جعبه پيام
<کاپیتان اسکای> شما با چشم گریان رفتی تو بغل پیشوا، ... هی بهش می گفتی انتقام انتقام
<کاپیتان اسکای> سروان!!! من، برج ایفل، اون، شب های طولانی، کلی عکس با اون توی لباس افسری دارم
<سروان رنو> نخیر. من با چشم باز و تحقیق بسیار به حضور پیشوا مشرف شدم.
<سروان رنو> دکمه ویرایش بزن کنتس عزیز. می تونی تغییر بدی.
<کاپیتان اسکای> کنتس سروان هم همینجوری شد. از فرط عشق اشتباهی رفت توی گروه نازی ها
<کنتس پابرهنه> لطفا همین الان حذفش کنید تا کاملش کنم
<سروان رنو> وقتی که تو افسر شدی که اون اصلا زنده نبود. مگر ارواح عاشق تو بشوند کاپیتان !
<کنتس پابرهنه> سروان رنو اونقدر حواسم به ماجرای عشقی شما پرت شد که پست ناتمامی که نوشتم اشتباه ارسال شد
<کاپیتان اسکای> آره عاشق لباس افسری ات شده بود وقتی من افسر شدم به کل تو رو کنار گذاشت.
<سروان رنو> عمرا" . عاشق لباس افسری من شده بود. میگفت به کاپیتان می گم دوست ات دارم که دلش نسوزه.
<کاپیتان اسکای> می گفت این سروان مخ می زنه، همه ش دم از مغز می زنه و به قلب اعتقادی نداره
<کاپیتان اسکای> آخه منو بیشتر از تو دوست داشت
<کاپیتان اسکای> وقتی که از فرط حسادت از هواپیما پرتش کردی بیرون استخوان ترقوه چپش شکست؟
<سروان رنو> یاد دوران آموزشی توی نیروی هوایی فرانسه که همدوره بودیم. یه بار افتاد و شونه هاش در رفت و ما کلی ماساژش دادیم !
<کاپیتان اسکای> سروان! از نگاه به استخوان ترقوه چپش یاد کدوم خاطره می افتی؟
<سروان رنو> آره. همینجوری علم پیش بره تا چند وقتی دیگه کد ژنتیک رو می دی کامپیوتر و کپی می زنه برات . عالی میشه.
<کاپیتان اسکای> اونوقت دو تا می شه ما باز دوست می شیم.
<سروان رنو> توی کمد من هست کاپیتان. هر روز نگاهش می کنم به یاد گذشته ها.
<کاپیتان اسکای> اونم گذاشتیم شاید بشه از طریق ژنتیک باز تولید بشه
<سروان رنو> آره. تنها چیزی که ازش گیر آوردیم استخوان ترقوه چپ بود.
<کاپیتان اسکای> بله گیر هانیبال افتاد
<کنتس پابرهنه> ز دست عشق در عالم هیاهوست... تمام فتنه ها زیر سر اوست
<سروان رنو> آره. یادش بخیر... آخرش نه من بهش رسیدم نه کاپیتان !!
<کاپیتان اسکای> سروان این خاطرخواهی خودش یه قصه ی دیگه ست.
<کاپیتان اسکای> امان از خاطرخواهی!

غير فعال بازيابي اوتوماتيك