[-]
جعبه پيام
» <شارینگهام> سلام و تسلیت. ..جری لوئیس کمدین مورد علاقه من بود.روحش پر خنده باد!
» <زرد ابری> البته نباید زنده یاد حمید قنبری را هم از یاد ببریم که با صدای جادویی خود شخصیتی ماندگار از این بازیگر ساخت.
» <زرد ابری> متاسفانه جری لوییس یکی از نخبگان طنز سینما امروز در 91 سالگی دار فانی را وداع گفت.روحش شاد
» <سروان رنو> عجب عکس زیبایی از آدری هپبورن [تصویر: pinkglassesf.gif] http://cafeclassic5.ir/showthread.php?ti...9#pid36139
» <منصور> واژه "ونجنس" در زبان اسپانیائی عمدتا در مفهوم خونخوار و در زبان انگلیسی بمعنی "منتقم (انتقام گیرنده)" بکار میرود
Refresh پيام :


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 14 رای - 4.57 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
برنامه های دهه 60
نویسنده پیام
لوسکا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 11
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۷/۱۱
اعتبار: 4


تشکرها : 82
( 101 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #501
RE: برنامه های دهه 60

به نام خدا

جانی جونز برای ما یادآور صدای زیبای دوبلور جودی آبوت و شوئیچی است. خانم زهره شکوفنده در این سریال با لحنی کودکانه به جای پسربچه ی ده ساله ایرلندی صحبت کرده بود. ریچارد لاو بازیگر نقش جانی جونز بود.

جانی جونز یک سریال شش قسمتی ایرلندی بود که سال 1982 بر اساس داستانهایی از نویسنده ی ایرلندی R. Gerallt Jones ساخته شد. جانی و مادرش در یک دهکده کوچک در شمال ایرلند زندگی میکنند. دورتر از جایی که آنها زندگی میکنند، جنگ جهانی دوم در جریان است و بعضی از ماجراهای جانی جونز متاثر از این فضاست. مثل داستانش با سرباز ایتالیایی که یک آدامس به او میدهد. جانی اتفاقی آدامس را قورت میدهد و دوستانش میگویند به زودی می میرد. جانی وصیت نامه اش را می نویسد تا تکلیف اموالش را روشن کند (!)... آلفرد مولینا بازیگر نقش جیووانی (سرباز ایتالیایی) بازیگر شناخته شده ی انگلیسی است و در فیلم "بدون دخترم هرگز" در نقش دکتر محمودی بازی کرده است. بقیه فیلم های معروفی که آلفرد مولینا بازی کرده: اسپایدرمن- دو، ماگنولیا و فریدا

موسیقی این سریال اثر Trevor Jones است. قسمت های کوتاهی از این سریال به یاد موندنی را با موسیقی زیبا و خاطره انگیزش از اینجا ببینید:

https://youtu.be/jF0CeWMF6B0


نقش قارچ سمی تو کارتونای بچگیمون به قدری پررنگ بود که خیال میکردم بلاخره یه روز گول یه قارچ خطرناکو میخورم و فوت میشم
۱۳۹۵/۷/۱۸ صبح ۰۷:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, خانم لمپرت, آقاحسینی, Classic, Savezva, BATMAN, اسکورپان شیردل, جیمز باند, هایدی, مراد بیگ, مموله, بیلی لو
BATMAN آفلاین
Dark Knight Returns
*

ارسال ها: 695
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 67


تشکرها : 9781
( 10642 تشکر در 187 ارسال )
شماره ارسال: #502
RE: برنامه های دهه 60

مدرسه + جنگ + جانی جونز = از نوستالژیهای خاص دهه شصتیها

حیفم اومد به دوبله زیبا و دلنشین خانم لاچینی (صداشون به وضوح خاطرم هست) اشاره ای نکنم که به جای نقش مادر جانی صحبت کرده بودن

من فکر میکنم یکی از دلايل محبوبیت و ماندگاری سريال جانی جونز حس همزاد پنداری مخاطب به خصوص قشکر کودک و نوجوان با کاراکتر جانی بود

همینطور محتوای اثر، چرا که در این سریال به خوبی لحظات سخت و پراضطراب روزهای جنگ و تاثیرات منفی روحی روانی اش به تصویر کشیده شد

جانی جونز من رو یاد لحظه هایی میندازه که در حین تماشای تلویزیون به یکباره تمام برنامه ها قطع و به جای اون صدای گوشخراش آژیر خطر شنیده میشد

روزهایی که مدارس به حالت نیمه تعطیل بود و به همراه والدین برای گرفتن سرمشق و تکالیف درسی به مدرسه میرفتیم و بعد از دقایقی کوتاه برمیگشتیم سمت خونه

تصویر بزرگتر

چند وقت پیش جناب Kurt Steiner کلیپی از این سریال رو برای دوستان آپلود کردند که امشب به لطف یادآوری مجدد این نوستالژی توسط دوست گرامی لوسکا

بخش کوتاهی از ویدئو به همراه موسیقی زیبایی که سالها قبل کاربر خوب و فعال رزا زحمت آپلودش کشیده بودند رو برای دوستان آماده کردم


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۵/۷/۱۹ صبح ۱۲:۲۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : لوسکا, سروان رنو, خانم لمپرت, جیمز باند, Classic, هایدی, Savezva, اسکورپان شیردل, مراد بیگ, بیلی لو
لوسکا آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 11
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۷/۱۱
اعتبار: 4


تشکرها : 82
( 101 تشکر در 11 ارسال )
شماره ارسال: #503
RE: برنامه های دهه 60

جانی جونز، پسرک کک مکی با کت و شلوارک و کلاه و جورابای بلند خاکستری، مثل بیشتر پسربچه ها رویای توپ و فوتبال داره. ولی توپ پارچه ای پاره پوره ش داغون تر از اونیه که بشه باهاش فوتبال بازی کرد. جانی یک توپ جدید و نو میخواد. توپ پلاستیکی محکمی که پشت ویترین مغازه ی زن بدعنق و ترشروی همسایه است. ولی پولی نداره تا توپو مال خودش بکنه.

جانی توپ پاره شو زیر لباسش مخفی میکنه و می بره جایی تو کوه، تو یک حفره جا میذاره و دیگه سراغش نمیره.

جنگ جهانی دوم است و مادر جانی سراغ اهالی دهکده می رود تا برای کمک به سربازهایی که جنگ رفتن پول جمع میکنه. کار ساده ای نیست و سروکله زدن با بعضی آدمها (مثل پیرمرد نجار ناخن خشک و خسیس) خسته ش میکنه. جانی و مادرش منزل خانم سالخورده و خوش اخلاق همسایه میروند که با سیب و شربت از اونها پذیرایی میکنه.

پیرزن پس انداز مختصری داره و بیشترشو که چندتا سکه و اسکناس است برای کمک به جبهه می دهد. تو فرصت کوتاهی که مادر و پیرزن تو اتاق بغلی حرف میزنن جانی سراغ سکه ها میره و یکیشونو تو جیبش میذاره. اونها به اتاق برمیگردن و ترس و عذاب وجدان ِ جانی شروع میشه.

هیچ کس چیزی نمیفهمه ولی احساس گناه، جانی رو راحت نمیذاره. تو روزها و شبهای بعد، هرلحظه منتظره اینه که سروکله ی پیرزن پیدا بشه یا مادرش بویی ببره. بارها یواشکی سکه رو برمیداره و باهاش ور میره. هربار جایی مخفیش میکنه. درنهایت تصمیم خودشو میگیره.

جانی در ِ خونه ی پیرزن میره ولی نمیتونه اعتراف کنه. پیرزن کنجکاوه بدونه چرا جانی اونجا اومده و جانی یک لیوان آب درخواست میکنه. تو فرصتی که پیرزن واسه آوردن نوشیدنی رفته، جانی سکه رو تو گلدون کنار درمیذاره و درمیره. پیرزن برمیگرده و سرگردان، لیوان آبو تو گلدون خالی میکنه و برمیگردونه تو خونه.

سکه همونجا میمونه و کسی اونو نمی بینه. درعوض جانی با خیال راحت و وجدان سبک برمیگرده همون جایی که توپ ِ به دردنخورشو جا گذاشته بود. دوباره برش میداره و مشغول بازی میشه.

پ.ن: یکی از اشتراکات فیلم ها و کارتونهایی که تو دهه شصت واسه پخش از تلویزیون انتخاب میشدند، محوریت موضوع جنگ تو اون برنامه ها بود و تناسب با حال و هوای زمان ِ جنگ اون موقع.

چهره ی مادر ِ جانی، یادآور چهره ی آشنای هنرمند خوب ِ بچه ها خانم "آزاده پورمختار" است.

تصاویر زیر، یک روایت تصویری داستان گونه است از این قسمت خاطره انگیز.

چهره ی جانی قبل از برداشتن سکه:

ترس و احساس گناه بعد از برداشتن سکه:


نقش قارچ سمی تو کارتونای بچگیمون به قدری پررنگ بود که خیال میکردم بلاخره یه روز گول یه قارچ خطرناکو میخورم و فوت میشم
۱۳۹۵/۷/۲۳ صبح ۰۵:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, زرد ابری, خانم لمپرت, مراد بیگ, اسکورپان شیردل, Classic, BATMAN, مایکل سانتوره, مموله, بیلی لو
سروان رنو آنلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,800
تاریخ ثبت نام: ۱۳۸۸/۱/۲۶
اعتبار: 63


تشکرها : 7757
( 13522 تشکر در 380 ارسال )
شماره ارسال: #504
RE: برنامه های دهه 60

اسکروچ  آن اُردک خسیس .

همیشه روزهای ابتدای سال نوی میلادی و کریسمس , تلویزیون کارتون معروفی را پخش می کرد

مطلب جالبی درباره کارتون اسکروچ در لینک زیر دیدم که خواندنی است:

کریسمس ما و روح اسکروچ !


اگر هنر نبود حقیقت ما را می کشت .
۱۳۹۵/۱۰/۱۹ عصر ۰۵:۳۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مراد بیگ, مموله, بیلی لو, زرد ابری, Papillon, BATMAN
ناوارو آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۲/۲۱
اعتبار: 1


تشکرها : 0
( 79 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #505
RE: برنامه های دهه 60

سلام به همه رفقای گلم

به خاطر درس و مشق و گرفتاری، مدت زیادی نبودم. این کانالِ کتاب «گنجینه خاطرات بچه‌های دیروز» هستش:

https://t.me/yadman60

یا

@yadman60

آگهیش رو توی سایت دیوار دیدم. چون تخفیفش خوبه گفتم دوستان رو در جریان بذارم. تا عید نوروز 50 درصد تخفیف داره و برای سراسر کشور ارسال پستی میشه. نمونه تصاویر زیادی از کتاب رو می تونید توی کانالش ببینید.


گاهی که سرمان خلوت می‌شود، سری به خاطرات کودکی‌مان بزنیم؛ آدمی با خاطراتش زنده است
۱۳۹۵/۱۲/۷ صبح ۰۲:۳۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, آناکین اسکای واکر, بیلی لو, مموله, rahgozar_bineshan, BATMAN
BATMAN آفلاین
Dark Knight Returns
*

ارسال ها: 695
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 67


تشکرها : 9781
( 10642 تشکر در 187 ارسال )
شماره ارسال: #506
برنامه های دهه 60 (گوینده پیشکسوت)
اردیبهشت 94 با یک تصویر سیاه و سفید، از ایران شاقول یاد کردیم ، خوشبختانه در آن زمان هنوز در قید حیات بودند
متاسفانه، چند شب قبل بطور اتفاقی و از طریق تلویزیون مطلع شدم که این گوینده متبحر فوت کردند
مخاطبان دیروز بخصوص دهه شصتیها سیمای متین و صدای آرام ایشان را هرگز فراموش نمیکنند
///
///
اجرای خاطره انگیز ایران شاقول گوینده پیشکسوت خبر
///
///
واکنش همکاران (سولماز اصغری/ حسن سلطانی) به خبر درگذشت ایران شاقول
///

من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۵/۱۲/۲۱ عصر ۰۷:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دون دیه‌گو دلاوگا, خانم لمپرت, ال سید, مراد بیگ, سروان رنو, آناکین اسکای واکر, رجینا, هانا اشمیت, اسکورپان شیردل, شارینگهام
ناوارو آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۲/۲۱
اعتبار: 1


تشکرها : 0
( 79 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #507
RE: برنامه های دهه 60

سلام رفقا

از مدیر کانالِ کتاب «گنجینه خاطرات بچه های دیروز» اجازه گرفتم تا با ذکر منبع، تعدادی از تصاویر این کتاب که توی کانالش گذاشته رو اینجا آپلود کنم.

برای مشاهده تصاویر بیشتر و اطلاع از مراکز فروش کتاب:

به این کانال تلگرام سر بزنید:  @yadman60

و یا به این آدرس کلوب مراجعه نمایید:  http://www.cloob.com/name/ganjineh14


گاهی که سرمان خلوت می‌شود، سری به خاطرات کودکی‌مان بزنیم؛ آدمی با خاطراتش زنده است
۱۳۹۵/۱۲/۲۹ صبح ۰۱:۳۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ال سید, رجینا
ناوارو آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۲/۲۱
اعتبار: 1


تشکرها : 0
( 79 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #508
RE: برنامه های دهه 60

برای مشاهده تصاویر بیشتر و اطلاع از مراکز فروش کتاب:

به این کانال تلگرام سر بزنید:  @yadman60

و یا به این آدرس کلوب مراجعه نمایید:  http://www.cloob.com/name/ganjineh14


گاهی که سرمان خلوت می‌شود، سری به خاطرات کودکی‌مان بزنیم؛ آدمی با خاطراتش زنده است
۱۳۹۵/۱۲/۲۹ صبح ۰۱:۴۶
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رجینا
ناوارو آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۲/۲۱
اعتبار: 1


تشکرها : 0
( 79 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #509
RE: برنامه های دهه 60

برای مشاهده تصاویر بیشتر و اطلاع از مراکز فروش کتاب:

به این کانال تلگرام سر بزنید:  @yadman60

و یا به این آدرس کلوب مراجعه نمایید:  http://www.cloob.com/name/ganjineh14


گاهی که سرمان خلوت می‌شود، سری به خاطرات کودکی‌مان بزنیم؛ آدمی با خاطراتش زنده است
۱۳۹۵/۱۲/۲۹ صبح ۰۲:۱۸
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رجینا
ناوارو آفلاین
تازه وارد
*

ارسال ها: 13
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۴/۲/۲۱
اعتبار: 1


تشکرها : 0
( 79 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #510
RE: برنامه های دهه 60

برای مشاهده تصاویر بیشتر و اطلاع از مراکز فروش کتاب:

به این کانال تلگرام سر بزنید:  @yadman60

و یا به این آدرس کلوب مراجعه نمایید:  http://www.cloob.com/name/ganjineh14


گاهی که سرمان خلوت می‌شود، سری به خاطرات کودکی‌مان بزنیم؛ آدمی با خاطراتش زنده است
۱۳۹۵/۱۲/۲۹ صبح ۰۳:۲۵
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رجینا, ال سید
آناکین اسکای واکر آفلاین
دوست قدیمی
***

ارسال ها: 146
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۰/۴
اعتبار: 11


تشکرها : 184
( 673 تشکر در 142 ارسال )
شماره ارسال: #511
[split] برنامه کودکهای خاطره انگیز دهه شصتیها

2 سال پیش فرصتی دست داد تا کتاب " خدایان تشنه اند " نوشته " آناتول فرانس " را مطالعه کنم. جهت اطلاع دوستانی که این کتاب را مطالعه نکرده اند، عرض می کنم که این رمان، داستان جوان آرمانگرایی را در دوران " انقلاب کبیر فرانسه " روایت می کند که به تدریج از کسوت یک شهروند معمولی به هیات یک عنصر رادیکال در میاید. عنوان کتاب نیز از نقل قولی که منسوب به " کاهنان قوم مایا " است، اقتباس شده است.

کاهنان مایایی جهت خشنودی خدایان مایا، انسان قربانی می کردند و دلیل آن را نیز تشنگی خدایان به خون انسان عنوان می کردند و آنقدر این عمل را انجام می دادند تا تشنگی خدایان رفع گردد!

در لابلای صفحات کتاب و در میانه داستان از قول یکی از شخصیت های فرعی کتاب عنوان شد که : اتفاقات عجیبی رخ داده است، حتی در جنگل های ... " دووال پا " دیده اند. 

برایم جالب بود که " دووال پا " چیست و برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این موجود دست به دامن گوگل شدم، ولی انتظار اینکه این کلمه و این جستجو من را به یکی از خاطرات نا خوشایند از یکی از دیده هایم در دهه شصت برساند، نداشتم.

شاید این حس برای دوستان " کافه کلاسیک " آشنا باشد که در دوران کودکی و یا نوجوانی، فیلمی را تماشا کرده باشند و این فیلم در آن مقطع اثر روانی ناخوشایندی را حداقل برای مدتی روی آنها گذاشته است. ( این موضوع پتانسیل اختصاص یک تاپیک را دارد )

به خوبی به خاطر دارم یکی از زمانهایی که با دیدن یک برنامه تا مدتی حس بدی داشتم و به هیچ عنوان دوست نداشتم جای شخصیت اصلی ماجرا باشم، زمانی بود که یکی از قسمت های کارتون " سندباد " پخش شد. در این قسمت " سندباد " به پیرمردی بر می خورد که به دلیل ناتوانی، از او می خواهد که او را کول کند و به جایی برساند و وقتی سندباد او را بر پشت خود سوار می کند، پیرمرد دیگر پایین نمی آید! رفتار پیرمرد و اندام او و صدای دوبله شده او، مانند یک عنصر آسیب زننده که آسیب زیادی را در لحظه ایجاد نمی کند ولی در طولانی مدت تاثیر عمیقی می گذارد، در من اثر گذاشت.

" پیرمرد " این قسمت از سندباد دقیقا همان " دووال پا " ست که گفته می شود یک موجود افسانه ای و خیالیست. ( البته تفاسیری نیز دال بر اینکه  " دووال پا " یک مفهوم فلسفی و انسان شناختی است مبتنی بر افراد سودجو و طفیلی مسلک در جوامع انسانی. البته شاید بانو " هانا اشمیت " با توجه به زمینه مطالعاتی بهتر بتوانند این امر را تایید یا رد کنند. )

جالب اینکه منابع تاریخی نه تنها " دووال پا " را موجودی افسانه ای نمی داند، بلکه بر واقعی بودن این موجود تاکید دارد.

در ویکی پدیا درباره این موجود می خوانیم :

دَوال‌پا یکی از موجودات خیالی در افسانه‌ها و داستان‌های ایرانی است که بالاتنه انسان دارد و پاهایش مانند تسمه دراز و پیچنده‌اند. دوال‌پا در زبان فارسی مصداق آدم‌های سمجی است که به هر دلیل به حق یا ناحق به جایی با کسی می‌چسبند و آن‌جا را رها نمی‌کنند چنان‌که هنگامی بچه‌ای سماجت کند و به مادر اصرار ورزد مادر به او گوید: «چرا مثل دوال‌پا به من چسبیده‌ای.»

در افسانه‌ها راه چاره رهایی از دست دوال‌پا مست کردن او دانسته شده‌است.

دوال‌پا در افسانه‌های ایرانی این‌گونه توصیف شده: «موجود به ظاهر بدبخت و ذلیل و زبونی است که به راه مردمان نشیند و نوحه و گریه آن‌چنان سر دهد که دل سنگ به ناتوانی او رحم آورد. چون گذرنده‌ای بر او بگذرد و از او سبب اندوه بپرسد گوید: بیمارم و کسی نیست مرا به خانه‌ام که در این نزدیکی است برساند. و عابر چون گوید: بیا تو را کمک کنم. دوالپا بر گردهٔ عابر بنشیند و پاهایتسمه‌مانند چهل‌متری خود را که زیر بدن پنهان کرده بود گشوده گرداگرد بدن عابر چنان بپیچد و استوار کند که عابر را تا پایان عمر از دست او خلاصی نباشد.»

دَوال در فارسی به معنی تسمه است.

در کتاب سندباد بحری توصیفی این‌گونه از دوال‌پا دیده می‌شود: «دوال‌پا پیرمردی است که دم جاده نشسته گریه می‌کند و هر رهگذری که می‌رسد به او التماس کرده میگوید مرا کول بگیر از روی نهر آب رد کن. هر کس او را کول بکند یک‌مرتبه سه ذرع پا مانند مار از شکمش درآمده دور آن کس می‌پیچد و با دست‌هایش محکم او را گرفته فرمان می‌دهد: کار بکن بده به من. برای این‌که از شر او آسوده بشوند باید او را مست کرد.»

کتاب عجائب المخلوقات و غرائب المخلوقات محمدبن محمود طوسی (قرن ششم هجری) ضمن نقل حکایتی نام دوال‌پا را به کار می‌برد و آن را گونه‌ای نسناس می‌نامد. البته در لغت‌نامه دهخدا،داستان وامق و عذرا را منبع دیگری هم نقل می‌کند. از آن‌جا به کتاب‌هایی هم‌چون سلیم جواهری و وغ‌وغ ساهاب صادق هدایت راه یافته‌است.


" علی بلوکباشی " در کتاب " دوالک بازی و تحقیقی در مورد واژه دووال " چاپ شده توسط انتشارات " اداره فرهنگ عامه " اسفند 1348، درباره این موجود روایت می کند:

دُوالپا dovalpa يا دوالپا davaipa كه در زبان عامة‌ تهران ُدوآلپا dualpa خوانده مي‌شود موجودي است افسانه‌اي و خيالي كه پاهايي دراز و باريك و نرم و پيچنده همچون دوال چرمين و بالاتنه و چهره‌اي انسان‌گونه دارد. اين آفريدة خيالي در جنگل و بيابان و در كنار رودخانه ( در افسانه‌ها بيشتر در جزيره ) زندگي مي‌كند و با زانو بر زمين مي‌خزد و پاها را مي‌كشد و راه مي‌رود و با دست كار مي‌كند. چنانچه با آدميزاده‌اي روبه‌رو شود خود را چلاق و شل و افليج مي‌نمايد و در‌خواست ياري و كمك مي‌كند. به اين حيله آدميزاده را مي‌فريبد و بر پشت و كولش سوار مي‌شود تا او را از رودخانه بگذراند يا از جنگل و بيابان به خانه‌اش برساند. هنگامي كه آدميزاده را فريفت و بر كولش جهيد و نشست پاهايش را چند دور بر گرد كمر و شكم او مي‌پيچد و تا گاه مرگ بر او مي‌چسبد و با كمك او به هر كجا كه بخواهد مي‌رود و هر چيز كه بخواهد فرمان مي‌دهد تا او فراهم كند و در دهانش بگذارد و تا خود نخورد و ننوشد نخواهد گذاشت مر‌كوبش بخورد و بنوشد. چنانچه آدميزاده برخلاف ميل و علاقة او رفتاري كند كمر او را با پا و گردنش را با دست چنان مي‌فشارد تا خفه شود و بميرد. زكرياي قزويني در‌بارة اين موجود افسانه‌اي در توصيف جزيرة سگساران مي‌نويسد:


جاحظ دوالپا را چنين توضيح داده است: « موجودي افسانه‌اي است ميانه جاندار و رستني » مردم شوشتر اين موجود خيالي را « دوالك پا » مي‌نامند و افسانه‌اي شبيه آنچه كه گذشت در‌باره‌اش نقل مي‌كنند.

در فرهنگنامة ناظم‌الاطبا دوالپا به مرداني بياباني اطلاق شده كه در هندوستان زندگي مي‌كنند و پاهاي باريك و نرم همچون تسمة چرمين دارند و خود را شل وانمود مي‌كنند و مسافرين را مجبور مي‌كنند تا ايشان را به پشت خود سوار و حمل كنند و سرانجام اسباب هلاكت آن بيچارگان مي‌شوند. همچنين دوالپا را مردم باريك ساق و شل ، و غول و مهيب و هر شكل هولناك و هر خيال وهمناكي دانسته است.



دو روايت از افسانة گرفتاري آدميزاده به دست دوالپايان در دو دورة مختلف تاريخي و دور از هم ، يكي در كتاب « قصة حمزه » و ديگري در كتاب « سليم جواهري » نقل شده‌است. واقعة هر دو داستان تقريباً شباهت به يكديگر دارد و در جزيره‌اي اتفاق مي‌افتد و قهرمانان هر دو كتاب مدتي به اسارت دوالپايان مي‌افتند. سرانجام نيز قهرمانان با خوراندن آب انگور به دوالپايان و مست كردن و كشتن آنها از چنگشان رهايي مي‌يابند و آزاد مي‌شوند. مهم اين است كه گويا در روزگاران گذشته نقل افسانة دوالپايان همراه با حوادث و ماجراهاي گونه‌گون داستانهاي عامه ، بر جذابيت و تحرُّك آنها مي‌افزوده و بر خوانندگان و شنوندگانشان تأثيري شگرف و عميق مي‌گذاشته است از اين‌رو مي‌بينيم كه پاره‌اي از داستان‌پردازان به مناسبتي از افسانه دوالپايان در داستانهاي خود چاشني مي‌زده‌اند. در زير دو روايت منقول از افسانه دوالپايان را در « حمزه‌نامه » و « سليم جواهري » خواهيم آورد:


الف- روايت قصة حمزه‌نامه:

« بعد چند روز در جزيره رسيدند ، عمر معدي كرب گفت : يا اميرالمؤمنين حمزه (رض) ، بگو تا لشكرها فرود آيد ، در اين جزيره برويم و تماشا كنيم. امير و عمر معدي كرب و عمر امَّيه با چند پهلوانان فرود آمدند و جُنگهاي ديگر در عقب. امير با پهلوانان بالاي جزيره رفت ، ديد باغي سايه‌وار و درختان ميوه‌دار و حوضهاي چون گلاب سپيدتر از شير و خوشبوتر از عبير بود. آبها بخوردند و گشت مي‌كردند. ناگاه در درختي رسيد ، ديد كه يك پيري بالاي درخت شِسته است. پرسيد : اي مرد پير تو در اين خرابه چه مي‌كني؟ پير بر جست و در گردن امير سوار شد ، پايهاي خود را چون دوال در گردن امير حمزه پيچيد.


اميرالمؤمنين حمزه (رض) و گردان عرب عاجز شدند. عمر امَّيه گفت: اي امير ، اين بلا ما را از عمر معدي رسيده است. امير گفت: ‌حكم خداي تعالي بر اين رفته بود ، عمر معدي چه كند! عمر اميَّه گفت : ‌انصاف از عمر معدي بستان. پس عمر اميَّه دوالپاي خود را گفت كه: اي پيل ، آن يار تو كه … دارد ازو بگو برابر من بدواند بر دوالپا. عمر معدي رفت.‌ آنچه او را عمر اميَّه آموخته بود بگفت. آن دوالپا گفت نيكو باشد. پس هر دو بدوانيدند. عمر اميَّه چون باد مي‌دويد و عمر معدي عقب مي‌ماند. دوالپا عمر معدي را تازيانه‌ها مي‌زد و مي‌گفت: اي فربه ، برابر لاغر دويدن نمي‌تواني ! امير حمزه بر آن حالت مي‌خنديد و عمر اميَّه در آن. – [ در اصل ناخواست ] ديد كه انگورها چكيده است و آبها خود مي‌جوشد. دوالپاي خود را گفت اگر مرا  شِستن دهي قدري از اين ميوه بخورم تا مرا قوت حاصل شود و بسيار بدوم. دوالپاي گفت اين آب خوردني است. عمر گفت: زهي افسوس ، اگر اين آب بخوري پايهاي تو همچو پاي من باشند. دوالپا گفت اول تو بخور ، بعد مرا بده. عمر امَّيه شِست چند خو(؟) بخورد ، بعدِ آن دوالپاي را. زماني دوالپاي مست شد. عمر اميَّه آهسته دوالپا را از گردن خود دور كرد و بگرفت و بگردانيد دوالپا را چنان به زمين زد كه هيچ استخواني او درست نماند. پس بر امير آمد و خنجر بكشيد تا دوالپاي امير را بكشد ، پهلوان گفت : اول ياران را خلاص كن ، آنگاه بر من بيا.

پس عمر امَّيه جمله ياران را خلاص رهانيد ، همه دوالپايان را از گردن ايشان دور كرد ، همه را بكشت و امير نيز دوالپاي خود را بكشت. عمر اميّه گفت : اي جهانگير تا اين زمان چرا نكشتي؟ امير گفت : بسيار خواستم نمي‌توانستم .چون از كشتن دوالپايان فارغ شدند ، در حوض در‌آمدند ، خود را پاك كردند. چند روز در آن جزيره مي‌خوردند و شادمانيها كردند. بعد از آن باز در جُنگها سوار شدند و سوي سر‌انديب راندند »


ب – روايت قصة سليم جواهري:

« به جزيره‌اي رسيده ديدم كه خانه‌ها از گل و چوب ساخته‌اند ، پر از انار و سيب و انگور است. گفتم در اين جزيره مبادا بلايي بر سرم بيايد از دور نگاه كردم شخصي به صفت خواجه‌سرايان با محاسن سفيد به صورت آدميان در زير درختي نشسته ‌است. من شكر كردم كه الحمدالله در ميان آدميان رسيدم و جانب او رفتم و سلام كردم. جواب را باز داد و گفت : اي جوان ، از ميوه خوردن سير شدي؟ گفتم بلي. گفت : پاهاي من درد مي‌كند ، پيرم به صحرا آمدم مرا دوش‌گير و به خانه بر تا نان و گوشت به تو دهم و مي‌دانم از بس كه ميوه خورده‌اي دلت ضعف دارد. من عمود را بر زمين گذاشتم و پشت به جانب او كردم آن بدبخت چون مرغ سبك‌روح بر پشت من سوار شد و پاهاي چون دوالي بر پشت و كمر من پيچيد و مرا راه انداخت. من هر چند حيله كردم كه او را از پشت خود به زير اندازم نتوانستم و هر‌گاه مي‌خواستم بنشينم دوال را چنان فشار مي‌داد كه نزديك بود كمرم بشكند و گوش مرا به دندان مي‌جاويد. ناچار از ترس تن به قضا دادم به درون خانه رفتم غير از ميوه خشك چيز ديگر نديدم. گفت: از اين ميوه‌ها بخور به من هم بده تا بخورم و من قدري خوردم . گويا زهر قاتل بود. به او هم مي‌دادم. آن ظالم بر من سوار بود و مرا به هر جانب مي‌دوانيد و جوالدوزي داشت هر وقت مي‌خواستم بنشينم ، بر پشت گردنم مي‌زد ، نمي‌گذاشت بنشينم و اگر دير به او چيز مي‌دادم ، گوش مرا مي‌جاويد. با خود گفتم بسيار بد شد ميان ميمونها عروسي داشتم و قدر آنها را ندانستم. حال به اين روز مبتلا شدم . به هر حال شكر مي‌كردم تا خدا مرا از چنگ آن ملعون نجات دهد. اگرمي‌خوابيدم او نيز مي‌خوابيد و اگر حديث مي‌گفتم او هم مي‌گفت و پاهاي مرا نجس مي‌كرد و اگر مي‌ايستادم آزارم مي‌كرد و جانم بر لب آمد و اگر كاري كه مي‌كردم كه خوشش نمي‌آمد پا را بر خصيه‌ام بند مي‌كرد ،

چنان مي‌فشرد كه نزديك بود به هلاكت برسم. ناچار با او مي‌ساختم تا آن روز كه روزي در ميان درختان مي‌گرديدم كدويي به نظرم آمد او را برداشتم و تخم او را بيرون آوردم ، قدري انگور چيدم و شيره‌اش را كشيدم و كدو را پر از آب انگور كردم ، در آفتاب گذاشتم. دوالپا پرسيد كه اين را چه خواهي كرد. گفتم مي‌گذارم ترش شود ، بعد از ‌آن مي‌خورم تا قوتَّم زياد شود و نشاط به هم رسانم . گفت : ‌به من هم بده! گفتم اول خود مي‌خورم ، بعد به تو مي‌دهم. چون آب انگور در كدو رسيده شد با خود گفتم اول اندكي خودم مي‌خورم و به او بسيار مي‌دهم تا بيهوش شود ، از پشتم بيفتد. شايد كه از چنگ او خلاص شوم. آن وقت سه چهارنفر دوالپا آمدند كه به دست كار مي‌كردند و به زانو راه مي‌رفتند و پاهاشان را بر زمين مي‌كشيدند. چون به من رسيدند سالار خود را تحيت مي‌دادند كه خوب بارگيري به هم رسانيدي ، من تا شام گرديدم چون شب شد قدري از آن آب انگور نزديك دهان خود بردم ، قدري هم به او دادم. بخورد و گفت : كيفم رسيده. و دست بر پشتم ‌مي‌زد و نشاط مي‌كرد و خصيه مرا مي‌فشرد كه باز بده تا بخورم نشاط من از آن است. آنهاي ديگر نيز التماس مي‌كردند كه به ما هم بده. به ايشان دادم تا تمام از هوش رفتند.

 من او را به خانة خودش بردم و قدري ديگر هم به او دادم تا پاهايش سست شد و از پشتم افتاد. عمود را برداشتم و بر كله او زدم و روانه گشتم. مي‌دويدم و بر عقب نگاه مي‌كردم. از قضا چند نفر از دوالپايان را ديدم چون مرا ديدند دعوت به نان و گوشتم مي‌كردند. گفتم نان و گوشت ارزاني شما باشد »


در کارتون " سندباد "  نیز به خاطر دارم که همین اتفاق افتاد و  " سندباد " با خوراندن " آب انگور با نام تجاری ساندیس ! " به " پیرمرد " موفق شد از چنگ او خلاص شود.

درباره اینکه " دووال پا " واقعا وجود داشته است یا خیر نمی توان براحتی قضاوت کرد چه اینکه بسیاری از افسانه ها ریشه در واقعیت دارند. ولی اگر دوستان دیگر اطلاعات بیشتری در این زمینه دارند، خوشحال می شوم آنرا با من تقسیم کنند.


نیرو همراهت باشه
۱۳۹۶/۱/۲۰ عصر ۱۲:۲۱
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ماهی گیر, سروان رنو, rahgozar_bineshan, مراد بیگ, ال سید, شارینگهام, BATMAN, Classic, زینال بندری, سناتور, منصور, بوچ کسیدی, زرد ابری
BATMAN آفلاین
Dark Knight Returns
*

ارسال ها: 695
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۱/۳/۵
اعتبار: 67


تشکرها : 9781
( 10642 تشکر در 187 ارسال )
شماره ارسال: #512
RE: برنامه های دهه 60

نمایش تلویزیونی "عزیزِ گلاب خانوم"

دیشب در حین تماشای فیلمی سینمایی (سبک وحشت) نمایی از یک سکانس حافظه امم رو سوق داد به سالهای میانی دهه 60 

گاهی اوقات دیدن یه شیء یا عکس بی جان که ظاهرا بی ربطه بطور ناخودآگاه افکار آدمی رو متوجه چیزی میکنه که مربوط میشه به گذشته های دور و این همیشه برام جالب بوده

فیلم تقریبا به دقایق پایانیش رسیده بود که در سمت چپ قاب نمایشگر نگاهم به پولکهای رنگی و زرق و برق دار یک کیف دستی زنانه افتاد

همین قضیه باعث شد بی اختیار به یاد تله تئاتر قدیمی "عزیز گلاب خانوم" بیافتم که شخصیت اصلی داستان زنده یاد "مهری مهرنیابود

در ابتدا فکر میکردم بازیگر نقش گلاب خانم "مهین دیهیم" باشه اما با نگاهی به مطالب ویکی پدیا فهمیدم حدسم درست نبوده

در اون نمایش تلویزیونی شخصیت عزیز خانوم کیفی رنگی با گلهای صورتی، سبز و سرخابی رنگ (به این شکل یادمه) داشت که هیچوقت از خودش دور نمیکرد

تا اینکه یکروز هنگام خرید کیفش رو گم میکنه و از این اتفاق خیلی ناراحت و دلگیر میشه، طوری که همه فکر میکنن حتما کس و کار یا بچش گم شده

ولی در پایان نمایش مشخص میشه عزیزه گلاب خانوم یه کیف دستی ساده بوده که ازش کلی خاطره داشته، برای همین انقدر براش عزیزه

شاید در نگاه اول عجیب به نظر بیاد/ اینکه یه فیلم خارجی ترسناک محصول 2013 کجا و تله تئاتر ایرانی دهه شصتی ؟! اصلا جور در نمیاد و کاملا در تضاد  و تناقض همدیگه ان

ولی این وسط وجود یک وسیله شخصی مثل کیف دستی این دو اثر (سینمایی و تلویزیونی) رو بهم ربط داد، البته برای من اینطور بود

به هر جهت این مطالب بهانه ای بود تا امشب هم یادی کنیم از یکی دیگر برنامه ها و یادگارهای دهه شصت


من با مدادی در دست پا به اين دنيا گذاردم، پياده روهای نيويورک را خط‏ خطی می کردم و روی ديوارهايش نقاشی می کشيدم "BOB KANE"
۱۳۹۶/۳/۵ صبح ۰۲:۰۲
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ال سید, پرنسس آنا, سروان رنو, مراد بیگ, زینال بندری, rahgozar_bineshan, سناتور, جیمز باند, زرد ابری, منصور, بوچ کسیدی, شارینگهام, Classic
دون دیه‌گو دلاوگا آفلاین
مسافر سبز-پوش کافه
*

ارسال ها: 49
تاریخ ثبت نام: ۱۳۹۵/۱۲/۶
اعتبار: 5


تشکرها : 274
( 372 تشکر در 49 ارسال )
شماره ارسال: #513
RE: برنامه های دهه 60

(۱۳۹۴/۶/۷ صبح ۱۲:۰۳)سروان رنو نوشته شده:  

(۱۳۹۴/۶/۶ عصر ۰۳:۰۷)هایدی نوشته شده:  

دل موش و پوست پلنگ

شعری داشت شبیه به این:

موشی که گربه شده از گربه پروا می کنه ...

وقتی هم که گرگ میشه گربه هه دعواش می کنه ...

...

آفرین به این حافظه سروان! حیرت کردم!

من هم ازش خاطره دارم. هم از نوار-کاست‌اش؛ و هم از نمایش عروسکی‌اش. فیلم عروسکی‌ش را وقتی 6 سال‌ام بود و کودکستان می‌رفتیم، با آپارات برامون پخش کرده بودن. بعداً فهمیدم کار نصرت کریمی بوده. الان گذاشتمش در آپارات: http://www.aparat.com/v/SthsO


اگر قرار باشد سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود، او باید بتواند یک کار دیگر را هم به انجام برساند با موفقیّت.
۱۳۹۶/۵/۲۰ عصر ۰۹:۲۳
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, ال سید, پرنسس آنا, BATMAN, Classic, زرد ابری
ارسال پاسخ