شوایگر در نقش اصلی ظاهر شد، سینماها از نمایش فیلم خودداری کردند و اثری با بودجه 30 میلیونی، حتی به یک میلیون هم نرسید. پس از آن، درهای سینما برای همیشه به روی اووه بول بسته شد، و او تنها توانست برای فیلمهای ویدیوییاش سراغ بازیگرانی مانند دالف لاندگرن برود. RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۸/۱۵ عصر ۰۹:۲۰ درود! از بازیگران زن قدیمی کسانی چون اما استون، سلما هایک و دیگرانی را، به یاد بیاد ندارم، ( جالب وجذاب در صحبتشان، با نوعی بی قیدی در رفتار و گفتار، بدون ترس از داوری ها) این رفتار طبیعی وخودجوش و این توانایی در بیان بی تکلف افکار، بی آنکه در انتخاب واژه ها درمانده شوند، دلچسب بود. کیت وینسلت را هم می توان در همین دسته آورد. پس از ناکامی های بسیار در به دست آوردن نقشی جدی، سرانجام در هفده سالگی، پیتر جکسون -به دنبال دختر جوان و بلوند انگلیسی- او را انتخاب کرد. این آغاز درخشان، توجه اَنگ لی را جلب کرد، که شور و حساسیت وینسلت را، برای نقش ماریان عاشق پیشه و بی پروا، مناسب دید. این فیلم، و اشتیاق و پشتکارش در نوزدهسالگی برایش نخستین نامزدی اسکار را به همراه آورد. اندکی بعد، کنت برانا بدون آنکه حتی او را ببیند، نقش اوفلیا را در هملتش، به او سپرد. موفقیت عظیم تایتانیک او را به چهرهای جهانی بدل کرد. اما برخلاف انتظار، آثاری آرام و شخصیتر را برگزید. در زندگی دیوید گیل ساخته آلن پارکر بازی کرد، که تماشاگران دوستش داشتند. در کشتار پولانسکی و پروژه Movie 43 ظاهر شد، و بار دیگر در جاده انقلابی کنار لئو بازی کرد. که برایش نخستین جایزه مهم را آورد. به سبب چهره جدی و شهرتش، اغلب برای ایفای نقش زنان برجسته و واقعی انتخاب میشد. از نویسنده انگلیسی آیریس مرداک تا سیلویا دیویس و مری آنینگ. پیشنهاد میشل گوندری برای درخشش ابدی یک ذهن پاک فرصتی بود تا او از قالب درامهای تاریخی بیرون بیاید. گوندری انرژی سرکش و بیقرارش را همذات با شخصیت کلمنتاین (دختری شاد، بیثبات و پیشبینیناپذیر) دید. کارگردان به او اجازه بداههگویی داد و گفت که دارد در یک کمدی بازی میکند! کیت با کتابخوان ساخته استیون دالدری ، در نقش هانا اشمیت، حضوری چندلایه و مبهوتکننده داشت. زنی مرموز و شهوانی و بسیار جذاب، درمانده و آسیبپذیر، خونسرد و منزجرکننده. این نقش برایش تنها اسکارش را به ارمغان آورد. در سلهایی که گویی دوران طلاییش به پایان رسیده بود. اکشنی که بهخاطر علاقه فرزندانش به کتاب، پذیرفت. در واندر ویل وودی آلن، نقشی عمیق و نفرت انگیز ارائه داد، اما رسوایی وودی همهچیز را تحتالشعاع قرار داد. بار آخر با سریال میر اهل ایستتاون بود که قدرت نمایی کرد. و طنزی درباره اسکار تضمین شده با فیلمی درباره هولوکاست(The Reader 2008) RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۱۱/۲۰ صبح ۰۳:۳۳ ویدیویی که بی ربط به فیلم پل توماس آندرسون نبود. فیلم را دوست داشتم! فیلمی گاهی صراحتا کمیک با آدمهای کاریکاتوری، که بسیاری قسمتهایش را نمی توان جدی نامید. ولی این اغراق و هجو و شوخی و تمسخرها که اجازه همذات پنداری نمی دهند، در عوض فرصت تأمل، نقد و خندیدن و ریشخند و اینها می دهد! لذت تماشایش را که بردیم، زحمت تأمل و این چیزها را هم کسانی مطمئنا پیدا خواهند شد که بکشند، و به اشتراک هم بگذارند.
RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۴/۱۱/۲۷ صبح ۱۱:۴۸ اولین فیلم پل توماس اندرسن "برد دشوار" یک درام جنایی دهه نود به نظر می رسد. علاقه اندرسن به کلوزآپ های ثابت در اوج داستان، از همین فیلم اولش هم مشخص است. برای یک بار فیلم خیلی بدی نیست و تماشایش لذت بخش است. در "شب های عیاشی" یک پسر جوان داریم و یک کارگردان سرشناس فیلم های برای مخاطب خاص که جوانک استعداد پنهان و بزرگش را به او نشان می دهد و ادامه داستان. فیلم پر است از شخصیت های فرعی با درجات مختلف جذابیت. از نظر بصری، فیلمی خوش ساخت است. با حال وهوای دهه هفتاد و موسیقیش، که بعد از این فیلم به شدت محبوب شد. فیلم گاهی کمی خسته کننده می شود. مخصوصا در نیمه دوم که هر چند همه در حال دویدن و تقلا هستند. اما رویدادهای مهم آن قدرها هم زیاد نیستند. با این حال، فیلم در برخی محافل به یک اثر کالت تبدیل شده و هم منتقدان و هم مخاطبان تحسینش کرده اند. تنها مشکل جدیش طولانی بودنش است. بازیگران ولی، فوق العاده اند. بزرگ ترین نقطه قوت مگنولیا هم بازیگرانش است. ساختار داستانی فیلم کمی شلوغ و پراکنده به نظر می رسد. شخصیت ها و اتفاقات حتی برای سه ساعت زمان فیلم زیادند. لحظاتی کمی کسل کننده دارد، اما درکل تماشایش لذتبخش است، بیشتر به عنوان اثری با رگه های طنز تلخ، وشاید حتی یک درام سنگین. در فیلمهای قبلی اندرسن، تقریباً نیمی از زمان صرف مقدمه چینی می شد، اما در" عشق پریشان" اطلاعات را به تدریج و در طول فیلم می دهد، که جذابیت خاص خودش را دارد. قهرمان داستان با بازی آدام سندلر، مردی منزوی و ناتوان در برقراری ارتباط اجتماعی است. هفت خواهرش و اطرافیانش دائم او را دست می اندازند. می گویند که از نظر بصری و طراحی صدا، فیلم فوق العاده است. کار با رنگ و فضا بسیار چشمگیر است. با این حال، حس می شود فیلم شاید در مرحله تدوین کوتاه شده. هرچند اگر طولانی تر می بود، احتمالا خسته کننده می شد. "خون به پا خواهد شد" یکی از تحسین شده ترین فیلم های اندرسون است. دنیل دی لوئیس برای این نقش اسکار گرفت، صحنه های مشترکشان با پل دانو ماندگارند. فیلم به نظر بسیاری بهترین اثر اندرسن است تا قبل از نبرد. با این حال، بدون این بازیگران شاید هرگز چنین جایگاهی پیدا نمی کرد. بمانند چند فیلم قبلی ارزش تماشا را دارد، هرچند بیشتر از سیرامادره حرف برای گفتن ندارد و مهم تر از آن هم نیست احتمالا. فیلم "استاد" داستان مردی است که پس از جنگ به آمریکا بازمی گردد و با مشکلات روانی و اعتیاد دست وپنجه نرم می کند. تمرکز فیلم بیشتر بر شخصیت هاست تا روایت خطی داستان. از نظر بصری، نسبت به آثار اولیه اندرسن دوربین اغلب ثابت یا با حرکت های آهسته است. شخصیت واکین فینیکس، مردی خمیده و آشفته است که سخت می توان با او همذات پنداری کرد، اما تماشایش جذاب است. بعضی ها می گویند فیلم داستان جذابی ندارد و فقط بازی ها خوبند. شخصیت های "خباثت ذاتی" اغراق آمیز و کلیشه ای و بخش زیادی از طنز فیلم هم بازی با همین ها بنظر می آید. قهرمان داستان با بازی واکین فینیکس، کارآگاهی درگیر چند پرونده به ظاهر مرتبط است. روایت آشفته، شاید بازتاب ذهن یک آدم همیشه نشئه باشد. فیلمی طولانی و نه برای همه مناسب، ولی جذاب برای مثلا دوستداران لبوفسکی بزرگ. رابطه میان دو شخصیت اصلی "رشته خیال" جذاب، و فیلم از نظر بازیگری و فیلم برداری بسیار قوی، اما روایت برای بعضی ها کند به نظر می رسد. اندرسن در این جا هم تمرکز را از داستان گویی کلاسیک برداشته و بر تعامل شخصیت ها گذاشته. منتقدان بسیار تحسینش کردند، اما برخی مخاطبان آن را خسته کننده دانستند. ملودرامی قابل قبول، به شرط داشتن حال وهوایی که می طلبد. در "لیکریش پیتزا" گویا پسر پانزده ساله ای تلاش می کند رابطه ای با دختری بزرگتر شکل دهد. فیلم مجموعه ای از اپیزودهای زندگی آنهاست. حال وهوای دهه هفتاد به خوبی بازسازی شده، اما باز هم، زمانش کمی طولانی است. و اما "یک نبرد پس از دیگری" که داستان پدر انقلابی سابق و دخترش است که از هم جدا افتاده اند. فیلم شخصیت منفی کاریکاتورگونه ای هم دارد، یادآور آنتون چیگور و ترمیناتور(نه الزاما T-800) و چندی دیگر! بازیها و بازیگران عالیند. ریتم فیلم تند و پرجنب وجوش است و هر لحظه اتفاقی می افتد. طنز هم دارد، و زیرلایه های تلخ و سیاسی هم دیده می شود. با این همه تماشایش لذتبخش،سرگرم کننده و هیجان انگیز بود و بنظر گمشده ای آمد که سالها بدنبالش بودیم. ریتمش هم بر خلاف "رشته خیال" و "لیکوریش پیتزا" به سبک قدیم آندرسون، که هر دقیقه اتفاقی می افتد،و شخصیتها می دوند، عجله دارند، و وقت برای تلف کردن ندارند. خیلی از صحنه های کمدی که در تماشای بار اول و دوم خنده دارند، در دفعات بعدی مفاهیم نسبتا تاریک و افسرده هم پیدا می کنند. به علاوه همراه خنده ها، تنش دراماتیک قوی هم دارد. فیلم خیلی عالی، نفیس و پر زرق و برق بنظر می آید، که عظمت فیلمسازی اندرسن در اوجش است و هیچ وقت به این اندازه لایق اسکار نبود. همه چیز و حتی کمی وحشت دارد، فقط ملودرام ندارد! هرچند نیم ساعت اول "یک نبرد پس از دیگری" هم در سطح همان فیلمهای قبلی اندر سون مانده بود و ... RE: هنرمندان و بازیگران معاصر - Dude - ۱۴۰۵/۵/۶ صبح ۱۲:۵۸ ... کاشف به عمل آمد که منظورطرف، نمره و نظر کاربران -آی ام دی بی- و طرفداران و پیروان کارگردان بوده،و نه نظر جوامع آکادمیک ویا مجله معتبر سایت اند ساند یا نشریه کایه دو سینما و به واسطه درام عمیق انسانی، دیالوگنویسی پخته و ظرافتهای هنری و امثالهم ... "ساعت ارزان وقت را نشان میدهد، ساعت گران ثروت را... " منسوب به جیسون استاتهام (ربط و معنا لازم ندارد!) پس لازم شد عنوان بهترین فیلم سال در سالهای اخیر را جستجو کنم!
نسخه gemini کمی دقیقتر بود! گاهی برنده های اسکار بهتر بنظرم آمدند، که قابل درک و اغماض است به گمانم! اینها که اینکاره اند، مطمئنا بیشتر می فهمند. مثال سرآشپز نیستیم و فقط شوری و بی نمکی و باب طبع بودنش ملاک ...
سایت اند ساند بنظرم معتبر ترین آمد! فیلم One Battle After Another ، هم جایزه بهترین فیلم اسکار را برد، هم رتبه اول سایت اند ساند را کسب کرد و هم در رده دوم کایه دو سینما قرار گرفت. و چنین اجماع آرایی بسیار نادر است. دانهبندی(گرین، Grain) و اصالت و حس سینمای گذشته، در نبردی پس از نبرد دیگر هم، قابل ذکر بود. ولی نسخه ای دوبله، بسیار کمتر جذاب دیده شد! شاید درباره اصالت و وجاهت و دیگر صفات این فیلم، مطالبی گرد آوردم، یا درباره اینکه پس از ارتباط فرانسوی 1971، صحنههای اکشن تعقیب و گریز ماشینها به جذابیت جدیدی در سینما تبدیل شدند. ولی از آن روز، این صحنهها تغییر چندانی نکردند و تکرار بودند وملال آور. تا اینکه فیلم پل توماس اندرسن به نمایش درآمد. هر چند احتمال می دهم دیده نخواهد شد، اینکه درباره ترون و منابع خواهد آمد! اشارت فیلسوفانه: "سکوت یعنی زمان؛ برای عاقلان، مجال اندیشیدن. تاب سکوت و تأمل ..." منسوب به جیسون استاتهام!؟ دون دیه گوی محترم، درباره منبع مطلبی پرسیده بودند، مناسب دیدم که اعلام کنم، منبع تمام مطالبی که آورده بودم درباره فیلمسازان و بازیگران و فیلمها، ویدیوهای یوتیوب بودند! گاهی از چند کانال، ولی بسیار خلاصه شده و با دخل و تصرف و تحریف بسیار و وفادار نماندن به اصل، در جاهایی که باب طبعم نبودند! ویدیویی درباره مترادف بودن box office bomb(Flop) و شارلیز ترون قرار بود تبدیل به پستی بشود, که نشد! و در ارساله قبلی نقد کانال The Critical Drinker درباره ادیسه جایگزین شد. (البته اگر ساز مخالف می زد نمی شد!) دورانی بود که هر فیلم ترون شکست تجاری بود و شده بود بمب گیشه! ولی خوشبختانه، با این وجود از او باز هم دعوت می شد.(به شایعات کاری ندارم) ویدیویی کوتاه، با توجه به این داستان، جالب و خنده آوربود برایم! تکرار می کرد که، فشاری بر دوش احساس نمی کند، چون نقش کوچکی دارد! و به خبر فروش بلیط ابراز احساسات می کرد. امیدوارم ادیسه رکورد فروش را بزند، بخاطر شارلیز ترون هم که ... ویدیوی کوتاه |